{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

الان که این را مینویسم تهرانم

56^

الان که این را می‌نویسم ، تهرانم .
یک هفته ای از برگشتن می‌گذرد. بقول او ، « برگشتن به وطن » .
وطن عجب واژه غریبی ست . تصور کن آن طرف دنیا به دنیا بیایی و آنجا عمری بگذرانی ، اما خانه ی تو خاک دیگری باشد .
اینجا واقعا خانه است . هنوز هم خیابان های شهر را درست به نام نمی‌شناسم و گه گاهی گم میشوم اما از دوبوکی که تمام کاشی های کف کوچه هایش را از برَم خانه تر است . وطن خانه است و تن هم خانه است . فکر نمیکنم لازم باشد بنویسم تنِ چه کسی .
به وطن بازگشتم و از تن جدا ماندم . و این فراغ هر روز کشنده تر میشود .
از وقتی برگشتیم ، تازه فهمیدم که خاکی به سرم شده .
خاکی به سرم شده بود به نام چشیدن طعم حضورش .
من او را نداشتم . معمولا ماهی یکبار هم توفیق زیارت نصیبم نمیشد اما آن سفر کوتاه ، مثل کشیدن نیم نخ سیگار برای فردی غیر معتاد بود .
معتادش شدم .
آن چنان به‌ حضورش اعتیاد پیدا کردم که بی اختیار گاهاً میگریم .‌فقط یک‌روز و نیم کنار هم بودیم اما به قدری نبودنش آزار دهنده است که گویی عمری با او زیسته ام !
کجایی زیبای من ؟

_مینا ، بیست و سوم جولای ، سال دوم ملاقات با مهر وجودم
دیدگاه ها (۲)

57^صدای کوفتن مشتی به در چرت عصرگاهیم پاره کرد . خدای من ! ک...

ادامه پارت 57*گفت :« نوشته خودکشی ، ولی من بعید می‌دونم.‌» س...

55^چشمان طلایی رنگش که در جلوه آفتاب از خورشید هم درخشان تر ...

54^ پیشخدمتی که آمد تا بشقاب هایمان را روی میز بچیند ، بهمن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط