{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:16

part:16

فردا ساعت 1:25

ویولت:
بعد از ۲۰مین به رستوران رسیدم و به همه سلام کردم،در حال حرف زدن با میرن بودم داشتم قضیه ۲ روز پیش رو می‌گفتم که یک دفعه نامجون گفت:آاا جیمین بالاخره اومدی که یک دفعه به من نگاه کرد من هم یک لحظه به نامجون نگاه کردم وبعد نگاهمو سمت جیمین بردم ...... اون ...... دستش تو دست یه دخترس ...... نه ..... چطور میتونه ..... رُزی
رُزی:ات .... یعنی توهم یکی از دوستای جیمینی(ذوغ)
ات:(پوزخند)من خواهر کوچک تر نامجونم
ذهن جیمین:اینا همو از کجا میشناسن
رُزی:چی واقعاً ! خیلی خوشحال از این به بعد بیشتر همو میبینیم(لبخند)
جیمین:شماها از کجا همو میشناسید
رُزی:راستش چاگیا ما خیلی وقت همو میشناسیم اول بخاطر مدرسه بعدشم بخاطر عشق اولم که دوست بچگی های ات بود(منظورش هیونجین)
ذهن ات:چی چاگیا😒🤢....... وای خدایا دارم منفجر میشم کمکم کن
جیمین:آها که اینطور (پوکر)
رُزی:آاا میرن توهم اینجا بودی ببخشید ات رو دیدم خیلی خوشحال شدم تو رو ندیدم
میرن:(لبخند مصنوعی)عیبی نداره (که یک لحظه چشمش به آن افتاد که کارد دستشه ودستاشو گذاشته رو پاهاش که کسی متوجه نشه که چقدر عصبانی که همون لحظه میرن کارد رو از دست ات میگیره و آروم جوری که کسی نبینه می‌زاره روی میزو دم گوش ات میگه
میرن:ات می‌دونم عصبانی اما باید خودتو کنترل کنی
ات:باشه(حرصی)(وبعد به حالت ریلکس به خودش گرفت)
ذهن میرن:از همین میترسم که ات توی عصبانیت یک دفعه خودشو ریلکس نشون بده خدا برسه به دادمون
ذهن ات:حالا ببینید به هر دوتا تون نشون میدم خیانت کردن به من یعنی چی

ادامه دارد
لایک
کامنت
ممنون بخاطر کامنت ها😘
دیدگاه ها (۸)

part:17ویو ات:داشتم با رُزی صحبت میکردم که زیر چشمی میدیدم ...

part:15۲روز بعد ویو ات:مامان بابام از هم طلاق گرفتند درست یک...

part:14(پدر ات:پ ات)نامجون به چشم های ات خیره شد و یکم فکر ک...

part:12ات:آره زیاد میام اینجااون تو درسام کمکم کرد منم اینج...

چند دقیقه گذشت و جیمین هنوز پشت در نشسته بود...جیمین: ات...ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط