آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
prt12
ویوی ا. ت
سکوت...
از هر جوابی بدتر بود.
جونگکوک همیشه یه چیزی برای گفتن داشت.
یه طعنه...
یه شوخی...
یا حتی یه "نمیخوام دربارهش حرف بزنم."
اما این بار...
فقط ساکت بود.
همین باعث شد بیشتر مطمئن بشم یه چیزی رو ازم پنهون میکنه.
آروم گفتم:
ا. ت: لازم نیست بهم بگی...
جونگکوک سرش رو بلند کرد.
ا. ت: ولی دروغ نگو.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
جونگکوک: سعی میکنم.
لبخند تلخی زدم.
ا. ت: یعنی واقعاً یه چیزی هست...
جونگکوک جواب نداد.
---
ویوی جونگکوک
از خودم بدم میاومد.
دروغ گفتن رو هیچوقت دوست نداشتم.
ولی اگه حقیقت رو میفهمید...
شاید همون امشب وسایلش رو جمع میکرد و از این خونه میرفت.
و شاید...
این بهترین کار برای امنیتش بود.
...
برای عوض کردن موضوع، رفتم سمت یخچال.
جونگکوک: شام خوردی؟
ا. ت: نه.
جونگکوک: منم نه.
ا. ت: ...
جونگکوک: بیا یه چیزی درست کنیم.
برای اولین بار...
بدون بحث کردن، فقط سرش رو تکون داد.
---
ویوی ا. ت
باورم نمیشد.
من...
و جئون جونگکوک...
کنار هم توی آشپزخونه.
اون مشغول خرد کردن سبزیجات بود.
من داشتم برنج رو میشستم.
چند دقیقه سکوت بینمون بود.
بعد...
ا. ت: انگشتت...
جونگکوک: هوم؟
ا. ت: خون اومده.
اون به دستش نگاه کرد.
احتمالاً موقع جمع کردن شیشههای شکسته بریده بود.
خودش اصلاً نفهمیده بود.
ا. ت: وایسا.
بدون اینکه فکر کنم، دستش رو گرفتم.
دستم یخ بود...
ولی دست اون گرم بود.
برای چند ثانیه هر دومون ساکت شدیم.
بعد سریع دستم رو عقب کشیدم.
ا. ت: من... فقط...
جونگکوک لبخند خیلی آرومی زد.
جونگکوک: جعبه کمکهای اولیه داخل کابینته.
سرم رو تکون دادم.
چسب زخم و بتادین رو آوردم.
خیلی آروم زخمش رو ضدعفونی کردم.
جونگکوک حتی یه بار هم اخم نکرد.
ا. ت: درد نداره؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: دروغ میگی.
جونگکوک خندید.
جونگکوک: یکم.
بیاختیار منم خندیدم.
برای اولین بار...
صدای خنده هر دومون توی خونه پیچید.
---
ویوی جونگکوک
همین که خندید...
کل فضای خونه عوض شد.
فهمیدم وقتی لبخند میزنه، خیلی قشنگتر از وقتیه که اخم میکنه.
اما هنوز چند ثانیه از اون لحظه نگذشته بود که...
تق... تق...
صدای در دوباره اومد.
ا. ت از ترس خشکش زد.
این بار خودم رفتم سمت در.
از چشمی نگاه کردم.
هیچکس نبود.
خواستم برگردم...
که چشمم به یه پاکت سفید افتاد.
روی زمین...
درست جلوی در.
در رو فقط چند سانتیمتر باز کردم و پاکت رو برداشتم.
هیچ اسمی روش نبود.
وقتی بازش کردم...
داخلش فقط یه عکس بود.
عکسی از...
من.
عکسی که از دور گرفته شده بود.
و زیرش فقط یک جمله با خودکار قرمز نوشته شده بود:
"فکر کردی میتونی از گذشته فرار کنی؟"
برای اولین بار بعد از مدتها...
واقعاً ترسیدم.
ادامه
اسلاید دوم ویوی ا. ت و جونگکوک
prt12
ویوی ا. ت
سکوت...
از هر جوابی بدتر بود.
جونگکوک همیشه یه چیزی برای گفتن داشت.
یه طعنه...
یه شوخی...
یا حتی یه "نمیخوام دربارهش حرف بزنم."
اما این بار...
فقط ساکت بود.
همین باعث شد بیشتر مطمئن بشم یه چیزی رو ازم پنهون میکنه.
آروم گفتم:
ا. ت: لازم نیست بهم بگی...
جونگکوک سرش رو بلند کرد.
ا. ت: ولی دروغ نگو.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
جونگکوک: سعی میکنم.
لبخند تلخی زدم.
ا. ت: یعنی واقعاً یه چیزی هست...
جونگکوک جواب نداد.
---
ویوی جونگکوک
از خودم بدم میاومد.
دروغ گفتن رو هیچوقت دوست نداشتم.
ولی اگه حقیقت رو میفهمید...
شاید همون امشب وسایلش رو جمع میکرد و از این خونه میرفت.
و شاید...
این بهترین کار برای امنیتش بود.
...
برای عوض کردن موضوع، رفتم سمت یخچال.
جونگکوک: شام خوردی؟
ا. ت: نه.
جونگکوک: منم نه.
ا. ت: ...
جونگکوک: بیا یه چیزی درست کنیم.
برای اولین بار...
بدون بحث کردن، فقط سرش رو تکون داد.
---
ویوی ا. ت
باورم نمیشد.
من...
و جئون جونگکوک...
کنار هم توی آشپزخونه.
اون مشغول خرد کردن سبزیجات بود.
من داشتم برنج رو میشستم.
چند دقیقه سکوت بینمون بود.
بعد...
ا. ت: انگشتت...
جونگکوک: هوم؟
ا. ت: خون اومده.
اون به دستش نگاه کرد.
احتمالاً موقع جمع کردن شیشههای شکسته بریده بود.
خودش اصلاً نفهمیده بود.
ا. ت: وایسا.
بدون اینکه فکر کنم، دستش رو گرفتم.
دستم یخ بود...
ولی دست اون گرم بود.
برای چند ثانیه هر دومون ساکت شدیم.
بعد سریع دستم رو عقب کشیدم.
ا. ت: من... فقط...
جونگکوک لبخند خیلی آرومی زد.
جونگکوک: جعبه کمکهای اولیه داخل کابینته.
سرم رو تکون دادم.
چسب زخم و بتادین رو آوردم.
خیلی آروم زخمش رو ضدعفونی کردم.
جونگکوک حتی یه بار هم اخم نکرد.
ا. ت: درد نداره؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: دروغ میگی.
جونگکوک خندید.
جونگکوک: یکم.
بیاختیار منم خندیدم.
برای اولین بار...
صدای خنده هر دومون توی خونه پیچید.
---
ویوی جونگکوک
همین که خندید...
کل فضای خونه عوض شد.
فهمیدم وقتی لبخند میزنه، خیلی قشنگتر از وقتیه که اخم میکنه.
اما هنوز چند ثانیه از اون لحظه نگذشته بود که...
تق... تق...
صدای در دوباره اومد.
ا. ت از ترس خشکش زد.
این بار خودم رفتم سمت در.
از چشمی نگاه کردم.
هیچکس نبود.
خواستم برگردم...
که چشمم به یه پاکت سفید افتاد.
روی زمین...
درست جلوی در.
در رو فقط چند سانتیمتر باز کردم و پاکت رو برداشتم.
هیچ اسمی روش نبود.
وقتی بازش کردم...
داخلش فقط یه عکس بود.
عکسی از...
من.
عکسی که از دور گرفته شده بود.
و زیرش فقط یک جمله با خودکار قرمز نوشته شده بود:
"فکر کردی میتونی از گذشته فرار کنی؟"
برای اولین بار بعد از مدتها...
واقعاً ترسیدم.
ادامه
اسلاید دوم ویوی ا. ت و جونگکوک
- ۴۵۰
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط