{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجاه‌وهشتم | برگشت

پارت پنجاه‌وهشتم | برگشت

جئون جونگ‌کوک

چند ساعت گذشته بود.

تقریباً همه خواب بودن، ولی من و جی‌هان و بقیه‌ی بچه‌ها هنوز بیدار بودیم.

لیام با صدای بلند گفت:
ـ بچه‌هااا! بیدار شین! غذا آوردن!

رُزا بالش رو روی صورتش گذاشت.
ـ لیام، می‌کشمت...

میچا خمیازه کشید.
ـ من هنوز خوابم میاد!

نگاهم افتاد به لارا.

هنوز خواب بود.

آروم کنارش نشستم و چند لحظه نگاهش کردم. موهاش روی صورتش ریخته بود.

لبخند زدم و خیلی آروم پیشونیش رو بوسیدم.

ـ لارا...

تکون نخورد.

گونه‌ش رو بوسیدم.
ـ عشقم... بیدار شو.

باز هم چشم‌هاشو باز نکرد.

لبخند زدم و یه بوسه‌ی کوتاه روی لبش گذاشتم.

این بار کمی تکون خورد و چشم‌هاشو باز کرد.

ـ هوم...؟

ـ صبح بخیر، خوابالو.

چشم‌هاشو مالید.
ـ چرا بیدارم کردی؟

آروم یه بوسه روی نوک بینیش زدم.
ـ چون غذا آوردن.

ـ من گرسنه نیستم...

گردنش رو خیلی کوتاه بوسیدم و گفتم:
ـ ولی من دلم می‌خواد با تو غذا بخورم.

لارا بالاخره خندید.
ـ تو با این حرفات آدمو مجبور می‌کنی بیدار شه.

دستش رو گرفتم و کمکش کردم بشینه.

ـ دقیقاً هدفم همین بود.

از اون طرف میچا گفت:
ـ بالاخره خانوم بیدار شد؟

لارا بالش رو سمتش پرت کرد.
ـ تقصیر جونگ‌کوکه!

جی‌هان خندید.
ـ معلومه.

همه دور هم نشستیم و غذا خوردیم. فضای کلبه پر شده بود از شوخی و خنده و برای چند ساعت، انگار نه انگار که چه اتفاقاتی پشت سرمون گذاشته بودیم.

بعد از غذا دوباره وسایل رو جمع کردیم و کمی استراحت کردیم.

---
بلخره غذامون تموم شد.

داخل هواپیما، خستگی بالاخره همه رو از پا انداخت.

لارا کنار من نشست و سرش رو روی شونه‌م گذاشت.

دستش رو گرفتم.

ـ خوابت میاد؟

ـ خیلی...

ـ بخواب، من اینجام.

چشم‌هاشو بست و دستم رو محکم‌تر گرفت.

من هم لبخند زدم و به صورت آرومش نگاه کردم.

حدود چهار ساعت بعد...

صدای مهماندار اعلام کرد که به کره نزدیک شدیم.

لارا چشم‌هاشو باز کرد.

ـ رسیدیم؟

لبخند زدم.

ـ آره عشقم... برگشتیم خونه.

لارا دستم رو گرفت و لبخند زد.

ـ بالاخره کره.

و بعد از اون سفر عجیب و پرماجرا، بالاخره دوباره پای همه‌مون به کره رسید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هعی دوتا پارت اخر هم میزارم
دیدگاه ها (۰)

پارت پنجاه‌ونهم | خونه‌ی لاراجئون جونگ‌کوکبالاخره رسیدیم کره...

پارت شصتم | خواستگارییک ماه گذشت...صبح روز خواستگاری، خونه‌ی...

پارت پنجاه‌وهشتم | اولین بوسهجئون جونگ‌کوکبعد از اینکه من و ...

پارت پنجاه‌وهفتم | صبحِ آرامجئون جونگ‌کوکنور صبح آروم از پنج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط