{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد

brt3

ویوی ا. ت مین

چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.

قدبلند...

آروم...

و بیش از حد خونسرد.

از اون مدل آدمایی که حتی وقتی دنیا دور سرشون خراب میشه، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

همین خونسردیش بیشتر عصبانیم می‌کرد.

چمدونم رو برداشتم.

من اتاق بزرگه رو برمی‌دارم.


بدون اینکه حتی نگام کنه، گفت:

_ قبلاً وسایلمو اونجا گذاشتم.

با تعجب برگشتم.

یعنی چی گذاشتی؟


_ یعنی دیشب اومدم.

خب الان جمعشون کن.


_ نه.

فقط یه "نه" گفت...

همین.

حس کردم فشار خونم داره میره بالا.

ببین آقای جئون...

من حوصله بحث ندارم.


اون آروم نگام کرد.

_ منم ندارم.

پس وسایلتو جمع کن.


_ نه.

...

اگه یه بالش دم دستم بود، همون لحظه پرت می‌کردم سمتش.


---

ویوی جونگکوک

از قیافه‌ش معلوم بود هر لحظه ممکنه یه چیزی پرت کنه سمتم.

اما واقعاً تقصیر من نبود.

وسایلمو دیشب کامل چیده بودم.

چند ساعت وقت گذاشته بودم.

آروم گفتم:

_ اتاق روبه‌رویی هم بزرگه.

من اون یکیو می‌خوام.


_ دیر رسیدی.

چی؟!


_ قانون نانوشته‌ست... _ هرکی زودتر برسه، انتخاب می‌کنه.

چند ثانیه ساکت موند.

بعد یه بالش برداشت.

«نه... نکن...»

...

پوف!

بالش مستقیم خورد به صورتم.

چند پر سفید توی هوا پخش شد.

به زور خندم رو نگه داشتم.

_ این حمله بود؟

آره.


_ ضعیف بود.

چشم‌هاش گرد شد.

انگار انتظار هر جوابی رو داشت، جز این.


---

ویوی ا. ت مین

واقعاً...

این آدم اعصاب نداشت؟

بهش بالش زدم...

اون می‌خنده!

همین موقع شکمم صدا داد.

بلند...

خیلی بلند.

...

خدایا...

همین الان زمین دهن باز کنه منو ببره.

آروم سرم رو پایین انداختم.

جونگکوک چیزی نگفت.

فقط برگشت سمت آشپزخونه.

چند دقیقه بعد صدای سرخ شدن تخم‌مرغ اومد.

بوی غذا کل خونه رو برداشت.

سعی کردم بی‌تفاوت باشم.

اما شکمم دوباره صدا داد.

این بار بلندتر.

جونگکوک بدون اینکه برگرده، گفت:

_ گرسنه‌ای؟

نه.


_ مطمئنی؟

آره.


همون لحظه...

غرررر...

این بار حتی خودمم خندم گرفت.

جونگکوک یه بشقاب روی میز گذاشت.

_ بیا بخور.

لازم نیست.


_ اگه از گرسنگی بیفتی، دوباره دردسر میشه.

چند لحظه به بشقاب نگاه کردم.

بعد خیلی آروم نشستم.

فقط چون گرسنه‌ام...


_ می‌دونم.

فکر نکن ازت خوشم اومده.


اون جرعه‌ای از قهوه‌ش خورد.

_ خیالت راحت... _ منم هنوز ازت خوشم نیومده.

بی‌اختیار لبخند زدم...

خیلی کوچیک.

اما همون لحظه سریع خودمو جمع کردم تا نبینه.

با این حال...

حس عجیبی بهم می‌گفت این همخونه‌ای، قراره خیلی پیچیده‌تر از چیزی باشه که اول فکر می‌کردم.

ادامه
اسلاید دوم وایب غذا درست کردن کوک 🎀🥰
لایک یادتون نره❤️🥰
دیدگاه ها (۳)

#V🎀❤️‍🔥#BTS

#jk🍷😎

ویوی اتاق و خونه ی ا.ت و کوک ✨🎀

✨🐰🌙

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت هفتم| «ما قبلاً همدیگه رو دی...

پارت ۳۷همین که صدام کرد…رسماً بغضم ترکید.نمیدونستم تا اون لح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط