اگه اشکال نوشتاری بود شرمنده
اگه اشکال نوشتاری بود شرمنده
نظر یادتون نره
Super Stars:
بخش بیست و ششم:
هیوری:تو به این چیزا فکر نکن،تو شاید بیشتر عمر کنی،البته مطمینم،تو هیچیت نمیشه:(
سوریو:سورا،اینو باید بهمون میگفتی،الانم دیر نیست اما اون لحظه که ازت پرسیدیم نباید میگفتی هیچی چیز مهمی نیست،این موضوع خیلی مهمه،سورا فکرشم نکن که از زیر درمانت در بری.
سورا سرشو انداخت پایین و گفت:باشه.
رفت داخل اتاقش لباساشو پوشید و خوابید.
بقیه دخترا هم خسته و کوفته خوابیده بودن.
صبح زود سوریو بلند شد،دخترا رو بیدار کرد،کلاس داشتن هر پنج تاشون.
صبحانه خوردن و آماده شدن.
همه با انرژی آماده شدن و چون قرار بود پسرا برسوننشون دم درمنتظر بودن.
سورا کمی دیر تر آماده شد و بی حال دم در یه گوشه نشست.
جونگمین با خنده اومد سمتش،سورا یه لبخند زورکی زد بهش و گفت:بریم.
یونگ سنگ اومد سمت سوریو دست داد،سر سوریو رو بوسید و گفت بفرمایید خانم.
کیو جونگ جلو اومد خم شد و دستشو جلوی هیوری دراز کرد و گفت:افتخار همراهی میدید؟
هیوری خندید دستشو گذاشت داخل دست کیو و سوار ماشین شد.
هیون هم جنتل من یک دستش پشت کمرش و با دست دیگش دستشو اورد جلو که شین جونگ دستشو دور بازوش بذاره.
هیونگ هم اومد کمی یوری رو نوازش کرد و گفت:عزیزم،بریم.
بهم لبخند زدن و راه افتادن.
پسرا دخترا رو رسوندن.
یونگ سنگ دست سوریو رو گرفت و گفت:بعد از دانشگاه منتظرتم.
سوریو:میام حتما.
هیون:بعد از کلاست جایی نری.میام دنبالت.
شین جونگ:حتما.
هیونگ:بعد کلاست یه سوپرایز دارم برات.
یوری:چی؟
-بعد کلاست میفهمی.
کیو جونگ لپ هیوری رو بوسید و گفت:بعد کلاس من اینجام.
جونگمین سورا رو رسوند،سورا در رو باز کرد و خواست پیاده شه که جونگمین دستشو گرفت و گفت:نمیخوایی خداحافظی کنی؟
سورا نگاهش کرد و زیر لب گفت:شاید این آخرین دیدارمون باشه. جونگمین:چیزی گفتی عزیزم؟
سورا:نه:)فعلا من میرم خداحافظ.
از ماشین پیاده شد.
تا وقتی که جونگمین بره همینجور به جونگمین با چشمای پر از اشکش نگاه میکرد.
وقتی که رفت چشماشو بهم فشار داد و پشت سر هم اشکاش سرازیر میشدن.
بعد از ظهر:
سوریو دم در منتظر یونگ سنگ ایستاده بود.
یونگ سنگ به یه دست گل اومد دنبالش،
همکلاسیایه دختر سوریو داشتن از دور میومدن که سوریو و یونگ سنگ زو دیدن.
دخترا از دور یونگ سنگ رو شناسایی کردن.
یونگ سنگ وقتی متوجهشون شد سریع در رو برای سوریو باز کرد و گفت:بدو،دارن میان سمتمون.
سوریو پشت سرشو نگاه کرد و سریع سوار ماشین شد و یونگ سنگ پاشو گذاشت روی گاز و با سرعت رفتن.
چانیول:سوریو بود!با یونگ سنگ.
مین آه:راست میگی؟یعنی واقعا اونا...؟!
دم در آموزشگاه،وقتی هیوری از آموزشگاه خارج شد کیو دم در منتظرش بود.
سوار ماشین شد،کمی کیو به هیوری نگاه کرد و گفت:خب؟!کجا دوس داری ببرمت؟!
هیوری که خیلی خسته شده بود گفت:یه جایی به اسم خونه!خیلی خسته م.
کیو:شما امر بفرمایید.
یوری دم در این طرف برو،اونطرف برو.
هیجان داشت ببینه که سوپرایز هیونگ چی میتونه باشه؟
وقتی هیونگ اومد،سوار ماشین شد و با خوشحالی گفت:سلام،سوپرایز من کجاست؟
هیونگ با تعجب:سوپرایز؟چه سوپرایزی؟
-یعنی یادت نمیاد؟قرار بود سوپرایزم کنیا!
-یادم نمیاد!
یوری به حالت قهر گفت:باشه،پس ببرم خونه.
هیونگ ابروهاشو داد بالا و گفت:باشه.
تمام طول راه رو هیونگ درحال خندیدن بود.
یوری:چرا انقدر میخندی؟از این خوشحالی که به من گفتی میخوایی سوپرایزم کنی اما یادت رفت؟
هیونگ خندید و گفت:نه،به تو میخندم!
سجیوری اخماش رفت تو هم و گفت:به من میخندی؟قیافه من خنده دارع؟
-نه اما در این حالت هخیلی خنده داره؟
-نگه دار.همین الان ماشینو نگه دار میخوام پیاده شم.
هیونگ درا رو قفل کرد و گفت:چی چی پیاده شم؟بشین.
هیونگ دم در به کافه نگه داشت،در رو واسه یوری باز کرد و گفت:حالا پیاده شو.
وقتی رفت داخل همه جا چراغونی بود موزیک ملایمی پخش میشد و فقط خودشون دو نفر با هم بودن.
هیونگ:دیدی سوپرایزم یادم نرفته بود؟
یوری خیلی خوشحال به اطرافقش نگاه کرد و کفت:عالیه،مرسی مرسی مرسییییی(^v^)
نظر یادتون نره
Super Stars:
بخش بیست و ششم:
هیوری:تو به این چیزا فکر نکن،تو شاید بیشتر عمر کنی،البته مطمینم،تو هیچیت نمیشه:(
سوریو:سورا،اینو باید بهمون میگفتی،الانم دیر نیست اما اون لحظه که ازت پرسیدیم نباید میگفتی هیچی چیز مهمی نیست،این موضوع خیلی مهمه،سورا فکرشم نکن که از زیر درمانت در بری.
سورا سرشو انداخت پایین و گفت:باشه.
رفت داخل اتاقش لباساشو پوشید و خوابید.
بقیه دخترا هم خسته و کوفته خوابیده بودن.
صبح زود سوریو بلند شد،دخترا رو بیدار کرد،کلاس داشتن هر پنج تاشون.
صبحانه خوردن و آماده شدن.
همه با انرژی آماده شدن و چون قرار بود پسرا برسوننشون دم درمنتظر بودن.
سورا کمی دیر تر آماده شد و بی حال دم در یه گوشه نشست.
جونگمین با خنده اومد سمتش،سورا یه لبخند زورکی زد بهش و گفت:بریم.
یونگ سنگ اومد سمت سوریو دست داد،سر سوریو رو بوسید و گفت بفرمایید خانم.
کیو جونگ جلو اومد خم شد و دستشو جلوی هیوری دراز کرد و گفت:افتخار همراهی میدید؟
هیوری خندید دستشو گذاشت داخل دست کیو و سوار ماشین شد.
هیون هم جنتل من یک دستش پشت کمرش و با دست دیگش دستشو اورد جلو که شین جونگ دستشو دور بازوش بذاره.
هیونگ هم اومد کمی یوری رو نوازش کرد و گفت:عزیزم،بریم.
بهم لبخند زدن و راه افتادن.
پسرا دخترا رو رسوندن.
یونگ سنگ دست سوریو رو گرفت و گفت:بعد از دانشگاه منتظرتم.
سوریو:میام حتما.
هیون:بعد از کلاست جایی نری.میام دنبالت.
شین جونگ:حتما.
هیونگ:بعد کلاست یه سوپرایز دارم برات.
یوری:چی؟
-بعد کلاست میفهمی.
کیو جونگ لپ هیوری رو بوسید و گفت:بعد کلاس من اینجام.
جونگمین سورا رو رسوند،سورا در رو باز کرد و خواست پیاده شه که جونگمین دستشو گرفت و گفت:نمیخوایی خداحافظی کنی؟
سورا نگاهش کرد و زیر لب گفت:شاید این آخرین دیدارمون باشه. جونگمین:چیزی گفتی عزیزم؟
سورا:نه:)فعلا من میرم خداحافظ.
از ماشین پیاده شد.
تا وقتی که جونگمین بره همینجور به جونگمین با چشمای پر از اشکش نگاه میکرد.
وقتی که رفت چشماشو بهم فشار داد و پشت سر هم اشکاش سرازیر میشدن.
بعد از ظهر:
سوریو دم در منتظر یونگ سنگ ایستاده بود.
یونگ سنگ به یه دست گل اومد دنبالش،
همکلاسیایه دختر سوریو داشتن از دور میومدن که سوریو و یونگ سنگ زو دیدن.
دخترا از دور یونگ سنگ رو شناسایی کردن.
یونگ سنگ وقتی متوجهشون شد سریع در رو برای سوریو باز کرد و گفت:بدو،دارن میان سمتمون.
سوریو پشت سرشو نگاه کرد و سریع سوار ماشین شد و یونگ سنگ پاشو گذاشت روی گاز و با سرعت رفتن.
چانیول:سوریو بود!با یونگ سنگ.
مین آه:راست میگی؟یعنی واقعا اونا...؟!
دم در آموزشگاه،وقتی هیوری از آموزشگاه خارج شد کیو دم در منتظرش بود.
سوار ماشین شد،کمی کیو به هیوری نگاه کرد و گفت:خب؟!کجا دوس داری ببرمت؟!
هیوری که خیلی خسته شده بود گفت:یه جایی به اسم خونه!خیلی خسته م.
کیو:شما امر بفرمایید.
یوری دم در این طرف برو،اونطرف برو.
هیجان داشت ببینه که سوپرایز هیونگ چی میتونه باشه؟
وقتی هیونگ اومد،سوار ماشین شد و با خوشحالی گفت:سلام،سوپرایز من کجاست؟
هیونگ با تعجب:سوپرایز؟چه سوپرایزی؟
-یعنی یادت نمیاد؟قرار بود سوپرایزم کنیا!
-یادم نمیاد!
یوری به حالت قهر گفت:باشه،پس ببرم خونه.
هیونگ ابروهاشو داد بالا و گفت:باشه.
تمام طول راه رو هیونگ درحال خندیدن بود.
یوری:چرا انقدر میخندی؟از این خوشحالی که به من گفتی میخوایی سوپرایزم کنی اما یادت رفت؟
هیونگ خندید و گفت:نه،به تو میخندم!
سجیوری اخماش رفت تو هم و گفت:به من میخندی؟قیافه من خنده دارع؟
-نه اما در این حالت هخیلی خنده داره؟
-نگه دار.همین الان ماشینو نگه دار میخوام پیاده شم.
هیونگ درا رو قفل کرد و گفت:چی چی پیاده شم؟بشین.
هیونگ دم در به کافه نگه داشت،در رو واسه یوری باز کرد و گفت:حالا پیاده شو.
وقتی رفت داخل همه جا چراغونی بود موزیک ملایمی پخش میشد و فقط خودشون دو نفر با هم بودن.
هیونگ:دیدی سوپرایزم یادم نرفته بود؟
یوری خیلی خوشحال به اطرافقش نگاه کرد و کفت:عالیه،مرسی مرسی مرسییییی(^v^)
- ۳.۲k
- ۲۸ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط