{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لطفا حمایت کنید

(لطفاً حمایت کنید ❤️)

نام: سرنوشت لیا

P:۱۸

ویو لیا

زنگ خورد منو لینو و جیمین رفتیم کتاب خونه من امتحان داشتم اما اون دوتاهم اومدن همراهم .....

نشسته بودم که سون میومد طرفم

ویو سون

زنگ خورد جیمین و لینو رفتن بیرون و منم تو این فکر بودم که چه نقشه ای بکشم ..... یک فکری به ذهنم زد امشب یک مهمونی میگیرم بعد صدارو ضبط رو بخش میکنم واییییییییی(ذوقققق) رفتم کتاب خونه که سه تاشون تو کتاب خونه بودن رفتم طرفشون و گفتم

سون. سلام بچه ها من امشب یک مهمونی کوچک گرفتم همه رو دعوت کردم شمارو هم دعوت کردم

لینو. آها اونم ما بیای

سون. آره دیگه اگه منظورت گذشتست ولش الان منم جزأ خودتون بدونید منم گذشته رو فراموش کردم

لیا و لینو و جیمین به هم نگاه کردن و گفتن

باهم: باشه میایم

سون. وایییییی نقشم گرفت (تو ذهنش)

سون: خب امشب ساعت ۷ بیاین خونه ی ما پس فعلا بابای

ویو لینو

(سون رفت)

جیمین. معلوم نیست چی تو سرش

لینو. آره

فلش بک

لینو. امشب باید برم دنبال لیا و جیمین لباس پوشیدم و سوار لامبورگینیم شدم و راه افتادم

ویو لیا

امشب باید برم مهمونی قرار شد لینو بیاد آماده شدم (عکس لباس اسلاید دوم)

یهو گوشیم زنگ خورد: دیلیلینگ دیلیلینگ
جواب دادم

لیا. بله عشقم

لینو. بیا بیرون وایساد عشقم یخ کردم

لیا. باشه باشه اومدم عشقم

پالتو پشمالو مشکیمو پوشیدم و رفتم بیرون لینو با ماشین لامبورگینی وایساده بود تا منو دید گل رز رو گذاشت تو دهنش و اومد سمتم و گل از دهنش بیرون آورد و تعضیم کرد و گل به سمتم دراز کرد و گفت

لینو. تقدیم با عشق

از دستش گرفتم وگفتم

لیا. مرسی عشقم

سوار شدیم و سر راه جیمین رو سوار کردیم و رفتیم...... رسیدیم رفتیم داخل و زنگ درو زدم: تیز تیز تیز🗿

سون در و باز و ذوق تو صورتش موج میزد معلوم نیست تو سرش چیه

سون. سلام بچه ها خیلی بیاین داخل (خنده)

رفتیم داخل شلوغ بود سو یو (خواهرسون)
اومد طرفمون و گفت

سو یو. سلام خیلی خوش اومدین دستشو به سمتمون دراز کرد
دستمو دراز کردم و گفتم

لیا. سلام مرسی

ویو نویسنده

بعدش مهمونی شروع شد و همه می‌رقصیدند بعدش خوراکی خوردن و بعداز ۱نیم ساعت یعنی ساعت ۸:۳۰ که برقا خاموش شد و یهو صدایی بخش شده با چیزایی که شنیدند درمورد لیا شنیدند این همون صدایی بود که سون ضبط کرده بود لیا لحظه ای که این صدارو شنید نفسش بند اومد از خونه زد بیرون ولی قبلش یچیزی از روی میز مزه برداشت و لینو هم رفت دنبالش

ویو لینو
وقتی صدارو شنیدم فهمیدم سون چه نقش ای داشته لیا از خونه زد بیرون و منم رفتم دنبالش

لینو‌‌: لیا صبر کن

لیا: ولم کن تو می‌دونستی و به من نگفتی

همینجوری راه میرفتم که لینو گفت......🙂

ادامه دارد:❤️

اینم از پارت های هدیه فقط یک پارت مونده تا تموم بشه حمایت کنید تا پارت اخر رو بزارم.......🎀✨



#فیک#رمان
دیدگاه ها (۵)

لباس لیا در مهمونی#فیک#رمان

وایییی بچه ها دورتون بگردم ........۲۰۰تایی شدنمون مبارک عشقا...

(لطفاً حمایت کنید ❤️)نام: سرنوشت لیا p:17ویو لیا لینو من رسو...

مامی جنی......🛐✨🌖🫠🎀....@jenny33#جنی#رزی#لیسا#جیسو

(لطفاً حمایت کنید ♥️)نام: سرنوشت لیا p:16ویو لیا زنگ تفریح خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط