چندپارتی: وقتی باهاش قهر بودی و...pt²
چندپارتی: وقتی باهاش قهر بودی و...pt²
چشمامو باز کردم...سرمو بالا اوردم چرخوندم سمت در..پشتش به من بود.
در رو محکم بست و بدون اینکه ذره ای به من اهمیت بده میخواست بره سمت اتاق...با صدای بلند گفتم:"سلام!"
لحظه ای وایساد..از جام پاشدم و به سمتش رفتم..مثل همیشه جوابمو نداد..بدون اینکه حتی پشت سرشو نگاهم کنه خواست بره که دستشو گرفتم:"کجا بودی؟"
لحنم جدی بود..بالاخره برگشت سمتم . انگار کلافه بود..بدون اینکه حتی نگاهمم کنه گفت:"سرکار..گالری بودم"
دوباره همون لحن عذاب آور...پوزخند زدم:"تا..این وقت شب؟"
ایندفعه اخم کرد..سرشو اورد بالا و با اون چشمایی که دیگه هیچ عشقی توش نمیدیدم نگاهم کرد..به جاش میتونستم حس تنفری رو که تو اعماق چشماشو رو حس کنم:"بعدش با دوستام رفتم بیرون"
_"چرا...بهم خبر ندادی؟*نگران*"
هوفی کشید:"یادم رفت.."
_"اها.."
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم..سرشو انداخت پایین زیر لب گفت:"شب بخیر"
_"شام..نمیخوری؟"
همونطور که داشت میرفت داخل اتاق با صدای بلند گفت:"خوردم...الان خستم"
بدون هیچ حرفی رفت داخل اتاق و در رو بست..دستمو بردم داخل موهام..دوباره خونه ساکت شد
جوری ساکت شد انگار که هیچکس داخلش نیست!
هیچکس!
نشستم روی کاناپه
به در اتاق خیره موندم...لعنتی! حتی باهام بحث نکرد..حتی دعوا نکرد..حتی حاضر نشد تو چشمام نگاه کنه و بگه"ازت بدم میاد!" بگه دیگه نمیخواد منو ببینه..ولی به جاش فقط رفتاری رو باهام میکنه که عذابم بده...حقم بود
قبلاً وقتی بر میگشت از بیرون، میشست کنارم و از روزی که داشت میگفت..با ذوق و خنده..با مهربونی و با عشق همچیو تعریف میکرد حتی اگه خیلی خسته بود...اون همچیزو اول به من میگفت!
ولی الان؟؟ حاضر بود هر کسیو ببینه و باهاش درد و دل کنه..به جز من!
الان حتی یذره هم نمیتونم ببینم تو دلش چی میگذره...دستم رو روی صورتم کشیدم و چشمامو بستم.
این هفت روز ، به اندازه هفت سال رو مخم بود..صدای خنده های اون شبش قبل از اینکه بریم تو سرم میپیچید...
قبل از مهمونی میگفت:"وای یونگی! نمیدونی هیچ روزی انقدر خوشحال نبودم!..برو به همه پز بده..بگو من هنرمند ترین دختر دنیا رو دارم!"
اون لحظه ای که با ذوق نگاهم میکرد..اون لحظه که داخل مهمونی با قشنگترین لبخند دنیا داشت تعریف میکرد، من همون لحظه همچیزو بهم ریختم..به جای اینکه بهش افتخار کنم ضعفشو اوردم جلو چشمش...با همون یه جمله انگار که گفتم " تا همین شیش ماهه پیش حتی کسی حاضر نبود اون نقاشیتو نگاه کنه!"
بهش نشون دادم که نمیتونه بهم اعتماد کنه!
لعنتی...چرا حتی یک ثانیه هم به حرفم فکر نکردم؟؟
من میخواستم بخندونمش ولی فقط شکستمش...همه خندیدن به جز اون..من فقط دلم میخواست لبخند اونو ببینم..نه کسی دیگه ای رو!
بدون اینکه خودم بفهمم بغض کرده بودم..
ایکاش میفهمید چقدر پشیمونم!
به ساعت دیواری نگاه کردم..ساعت یازده ی شب بود..هنوزم میتونستم باهاش حرف بزنم..اون ادمی نبود که انقدر سریع خوابش ببره.
به در اتاق نگاه کردم..نفس عمیقی کشیدم:"تو میتونی.."
از جام بلند شدم..به سمت در اتاق رفتم..دستگیره سرد در رو لمس کردم
صبر کن!
شاید باید بهش یذره فضا بدم نه؟
ولی..من یک هفته هست که بهش فضا دادم..
یه حسی بهم میگفت:"بس کن انقدر الکی بهانه نیار..فقط اون در رو باز کن و برو بهش بگو من اشتباه کردم!..تو تحمل قهر اونو نداری!
پس عجله کن"
دوباره نفس عمیقی کشیدم:"خیلی خب..."
دستگیره ی در رو پایین کشیدم و اروم در رو باز کردم..
ادامه دارد..
بچه ها فکر کنم این پارت یذره کوتاه شد
من یذره سرما خوردم ببخشید 🤧
چشمامو باز کردم...سرمو بالا اوردم چرخوندم سمت در..پشتش به من بود.
در رو محکم بست و بدون اینکه ذره ای به من اهمیت بده میخواست بره سمت اتاق...با صدای بلند گفتم:"سلام!"
لحظه ای وایساد..از جام پاشدم و به سمتش رفتم..مثل همیشه جوابمو نداد..بدون اینکه حتی پشت سرشو نگاهم کنه خواست بره که دستشو گرفتم:"کجا بودی؟"
لحنم جدی بود..بالاخره برگشت سمتم . انگار کلافه بود..بدون اینکه حتی نگاهمم کنه گفت:"سرکار..گالری بودم"
دوباره همون لحن عذاب آور...پوزخند زدم:"تا..این وقت شب؟"
ایندفعه اخم کرد..سرشو اورد بالا و با اون چشمایی که دیگه هیچ عشقی توش نمیدیدم نگاهم کرد..به جاش میتونستم حس تنفری رو که تو اعماق چشماشو رو حس کنم:"بعدش با دوستام رفتم بیرون"
_"چرا...بهم خبر ندادی؟*نگران*"
هوفی کشید:"یادم رفت.."
_"اها.."
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم..سرشو انداخت پایین زیر لب گفت:"شب بخیر"
_"شام..نمیخوری؟"
همونطور که داشت میرفت داخل اتاق با صدای بلند گفت:"خوردم...الان خستم"
بدون هیچ حرفی رفت داخل اتاق و در رو بست..دستمو بردم داخل موهام..دوباره خونه ساکت شد
جوری ساکت شد انگار که هیچکس داخلش نیست!
هیچکس!
نشستم روی کاناپه
به در اتاق خیره موندم...لعنتی! حتی باهام بحث نکرد..حتی دعوا نکرد..حتی حاضر نشد تو چشمام نگاه کنه و بگه"ازت بدم میاد!" بگه دیگه نمیخواد منو ببینه..ولی به جاش فقط رفتاری رو باهام میکنه که عذابم بده...حقم بود
قبلاً وقتی بر میگشت از بیرون، میشست کنارم و از روزی که داشت میگفت..با ذوق و خنده..با مهربونی و با عشق همچیو تعریف میکرد حتی اگه خیلی خسته بود...اون همچیزو اول به من میگفت!
ولی الان؟؟ حاضر بود هر کسیو ببینه و باهاش درد و دل کنه..به جز من!
الان حتی یذره هم نمیتونم ببینم تو دلش چی میگذره...دستم رو روی صورتم کشیدم و چشمامو بستم.
این هفت روز ، به اندازه هفت سال رو مخم بود..صدای خنده های اون شبش قبل از اینکه بریم تو سرم میپیچید...
قبل از مهمونی میگفت:"وای یونگی! نمیدونی هیچ روزی انقدر خوشحال نبودم!..برو به همه پز بده..بگو من هنرمند ترین دختر دنیا رو دارم!"
اون لحظه ای که با ذوق نگاهم میکرد..اون لحظه که داخل مهمونی با قشنگترین لبخند دنیا داشت تعریف میکرد، من همون لحظه همچیزو بهم ریختم..به جای اینکه بهش افتخار کنم ضعفشو اوردم جلو چشمش...با همون یه جمله انگار که گفتم " تا همین شیش ماهه پیش حتی کسی حاضر نبود اون نقاشیتو نگاه کنه!"
بهش نشون دادم که نمیتونه بهم اعتماد کنه!
لعنتی...چرا حتی یک ثانیه هم به حرفم فکر نکردم؟؟
من میخواستم بخندونمش ولی فقط شکستمش...همه خندیدن به جز اون..من فقط دلم میخواست لبخند اونو ببینم..نه کسی دیگه ای رو!
بدون اینکه خودم بفهمم بغض کرده بودم..
ایکاش میفهمید چقدر پشیمونم!
به ساعت دیواری نگاه کردم..ساعت یازده ی شب بود..هنوزم میتونستم باهاش حرف بزنم..اون ادمی نبود که انقدر سریع خوابش ببره.
به در اتاق نگاه کردم..نفس عمیقی کشیدم:"تو میتونی.."
از جام بلند شدم..به سمت در اتاق رفتم..دستگیره سرد در رو لمس کردم
صبر کن!
شاید باید بهش یذره فضا بدم نه؟
ولی..من یک هفته هست که بهش فضا دادم..
یه حسی بهم میگفت:"بس کن انقدر الکی بهانه نیار..فقط اون در رو باز کن و برو بهش بگو من اشتباه کردم!..تو تحمل قهر اونو نداری!
پس عجله کن"
دوباره نفس عمیقی کشیدم:"خیلی خب..."
دستگیره ی در رو پایین کشیدم و اروم در رو باز کردم..
ادامه دارد..
بچه ها فکر کنم این پارت یذره کوتاه شد
من یذره سرما خوردم ببخشید 🤧
- ۲.۰k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط