{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p23

یونا گریه می‌کرد و دست‌هایش را روی قفسه‌ی سینه‌اش فشار می‌داد. او احساس می‌کرد دیوارهای اتاق دارند به سمتِ او هجوم می‌آورند. مینهو که می‌دانست در این لحظات چه چیزی برایِ یونا حکمِ نجات را دارد، با کمکِ بنگچان او را از روی مبل بلند کردند.«باید ببریمش بیرون.» مینهو با صدایِ بم و دستوری‌اش گفت.آن‌ها یونا را به سمتِ حیاطِ عمارت بردند. یونا که دیگر نایِ ایستادن نداشت، روی سنگ‌فرش‌های سردِ حیاط زانو زد. مینهو فوراً او را در آغوش گرفت و سرش را روی سینه‌اش گذاشت تا یونا صدایِ ضربانِ قلبِ او را بشنود؛ ضربانی که تنها لنگرگاهِ یونا در میانِ آشفتگی‌هایِ ذهنی‌اش بود.یونا حالا با صدایِ بلند گریه می‌کرد؛ هق‌هق‌هایی که سکوتِ شبِ جنگل را می‌شکست. مینهو با یک دست موهایِ یونا را نوازش می‌کرد و با دستِ دیگرش کمرِ او را محکم گرفته بود. در همان حال، بنگچان کنارِ آن‌ها روی زمین زانو زده بود. یونا، در حالی که در آغوشِ برادرش پناه گرفته بود، ناخودآگاه دستِ دیگرش را دراز کرد و آستینِ پیراهنِ بنگچان را چنگ زد. او با تمامِ قدرتی که در انگشتانش باقی مانده بود، دستِ بنگچان را نگه داشته بود؛ انگار او تنها چیزی بود که می‌توانست او را از سقوط به اعماقِ سیاه و وحشتناکِ گذشته‌اش نجات دهد.مینهو نگاهش به دستِ یونا افتاد که محکم دستِ بنگچان را گرفته بود. برای لحظه‌ای، نگاهِ مینهو و بنگچان در هم گره خورد. در چشمانِ مینهو، ترکیبی از نگرانیِ برادرانه و یک هشدارِ خاموش بود و در چشمانِ بنگچان، چیزی که شبیه به تعهدِ بی‌قید و شرط به دختری بود که همین چند دقیقه پیش، هنوز او را به چشمِ یک دشمنِ ترسناک می‌دید.یونا سرش را در گودیِ گردنِ مینهو فرو برد و هق‌هق‌هایش به لرزش‌هایِ آرام‌تری تبدیل شد، اما دستش را همچنان با فشارِ زیاد، دورِ دستِ بنگچان نگه داشته بود. مینهو برایِ اولین بار، لرزشی را در شانه‌هایِ بنگچان حس کرد؛ مردی که هیچ‌گاه نلرزیده بود، حالا از دیدنِ دردِ یونا، به هم ریخته بود.هوا در حیاطِ عمارت به شدت سرد شده بود گریه هایِ یونا کم‌کم فروکش کرد و به ناله‌هایی کوتاه و بی‌رمق تبدیل شد. او در آغوش برادرش، مچاله شده بود. مینهو با نگرانی پرسید: «پرنسسم؟ صدای منو می‌شنوی؟»یونا، با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد و خش‌دار بود،لب زد: «لینو… معده‌م… خیلی درد می‌کنه.»اخمِ ظریفی میانِ ابروهایِ خرماییِ مینهو نشست.دستِ گرمش را با احتیاط روی پیشانیِ یونا کشید و متوجه داغیِ پوستِ او شد. با لحنی سرزنش‌گر گفت:«معلومه که درد می‌کنه، پرنسس. از صبح تا حالا هیچی نخوردی. بدنِ تو نمی‌تونه این همه فشارِ رو بدونِ سوخت تحمل کنه»
دیدگاه ها (۰)

p24

p25

p22

p21

p9

p37

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط