پیشخدمتی که آمد تا بشقاب هایمان را روی میز بچیند بهمن روشن لای ...
54^
پیشخدمتی که آمد تا بشقاب هایمان را روی میز بچیند ، بهمن روشن لای انگشتان مرا دید و چشم های پر از شعفم را . من سیگار میکشیدم ، با نیش تا ته باز ، ته دلم قند آب میشد که او را آورده ام ناهار بخوریم و با چشم قربان صدقه اش میرفتم ؛ او هم نشسته بود ، گاه دیوانه ای که رو به رویش نشسته را مینگریست گاه در و دیوار رستوران را .
آستین کوتاه سیاهی به تن داشت ، روی سینه اش ریز نوشته شده بود:
" i wanna marry to math "
وای ! بامزه !
آفتاب فرانسوی لای موهای متلاطمش افتاده بود و مینا را دیوانه میکرد !
برعکس من او خوشحال نبود. من هم منطقاً نباید میبودم. اتفاقات دیشب اصلأ جایی برای شادیِ امروز نمیگذاشت.
با غذا بازی میکرد. لقمه را پایین نداده به او گفتم:« چرا نمیخوری ؟سرد میشه. » گفت :« دارم میخورم. »
اندکی که به سکوت گذشت پرسید:« حالا باید چیکار کنیم؟» چی را چه کار کنیم عزیز دلم ؟ آرام ، انگار بخواهد اسرار اف بی آی را در میان بگذارد ، گفت:« الان فهمیدیم که میکا با ساسان هم دسته ، حالا این به چه درد ما میخوره ؟!» گفتم :« خب ، اولا دیگه میدونیم اعتماد به این جنده نباید بکنیم و دوما میتونیم تهدیدش کنیم که اگه بخواد بلایی سر ما بیاره ، به خاک سیاه مینشونیمش .»
گفت :« از کجا میدونستی ؟» منظورش گندکاری های میکا بود . گفتم:« منم نمیدونستم . اون شبی که با اریسته اومدید خونه ی من ، از اریسته شنیدم ، وقتی داشت با میکا حرف میزد. یادته پشت در فالگوش وایساده بودم ؟» هر هر خندیدم .
گفت :« پس برادرش میدونه.» چنگالش را به لبه بشقاب تکیه داد . نفس عمیقی کشید ، همانطور که میجوید و من قلبم هری ریخت از زیبایی اخمش وقتیکه پلک هایش را روی هم گذاشته بود .
پرسیدم :« راستی از دلیر چه خبر ؟» خنده ای شیطانی سر دادم با دیدن چهره ی جا خورده اش . حالا دیگر معنای مکالمه مخفیانه اش را با آن اسب دندان زرد میدانستم . با شنیدن اسمش حاله ای از خوشنودی روی لب هایش آمد. مینا جان تبریک میگویم شما از یک اسب بو گندو هم کمتری!
گفت:« خبری ازش ندارم . »
دقایقی به سکوت گذشت ؛ نگاه مرموزی رویم انداخت ، گفت :« مثل کسی که تمام زندگیش رو ایران گذرونده فارسی حرف میزنی ، درحالی که گفتی به تازگی اومدی ایران .» قهقهه زدم ، بیخیال از نگاه دیگران. او هم خندید .
گفتم:« فارسی زبان اول منه . » گفت :« توی سرت با چه زبانی فکر میکنی ؟» پاسخش دادم :« باهمون زبانی که تو فکر می کنی.» هنگام آوردن نامش با چنگالم به او اشاره کردم . خنده از لبانم نمی افتاد ، هر لحظه را گذراندن در محضر او ، لذت بخش ترین در این دنیای مسخره بود.
قربان لبخند مهربان و ساده اش بروم ، گفت :« کجا متولد شدی ؟» فوراً گفتم :« آیووا. دوبوک.» سرش را تکان داد ، گفت :« پس آمریکایی تباری ؟» پلک به هم گذاشتم با ناز . گفتم :« تو خونه فارسی حرف میزدیم. مادرم ایرانی بود.اولین کلمه هایی که یادگرفتم همگی فارسی بودند. » با دقت گوش میداد. خب ؛ به نام خدا ، وقت مرور خاطرات است !
گفتم:« بابام مکزیکی بوده . منکه یادم نمیاد چیزی ازش چون وقتی یک ساله بودم مرد .» بشقاب من تمام شده بود ، اما از تازه به نیمه رسیده بود . قابل توجه بود، آرامیِ خوردنش. لقمه های کوچک میگرفت و آرام میجوید .
بطری مشروب را باز کردم. در حین شرح گذشته ، جام هایمان را پر کردم . خدای من ! برای دیدن صورت سرخ و مستش لحظه شماری میکردم . از مهران گفتم. گفتم که مادرم ، پدرم را خیلی دوست داشته . کمی سانسور کردم ، شغل مادرم را ، اعتیاد پدرم را ، اینکه پدرم مواد فروش فراری و مهاجر غیر قانونی بوده ، اینکه پلیس مهاجرت پدرم را با خالی کردن یک گلوله مثل سگ بیخانمانی کشت و او با اوردوز نمرد ، همه را لاک گرفتم .
جام را سمتش هل دادم و گفتم:« بزن به سلامتی . » گفت :« نمیخورم.» وا ! یعنی چه که نمیخوری سوسول ! بخور دیگر شورش را در آورده ای. نه سیگاری ، نه موادی ،نه مشروبی ، نه شب را ماندن کنار فاحشه ای ، زندگی تو با مسیح چه فرقی دارد آخر ؟!
خواستم دعوایش کنم که پرسید:« چه بلایی سر مهران اومد ؟» گفتم :« یک سال ازم کوچیکتر بود ...» معتاد شد ، آنقدر با سوزن عفونی هروئین به رگ زد تا سقط شد . نه ، این را میگفتم فکر بد میکرد .
_ مینا ، پانزدهم جولای ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
پیشخدمتی که آمد تا بشقاب هایمان را روی میز بچیند ، بهمن روشن لای انگشتان مرا دید و چشم های پر از شعفم را . من سیگار میکشیدم ، با نیش تا ته باز ، ته دلم قند آب میشد که او را آورده ام ناهار بخوریم و با چشم قربان صدقه اش میرفتم ؛ او هم نشسته بود ، گاه دیوانه ای که رو به رویش نشسته را مینگریست گاه در و دیوار رستوران را .
آستین کوتاه سیاهی به تن داشت ، روی سینه اش ریز نوشته شده بود:
" i wanna marry to math "
وای ! بامزه !
آفتاب فرانسوی لای موهای متلاطمش افتاده بود و مینا را دیوانه میکرد !
برعکس من او خوشحال نبود. من هم منطقاً نباید میبودم. اتفاقات دیشب اصلأ جایی برای شادیِ امروز نمیگذاشت.
با غذا بازی میکرد. لقمه را پایین نداده به او گفتم:« چرا نمیخوری ؟سرد میشه. » گفت :« دارم میخورم. »
اندکی که به سکوت گذشت پرسید:« حالا باید چیکار کنیم؟» چی را چه کار کنیم عزیز دلم ؟ آرام ، انگار بخواهد اسرار اف بی آی را در میان بگذارد ، گفت:« الان فهمیدیم که میکا با ساسان هم دسته ، حالا این به چه درد ما میخوره ؟!» گفتم :« خب ، اولا دیگه میدونیم اعتماد به این جنده نباید بکنیم و دوما میتونیم تهدیدش کنیم که اگه بخواد بلایی سر ما بیاره ، به خاک سیاه مینشونیمش .»
گفت :« از کجا میدونستی ؟» منظورش گندکاری های میکا بود . گفتم:« منم نمیدونستم . اون شبی که با اریسته اومدید خونه ی من ، از اریسته شنیدم ، وقتی داشت با میکا حرف میزد. یادته پشت در فالگوش وایساده بودم ؟» هر هر خندیدم .
گفت :« پس برادرش میدونه.» چنگالش را به لبه بشقاب تکیه داد . نفس عمیقی کشید ، همانطور که میجوید و من قلبم هری ریخت از زیبایی اخمش وقتیکه پلک هایش را روی هم گذاشته بود .
پرسیدم :« راستی از دلیر چه خبر ؟» خنده ای شیطانی سر دادم با دیدن چهره ی جا خورده اش . حالا دیگر معنای مکالمه مخفیانه اش را با آن اسب دندان زرد میدانستم . با شنیدن اسمش حاله ای از خوشنودی روی لب هایش آمد. مینا جان تبریک میگویم شما از یک اسب بو گندو هم کمتری!
گفت:« خبری ازش ندارم . »
دقایقی به سکوت گذشت ؛ نگاه مرموزی رویم انداخت ، گفت :« مثل کسی که تمام زندگیش رو ایران گذرونده فارسی حرف میزنی ، درحالی که گفتی به تازگی اومدی ایران .» قهقهه زدم ، بیخیال از نگاه دیگران. او هم خندید .
گفتم:« فارسی زبان اول منه . » گفت :« توی سرت با چه زبانی فکر میکنی ؟» پاسخش دادم :« باهمون زبانی که تو فکر می کنی.» هنگام آوردن نامش با چنگالم به او اشاره کردم . خنده از لبانم نمی افتاد ، هر لحظه را گذراندن در محضر او ، لذت بخش ترین در این دنیای مسخره بود.
قربان لبخند مهربان و ساده اش بروم ، گفت :« کجا متولد شدی ؟» فوراً گفتم :« آیووا. دوبوک.» سرش را تکان داد ، گفت :« پس آمریکایی تباری ؟» پلک به هم گذاشتم با ناز . گفتم :« تو خونه فارسی حرف میزدیم. مادرم ایرانی بود.اولین کلمه هایی که یادگرفتم همگی فارسی بودند. » با دقت گوش میداد. خب ؛ به نام خدا ، وقت مرور خاطرات است !
گفتم:« بابام مکزیکی بوده . منکه یادم نمیاد چیزی ازش چون وقتی یک ساله بودم مرد .» بشقاب من تمام شده بود ، اما از تازه به نیمه رسیده بود . قابل توجه بود، آرامیِ خوردنش. لقمه های کوچک میگرفت و آرام میجوید .
بطری مشروب را باز کردم. در حین شرح گذشته ، جام هایمان را پر کردم . خدای من ! برای دیدن صورت سرخ و مستش لحظه شماری میکردم . از مهران گفتم. گفتم که مادرم ، پدرم را خیلی دوست داشته . کمی سانسور کردم ، شغل مادرم را ، اعتیاد پدرم را ، اینکه پدرم مواد فروش فراری و مهاجر غیر قانونی بوده ، اینکه پلیس مهاجرت پدرم را با خالی کردن یک گلوله مثل سگ بیخانمانی کشت و او با اوردوز نمرد ، همه را لاک گرفتم .
جام را سمتش هل دادم و گفتم:« بزن به سلامتی . » گفت :« نمیخورم.» وا ! یعنی چه که نمیخوری سوسول ! بخور دیگر شورش را در آورده ای. نه سیگاری ، نه موادی ،نه مشروبی ، نه شب را ماندن کنار فاحشه ای ، زندگی تو با مسیح چه فرقی دارد آخر ؟!
خواستم دعوایش کنم که پرسید:« چه بلایی سر مهران اومد ؟» گفتم :« یک سال ازم کوچیکتر بود ...» معتاد شد ، آنقدر با سوزن عفونی هروئین به رگ زد تا سقط شد . نه ، این را میگفتم فکر بد میکرد .
_ مینا ، پانزدهم جولای ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۱.۱k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط