آویشن سهند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ᎮᏗᏒᏖ_2. 🌻 📒 💛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(آویشن +) (سهند *)
سوار ماشین شدم اصلا اعصاب سهندو نداشتم نه اینکه دوستش نداشته باشماااا
نه ولی خب من اماده ی ازدواج نیستم اونم الـــان
ای خدااااااااااا
+سلام خوشگل خانم
با لبخند خسته ای گفتم
+سلام کجا بریم؟من گشنمهههههه
* باشه شکمو الان
بعد از غذا رفتیم پاساژ کلی خرید کردیم دوتا چیز موند اونم سفره غقد و لباس عروس
اول مزون رفتیم و من بعد از کلی لجبازی و قهر باز ترین ولی خوشگلترین لباس رو انتخاب کردم و سهند خون خودشو میخورد خب منم راضی بودم
بعدم رفتیم یک سفره ی خوشگل سفید صورتی رو انتخاب کردیم
.............
برگشتم خونه که دیدم بلهههه جمشید و الهام رفتن دَردَر و آزاد و آراز هم دوستشون رو که اصلا تاحالا ندیدم اوردن خونه
ولی عجب چیزیه به مولا از حق نگذریم جیگریه واسه خودش
موهای بلند و مشکی چشاشم که اوف مشکــــی قد رعنا اصن جان هیکلی و کنده
بلند شد و با احترام خاصی گفت
ـ سلام
ایجانننن صداش از این صدا بم تر و زیبا تر ندیدم بخدا
ـ آویشن خانم؟
هول کرده گفتم
+س.سلام خوبین.ببخشید بهجا نیاوردم؟
ـ من ساران هستم دوست آزاد خوشبختم
+همچنین
به اتاقم رفتم عجب جیگری بوداااااا
روی تختم دراز کشیدم و یکم با گوشیم ور رفتم هوففففففف پس فردا عروسیمه
باورم نمیشه من کی انقدر بزرگ شدم؟
وای شب..شب عروسیمو چجوری جمع کنم؟
من که هنوز اماده ی هیچی نیستم؟
سهند بهم نگاه میکنه من هول میشم بعد باهاش برم تو فاز 🔞؟
در اتاقم باز شدو مامان و دیدم گفتم
+مامان توی کی اومدی؟دوست آزاد رفت؟
ـ یک ساعتی میشه رفته و من اومدم مادر بیا بیا میخوام باهات حرف بزنم
زیر لب گفتم بسمالله
⛥ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
┗━━━━━━━━━┛
#ᎮᏗᏒᏖ_2. 🌻 📒 💛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(آویشن +) (سهند *)
سوار ماشین شدم اصلا اعصاب سهندو نداشتم نه اینکه دوستش نداشته باشماااا
نه ولی خب من اماده ی ازدواج نیستم اونم الـــان
ای خدااااااااااا
+سلام خوشگل خانم
با لبخند خسته ای گفتم
+سلام کجا بریم؟من گشنمهههههه
* باشه شکمو الان
بعد از غذا رفتیم پاساژ کلی خرید کردیم دوتا چیز موند اونم سفره غقد و لباس عروس
اول مزون رفتیم و من بعد از کلی لجبازی و قهر باز ترین ولی خوشگلترین لباس رو انتخاب کردم و سهند خون خودشو میخورد خب منم راضی بودم
بعدم رفتیم یک سفره ی خوشگل سفید صورتی رو انتخاب کردیم
.............
برگشتم خونه که دیدم بلهههه جمشید و الهام رفتن دَردَر و آزاد و آراز هم دوستشون رو که اصلا تاحالا ندیدم اوردن خونه
ولی عجب چیزیه به مولا از حق نگذریم جیگریه واسه خودش
موهای بلند و مشکی چشاشم که اوف مشکــــی قد رعنا اصن جان هیکلی و کنده
بلند شد و با احترام خاصی گفت
ـ سلام
ایجانننن صداش از این صدا بم تر و زیبا تر ندیدم بخدا
ـ آویشن خانم؟
هول کرده گفتم
+س.سلام خوبین.ببخشید بهجا نیاوردم؟
ـ من ساران هستم دوست آزاد خوشبختم
+همچنین
به اتاقم رفتم عجب جیگری بوداااااا
روی تختم دراز کشیدم و یکم با گوشیم ور رفتم هوففففففف پس فردا عروسیمه
باورم نمیشه من کی انقدر بزرگ شدم؟
وای شب..شب عروسیمو چجوری جمع کنم؟
من که هنوز اماده ی هیچی نیستم؟
سهند بهم نگاه میکنه من هول میشم بعد باهاش برم تو فاز 🔞؟
در اتاقم باز شدو مامان و دیدم گفتم
+مامان توی کی اومدی؟دوست آزاد رفت؟
ـ یک ساعتی میشه رفته و من اومدم مادر بیا بیا میخوام باهات حرف بزنم
زیر لب گفتم بسمالله
⛥ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
┗━━━━━━━━━┛
- ۱۸۴
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط