{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لطفا حمایت کنید

(لطفاً حمایت کنید ❤️)

نام: سرنوشت لیا

p:17

ویو لیا

لینو من رسوند و خودش رفت رفتم داخل که چویی جون روی یکی از نیمکت ها نشسته بود رفتم پیش تو عالم فکر بود و از صورتش نگرانی و ناراحتی می‌بارید

لیا: چویی جون

از فکر اومد بیرون و به من نگاه کرد

چویی: هاع ام بله چی شدهههه(نگران)

لیا: نه چیزی نشده اینو میخواستم از شما بپرسم

چویی:نه عزیزم....با لینو بیرون بودی

سرمو تکون دادم

لیا:اهومم...

چویی:خوبه

لیا: بله من دیگه برم شب بخیر

چویی: هوممم شب بخیر

رفتم داخل اتاق لباس مو عوض کردم رفتم مسواک زدم بعدش تو تختم رفتم اههههه چقدر امشب با لینو عالییییی بودد کاش هرشب به خوبی امشب برام بگذره همینجوری تو فکر بودم چشمام سنگین شد و بعدش سیاهی.......

ویو لینو

بعدشم رفتم خونه و یسر رفتم تو تختم همش تو فکر لیا بودم اخهههه واقعا چه مادری داره هااا اگه بفهمه نابود میشه اون روحیه ی حساسی داره اهههه نباید تنهاش بزارم همینجوری تو فکر بودم چشمام سنگین شد........

صبح با نور خورشید که به چشمم برخورد کرد بیدار شدم رفتم دستشویی و کارهای لازم رو انجام دادم اومدم بیرون فرمم رو پوشیدم و رفتم مدرسه....... رسیدم کیفمو گذاشتم داخل کلاس و اومدم تو حیاط که لیا داشت میومد سمتم وایییی دوباره لیا رو دیدم باز یادم اومد اههههه

ویو لیا

رفتم سمت لینو و بغلش کردم

لیا: چطوری عشقم (خنده)

لینو: خوبم عشقم واییی لیا همیشه بخنده هیچوقت چاله گونه هاتو از روی صورتت محو نکن

لیا: هرچی عشقم بگه

لینو:اهوممم(گونش رو بوسید) اخیشششش خیلی بهش نیاز داشتم

گونش رو بوسیدم

لیا: اخیششششش منم به این بوسه نیاز داشتم(خنده)

جیمین میومد سمتمون

جیمین: سلام

لیا: سلام

لینو: سلام

جیمین: خب بچه ها چخبرا چیکارا میکنید

لینو: هیچی تو چخبر

جیمین: منم هیچی

لیا: خوب بچه ها بریم کلاسامون

لینو:من با جیمین یکاری داشتم تو برو به کلاست

لیا: خیله خب بعداً میبینمتون

ویو لینو

لیا رفت

لینو: خب جیمین بیا بریم کلاس بهت بگم

رفتم کلاس و دم کلاس ما داخل بودیم دم درش وایسادیم

لینو: یچیز مهم درمورد لیا

جیمین:بگو

لینو: درمورد مادر لیا

جیمین: ولی اون مگه...

لینو: آره آره درسته اون تو پرورشگاه بزرگ شد ولی (همچیو تعریف کرد)

جیمین: یعنی واقعا اون مادرش

لینو:اوهمم بیا بریم روی نیمکت بشینیم

ویو سون

میخواستم برم کلاس که لینو و جیمین داخل کلاس دم در وایسادم اومدم برم داخل که لینو گفت

لینو: یچیز مهم درمورد لیا

هاننننن واییییی بزار صداشونو ضبط کنم شاید به دردم خورد زدم رو میکروفون تا صدارو ضبط بکنه....... وایییییی با چیزایی که شنیدم واقعا تعجب کردم پس ای لیا پرورشگاهی مادرم داره اوهههه چی بشه بعدش لینو و جیمین رفتن داخل ........ برای این من چه آشی بپزم ها ها ها گوشیمو گذاشتم داخل جیبم و با خوشحالی رفتم داخل کلاس و روی نیمکتم نشستم........🙂

ادامه دارد:❤️

اینم پارت هدیه بخاطر روز دختر شرطا پارت قبلیو نرسوندین ولی چیکار کنم با این همه مهربانی😌🎀......این پارتم شرط نداره خودتون دیگه حمایت کنید روزتونم مبارک گیلاسام🍒😙🎀

.

.

.

#فیک#رمان
دیدگاه ها (۰)

(لطفاً حمایت کنید ❤️)نام: سرنوشت لیاP:۱۸ویو لیازنگ خورد منو ...

لباس لیا در مهمونی#فیک#رمان

مامی جنی......🛐✨🌖🫠🎀....@jenny33#جنی#رزی#لیسا#جیسو

ناناسم فالوشه🎀😌....@nazi_bts

(لطفاً حمایت کنید ♥️)نام: سرنوشت لیاP:۸سون: سلام عشقم لینو: ...

(بچه ها ویسگون پارت شیشم پاک شده مجبور شدم دوباره بزارم)P:6...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط