𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟗
جوری برگشتم نگاهش کردم که الان مطمئنم رگای گردنم جابهجا شدن
با نگاه ترسناکی بهش نگاه کردم و آروم با عصبانیت گفتم:
ـ چی گفتی..؟
انگار متوجه جدیتم شد
سریع حالت صورتش تغییر کرد
کایرا : هیچی..
نگاهشو ازم گرفت
ولی من از این طرز حرف زدنش اصلاااااا خوشم نیومد
ورا : کایرا..( جدی )
ضایع برگشت دوباره نگام کرد
ـ هوم ؟!
ورا : تو خجالت نمیکشی ؟!
هیچی نگفت
فقط خوب میدونست اعصبانیت رو حس کنه
ورا : تو رسما داری میگی یه پسر بهت علاقه نشون میده
یه پسر هو*ل...
کایرا یه نفس عمیق کشید و گفت:
ـ ورا اون هو*ل نیس...اون با همه فرق میکن....
ورا : اون با بقیه اصلا فرق نمیکنه کایرا ( داد )
تو فکر میکنی چون یکم قیافش جذابه میتونه هر کاری دلش خواست بکنه...نه !
اونم مثل بقیه پسراس
همه توی حیاط بهم نگاه میکردن
حتی آقای کای و اون مرد سیاه پوست..
من به اونا نگاه نمیکردم که بفهمم اما...نگاهاشون رو من همین حس رو بهم میداد
چند ثانیه چیزی نگفتم
دلیلش رو نفهمیدم اما جمله های کایرا حس خوبی بهم نمیداد
از رو صندلی بلند شدم و روبه کایرا گفتم:
ـ لطفا....دوباره همچین چیزی نگو
بعد پشت بهش کردم و به طرف خوابگاهم راه افتادم
هنوز همه توی حیاط نگاهم میکرد
همزمان که راه میرفتم با جن هام دعوا میکردم
ـ هه...اون با بقیه فرق میکنه... والا اونم مثل بقیس...یه حرو*مزاده نمک نشناس
آخه هر جا که میرم جونگکوک جونگکوک جونگکوک...ایشششششش
وارد خوابگاهم شدم و مستقیم به اتاقم رفتمو درو محکم پشت سرم بستم
فکر خیالام اجازه ریلکس بودن رو بهم نمیدادن
توی اتاق قدم میزدم اینور اونور
آخه این جونگکوک پدصگ کیه
خودشو چی فرض کرده
اینکه با این رفتاراش میتونه منو لوس کنه ؟
نههههههههههه
خداااااااا
پس کایرا چی...
این چه طرز حرف زدن بود اصلا
اون چجوری جرئت میکنه همچین چیزی بهم بگه
« و همچنین شنیدم جونگکوک توی کلاس درس پیشت نشسته »
ایششششششش..
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟗
جوری برگشتم نگاهش کردم که الان مطمئنم رگای گردنم جابهجا شدن
با نگاه ترسناکی بهش نگاه کردم و آروم با عصبانیت گفتم:
ـ چی گفتی..؟
انگار متوجه جدیتم شد
سریع حالت صورتش تغییر کرد
کایرا : هیچی..
نگاهشو ازم گرفت
ولی من از این طرز حرف زدنش اصلاااااا خوشم نیومد
ورا : کایرا..( جدی )
ضایع برگشت دوباره نگام کرد
ـ هوم ؟!
ورا : تو خجالت نمیکشی ؟!
هیچی نگفت
فقط خوب میدونست اعصبانیت رو حس کنه
ورا : تو رسما داری میگی یه پسر بهت علاقه نشون میده
یه پسر هو*ل...
کایرا یه نفس عمیق کشید و گفت:
ـ ورا اون هو*ل نیس...اون با همه فرق میکن....
ورا : اون با بقیه اصلا فرق نمیکنه کایرا ( داد )
تو فکر میکنی چون یکم قیافش جذابه میتونه هر کاری دلش خواست بکنه...نه !
اونم مثل بقیه پسراس
همه توی حیاط بهم نگاه میکردن
حتی آقای کای و اون مرد سیاه پوست..
من به اونا نگاه نمیکردم که بفهمم اما...نگاهاشون رو من همین حس رو بهم میداد
چند ثانیه چیزی نگفتم
دلیلش رو نفهمیدم اما جمله های کایرا حس خوبی بهم نمیداد
از رو صندلی بلند شدم و روبه کایرا گفتم:
ـ لطفا....دوباره همچین چیزی نگو
بعد پشت بهش کردم و به طرف خوابگاهم راه افتادم
هنوز همه توی حیاط نگاهم میکرد
همزمان که راه میرفتم با جن هام دعوا میکردم
ـ هه...اون با بقیه فرق میکنه... والا اونم مثل بقیس...یه حرو*مزاده نمک نشناس
آخه هر جا که میرم جونگکوک جونگکوک جونگکوک...ایشششششش
وارد خوابگاهم شدم و مستقیم به اتاقم رفتمو درو محکم پشت سرم بستم
فکر خیالام اجازه ریلکس بودن رو بهم نمیدادن
توی اتاق قدم میزدم اینور اونور
آخه این جونگکوک پدصگ کیه
خودشو چی فرض کرده
اینکه با این رفتاراش میتونه منو لوس کنه ؟
نههههههههههه
خداااااااا
پس کایرا چی...
این چه طرز حرف زدن بود اصلا
اون چجوری جرئت میکنه همچین چیزی بهم بگه
« و همچنین شنیدم جونگکوک توی کلاس درس پیشت نشسته »
ایششششششش..
ادامه دارد...
- ۱.۵k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط