{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p9

یونا فقط به مینهو خیره شده بود. اشک‌ها، بی‌صدا و مثل دانه‌های مروارید، از چشمانش سرازیر شدند. تمام بدنِ کوچک او شروع به لرزیدن کرد؛ لرزشی که چنان عمیق بود که حتی بنگچان، که از دور تماشا می‌کرد، حس کرد تمامِ اتاق در حال لرزیدن است.مینهو، با تمام دردی که در شکمش می‌پیچید، با دیدنِ لرزشِ شانه های یونا و اشک‌های بی‌صدای او، وحشت کرد. او می‌دانست اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، یونا وارد یک حمله‌ی عصبیِ شدید خواهد شد. مینهو بدون توجه به اینکه خون از زخمش می‌چکد، با دستی که هنوز از شدت درد می‌لرزید، مچِ دستِ یونا را گرفت و او را با تمام قدرت به سمتِ سینه‌ی خود کشید. «یونا… نگا...منو ببین… من اینجا هستم. چیزی نیست… فقط یه خراش کوچیکه…» مینهو با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد اما از شدتِ تلاش، خش‌دار شده بود، گفت.یونا سرش را در گودیِ گردنِ مینهو پنهان کرد. او شروع کرد به هق‌هق کردن؛ گریه‌هایی که از تهِ دل و از ترسِ از دست دادنِ تنها پناهگاهش بود. او آنقدر گریه کرد و آنقدر در آغوش مینهو لرزید که کم‌کم، سنگینیِ خستگی و آرامشِ ناشی از آغوشِ مینهو، بر او غلبه کرد. در حالی که سرش را در گردنِ مینهو جا داده بود، از شدتِ گریه، آرام آرام به خواب رفت.مینهو، در حالی که با دستِ دیگرش، بسیار ملایم و با تمامِ عشق، موهایِ انبوه و سیاه یونا را نوازش می‌کرد، به چشم‌های بسته او خیره شد. او حتی وقتی دکتر داشت با دقتِ تمام، زخمِ عمیقش را پانسمان می‌کرد و درد را به او برمی‌گرداند، تکان نمی‌خورد. او فقط می‌خواست یونا در امنیتِ این آغوش بماند.بنگچان، که از دور ایستاده بود، با نگاهی که ترکیبی از تحسین، تعجب و کنجکاویِ بی‌پایان بود، به این صحنه خیره شد. او که تا به حال فقط مینهویِ بی‌رحم و مینهویِ قدرتمند را دیده بود، حالا با مردی روبرو بود که حتی با وجودِ زخمِ مرگبار، تنها فکرش آرامشِ یک دخترِ شکننده بود.بنگچان زیر لب با خود زمزمه کرد:«پس این بود… این تنها چیزیه که می‌تونه اون هیولای درونِ تو رو مهار کنه، مینهو. این فرشته‌ی کوچولو.»شب، سنگین و ساکت بر عمارتِ مینهو سایه افکنده بود. انفجار و آشوبِ پایان‌نیافته‌ی روز، هنوز در هوا معلق بود. حمله، غافلگیرکننده و بی‌رحمانه بود، و سایه‌ی تهدیدِ ترور، مثل یک کابوس، بر سرِ مینهو و بنگچان سنگینی می‌کرد. در چنین شرایطی، مینهو، با وجودِ تمامِ سردی و غرورش، از بنگچان خواست تا آن شب را در عمارت بماند. این درخواست، نه از سرِ دلسوزی، بلکه از رویِ حساب و کتابِ پیچیده‌ی قدرت بود؛ ادایِ دینی به بنگچان برای نجاتِ جانش و تضمینی برای بقایِ شراکتِ نوپایشان.
دیدگاه ها (۰)

p10

p8

p7

p6

p4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط