{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وانشات درخواستی

وانشات درخواستی
#ات_مایکی

✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:

اتاق غرق در بوی تلخِ ویسکی و عطرِ تندِ سیگار بود. مایکی روی کاناپه چرمی تیره لم داده بود، یک پایش را روی پای دیگر انداخته و با چشمان خمار و نیمه‌باز، ات را تماشا می‌کرد که با وقار و ولعی خاص، روبروی او زانو زده بود.
ات با انگشتان لرزان اما ماهر، دکمه‌های پیراهن سفید مایکی را یکی بعد از دیگری باز کرد. وقتی پارچه از روی شانه‌های مایکی کنار رفت و پوست گندمی و ورزیده‌اش زیر نورِ ضعیف آباژور درخشید، ات نفسش را حبس کرد. او سرش را جلو برد و لب‌های داغش را روی گودی گردن مایکی گذاشت؛ جایی که نبض مایکی با شدتی جنون‌آمیز می‌زد.
مایکی ناله‌ی بم و کوتاهی کرد و سرش را به عقب تکیه داد. دستش را در میان انبوه موهای سیاه ات فرو برد و با مشت کردن آن‌ها، سر او را محکم‌تر به بدنش چسباند. زمزمه کرد: «اتی... دندون بگیر. بذار حسش کنم.»
ات که انگار منتظر این اجازه بود، پوست لطیف گردن مایکی را بین دندان‌هایش گرفت و مکید. دست‌هایش با بی‌قراری به سمت پایین تنه مایکی رفتند و با جسارت، برجستگی زیر پارچه شلوار پارچه‌ای او را لمس کردند. مایکی از شدت لذت، کمرش را کمی از کاناپه جدا کرد و نفس‌هایش به شماره افتاد.
ات در حالی که نگاهش را به چشمان لرزان مایکی دوخته بود، با صدایی که از هوس دورگه شده بود، گفت: «عزیز من... می‌بینی چطور بدنت برای لمس‌های من بی‌تابی می‌کنه؟ تو فقط مال منی... حتی سلول به سلولِ لرزشت هم متعلق به منه.»
او کمربند مایکی را با یک حرکت سریع باز کرد. دست‌هایش سرد بودند اما وقتی با عضو داغ و برافراشته‌ی مایکی برخورد کردند، جرقه‌ای از لذت در فضای اتاق منفجر شد. ات با مهارت و سرعتی که مخصوص خودش بود، شروع به حرکت داد دستش کرد، در حالی که نگاهش یک لحظه هم از صورت درهم‌رفته از لذتِ مایکی جدا نمی‌شد.
مایکی چشمانش را بست؛ تمام دنیا دور سرش می‌چرخید. تنها چیزی که حس می‌کرد، دهانِ گرمِ ات بود که حالا با ولع جای دستش را گرفته بود و هر بار عمیق‌تر او را به مرز انفجار می‌برد. انگشتان مایکی در موهای ات سفت شدند و نام او را میان ناله‌های مقطعی صدا می‌زد: «اتی... آره... همون‌جا...»
در آن لحظات، هیچ گنگی وجود نداشت، هیچ بونتنی و هیچ گذشته‌ی تلخی. فقط دو بدن بودند که در هم گره خورده بودند و مرز میان درد و لذت را با هر لمسِ جسورانه از بین می‌بردند


✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:

خیلی چرت بود قبول دارم✓

اگه مزخرف بود به بزرگی خودتون ببخشین🙏🏻✨

#وانشات
#Bonten #TokyoRevengers #Mikey #SanzuHaruchiyo #RindouHaitani #RanHaitani #TR #AnimeEdits #BontenGang #Fanfiction
دیدگاه ها (۲۸)

اهم....نظری ندارم....فقط میتوانم بگویم که ریدم✓

هعی...

اهم...اینو قبلاً گذاشتم دوباره هم میزارم✓میدونید اگه فکر کنی...

بنده دایی پدر زورو رو کشیدم✓

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط