PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART⁵¹
(جین–)(جیسو✿)
–باشه الان بخواب...خسته ای
جین سوآ رو نوازش میکنه و سوآ کم کم خواب میره
«ویو جین»
وقتی مطمئن شدم سوآ خوابه آروم از تخت رفتم بیرون نمیتونستم تحمل کنم که بین اعضای خانوادم تفرقه بیفته پس رفتم سمت اتاق جیسو حدس میزدم بیدار باشه...دیدم روی تختش توی خودش پیچیده و آروم داره گریه میکنه ولی میتونستم صداش رو بشنوم پس آروم وارد اتاقش شدم و روی تختش نشستم وقتی وجودم رو حس کرد سریع اشکاش رو پاک کرد و بهم نگاه کرد
✿اگر اومدی اینجا که حرف بزنیم قرار نیست حرف بزنم!
–باشه دختر کوچولوی من!بابا نمیخواد مجبورت کنه!نیاز نیست حرف بزنی فقط گوش کن و بعد اگر موافق نبودی میتونی سکوت کنی...اول از همه میخوام بدونم چی توی اون سر کوچولوت میگذره؟باهام صادق باش
کمی صبر کردم تا ببینم جواب میده یا نه...جیسو خیلی مظلوم بود دقیقا مثل سوآ...میتونستم حس کنم الان دوباره گریه میکنه پس میخواستم بحث رو عوض کنم که با بعض شروع کرد حرف زدن
✿روزی که دزدیده شدم یکی از بچه های مهد کودک که نمیشناختمش اومد پیشم و گفت که مامان باعث شده یه نفر بره زندان اولش باورم نمیشد تا وقتی اون آقاهه اومد و ما رو برد و بعد مامان اومد...من فکر میکردم مامان خیلی راحت و با حرف همه چیز رو حل میکنه ولی مامان اون آقاهه رو ک.ش.ت...میتونست بهش فرصت بده شاید آدم خوبی بود...پس از اون روز از مامان میترسم،اگر من یا جیسوک هم اشتباهی کنیم میخواد همون بلا رو سرمون بیاره؟
باورم نمیشد جیسو همچین تصوری داشت،ولی خب بچس توی ذهن کوچیکش چیزای بزرگ نمیگنجه پس سعی کردم خیلی ساده براش توضیح بدم
–ببین دخترم...دنیا اونقدرا هم گل و بلبل نیست.دنیا گاهی میتونه خیلی بی رحم باشه...اون مردی که تو راجبش حرف میزنی فرصت های زیادی از مادرت گرفت ولی خب لیاقتش رو نداشت اون کاری با مادرت کرد که مادرت هنوزم درگیرشه ولی نمیتونم بهت بگم اون چی کار کرده.ولی بدون مامانت هرکاری کرده برای محافظت از تو و جیسوک و من و خودش بوده،هوم؟
✿واقعا؟
–اوهوم،بزار یه داستان کوتاه از زندگی مادرت بگم...وقتی دیدمش خیلی لجباز بود،البته من بیشتر از اون لجباز بودم و باهم کل کل میکردیم ولی یهویی متوجه شدم دارم بهش اهمیت میدم اونم زیاد!و کم کم توی دام عشقش افتادم ولی از اول ازدواجمون مامانت خیلی فداکاری کرد درواقع مامانت یه مشکل داشت که بارداری خیلی براش خطرناک بود و میتونست بک.شتش ولی خب مامانت میگفت زندگی های درون شکمش از هرچیزی مهم تره و در ضمن هم خودش هم من عاشق بچه ها بودیم پس چطور میتونست همچین کاری کنه...مادرت روی جونش قـــمار کرده بود تا تو و جیسوک رو به دنیا بیاره...یادته یه بار از مامان خواستی بهت یه خواهر کوچولو هم بده ولی مامان ناراحت نگاهت کرد و گفت نمیشه؟
✿اوهوم یادمه ولی همیشه درمورد دلیلش کنجکاو بودم
–خب دلیلش اینه که توی شکم مامان ها یه چیزی وجود داره که بچه اونجا رشد میکنه ولی بعد از به دنیا اومدن شماها مامانت اون چیز رو از دست داد
✿یعنی تقصیر من و جیسوکه؟
–نه نه...تقصیر بی رحم بودن زندگیه...و بعد از به دنیا اومدن شماها مامانت تمام زندگیش رو گذاشت وسط حتی دیگه کمپانی نمیومد و من رو توی خونه میکاپ میکرد چون میخواست با تمام جونش ازتون مراقبت کنه،شماها خیلی براش مهمید در حدی که منم نسبت به علاقه مادرتون به شماها حسودی میکنم
به جیسو نگاه میکنم که میخنده و منم میخندم
–نخند!حسودی من برات خنده داره؟خب بزار ادامه داستان رو بگم... روزی که شماها دزدیده شدید مامانت انگار زندگیش نابود شد و به خاطر شما بدون اینکه به من بگه خودش رو فرستاد توی دل خطر و اتفاقی که اون روز افتاد فقط برای محافظت از تو و جیسوک بود اگر مادرت اون کار رو نمیکرد اول خودش و بعد تو و جیسوک آسیب میدیدید و مادرت مجبور شد برای نجاتتون اون کار رو بکنه...پس ازت میخوام به حرفام فکر کنی و تصمیم بگیری ولی بدون هر تصمیمی هم بگیری مادرت و من خیلی دوستت داریم،باشه؟
✿باشه بابا...به حرفات که فکر میکنم من زیاده روی کردم...
سر جیسو رو میبوسم و بینیش رو بین دو انگشتم میگیرم
–دختر خوب من...حالا بخواب دیر وقته...
برای جیسو لالایی میخونم و وقتی خوابید برمیگردم اتاق خواب خودمون و به چهره خواب سوآ نگاه میکنم و لبخند میزنم و کنارش دراز میکشم و خواب میرم
«پایان ویو جین»
«پرش زمانی صبح روز بعد»
سوآ زودتر بیدار شده بود و مشغول درست کردن صبحانه بود که جیسو وارد آشپزخونه میشه...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART⁵¹
(جین–)(جیسو✿)
–باشه الان بخواب...خسته ای
جین سوآ رو نوازش میکنه و سوآ کم کم خواب میره
«ویو جین»
وقتی مطمئن شدم سوآ خوابه آروم از تخت رفتم بیرون نمیتونستم تحمل کنم که بین اعضای خانوادم تفرقه بیفته پس رفتم سمت اتاق جیسو حدس میزدم بیدار باشه...دیدم روی تختش توی خودش پیچیده و آروم داره گریه میکنه ولی میتونستم صداش رو بشنوم پس آروم وارد اتاقش شدم و روی تختش نشستم وقتی وجودم رو حس کرد سریع اشکاش رو پاک کرد و بهم نگاه کرد
✿اگر اومدی اینجا که حرف بزنیم قرار نیست حرف بزنم!
–باشه دختر کوچولوی من!بابا نمیخواد مجبورت کنه!نیاز نیست حرف بزنی فقط گوش کن و بعد اگر موافق نبودی میتونی سکوت کنی...اول از همه میخوام بدونم چی توی اون سر کوچولوت میگذره؟باهام صادق باش
کمی صبر کردم تا ببینم جواب میده یا نه...جیسو خیلی مظلوم بود دقیقا مثل سوآ...میتونستم حس کنم الان دوباره گریه میکنه پس میخواستم بحث رو عوض کنم که با بعض شروع کرد حرف زدن
✿روزی که دزدیده شدم یکی از بچه های مهد کودک که نمیشناختمش اومد پیشم و گفت که مامان باعث شده یه نفر بره زندان اولش باورم نمیشد تا وقتی اون آقاهه اومد و ما رو برد و بعد مامان اومد...من فکر میکردم مامان خیلی راحت و با حرف همه چیز رو حل میکنه ولی مامان اون آقاهه رو ک.ش.ت...میتونست بهش فرصت بده شاید آدم خوبی بود...پس از اون روز از مامان میترسم،اگر من یا جیسوک هم اشتباهی کنیم میخواد همون بلا رو سرمون بیاره؟
باورم نمیشد جیسو همچین تصوری داشت،ولی خب بچس توی ذهن کوچیکش چیزای بزرگ نمیگنجه پس سعی کردم خیلی ساده براش توضیح بدم
–ببین دخترم...دنیا اونقدرا هم گل و بلبل نیست.دنیا گاهی میتونه خیلی بی رحم باشه...اون مردی که تو راجبش حرف میزنی فرصت های زیادی از مادرت گرفت ولی خب لیاقتش رو نداشت اون کاری با مادرت کرد که مادرت هنوزم درگیرشه ولی نمیتونم بهت بگم اون چی کار کرده.ولی بدون مامانت هرکاری کرده برای محافظت از تو و جیسوک و من و خودش بوده،هوم؟
✿واقعا؟
–اوهوم،بزار یه داستان کوتاه از زندگی مادرت بگم...وقتی دیدمش خیلی لجباز بود،البته من بیشتر از اون لجباز بودم و باهم کل کل میکردیم ولی یهویی متوجه شدم دارم بهش اهمیت میدم اونم زیاد!و کم کم توی دام عشقش افتادم ولی از اول ازدواجمون مامانت خیلی فداکاری کرد درواقع مامانت یه مشکل داشت که بارداری خیلی براش خطرناک بود و میتونست بک.شتش ولی خب مامانت میگفت زندگی های درون شکمش از هرچیزی مهم تره و در ضمن هم خودش هم من عاشق بچه ها بودیم پس چطور میتونست همچین کاری کنه...مادرت روی جونش قـــمار کرده بود تا تو و جیسوک رو به دنیا بیاره...یادته یه بار از مامان خواستی بهت یه خواهر کوچولو هم بده ولی مامان ناراحت نگاهت کرد و گفت نمیشه؟
✿اوهوم یادمه ولی همیشه درمورد دلیلش کنجکاو بودم
–خب دلیلش اینه که توی شکم مامان ها یه چیزی وجود داره که بچه اونجا رشد میکنه ولی بعد از به دنیا اومدن شماها مامانت اون چیز رو از دست داد
✿یعنی تقصیر من و جیسوکه؟
–نه نه...تقصیر بی رحم بودن زندگیه...و بعد از به دنیا اومدن شماها مامانت تمام زندگیش رو گذاشت وسط حتی دیگه کمپانی نمیومد و من رو توی خونه میکاپ میکرد چون میخواست با تمام جونش ازتون مراقبت کنه،شماها خیلی براش مهمید در حدی که منم نسبت به علاقه مادرتون به شماها حسودی میکنم
به جیسو نگاه میکنم که میخنده و منم میخندم
–نخند!حسودی من برات خنده داره؟خب بزار ادامه داستان رو بگم... روزی که شماها دزدیده شدید مامانت انگار زندگیش نابود شد و به خاطر شما بدون اینکه به من بگه خودش رو فرستاد توی دل خطر و اتفاقی که اون روز افتاد فقط برای محافظت از تو و جیسوک بود اگر مادرت اون کار رو نمیکرد اول خودش و بعد تو و جیسوک آسیب میدیدید و مادرت مجبور شد برای نجاتتون اون کار رو بکنه...پس ازت میخوام به حرفام فکر کنی و تصمیم بگیری ولی بدون هر تصمیمی هم بگیری مادرت و من خیلی دوستت داریم،باشه؟
✿باشه بابا...به حرفات که فکر میکنم من زیاده روی کردم...
سر جیسو رو میبوسم و بینیش رو بین دو انگشتم میگیرم
–دختر خوب من...حالا بخواب دیر وقته...
برای جیسو لالایی میخونم و وقتی خوابید برمیگردم اتاق خواب خودمون و به چهره خواب سوآ نگاه میکنم و لبخند میزنم و کنارش دراز میکشم و خواب میرم
«پایان ویو جین»
«پرش زمانی صبح روز بعد»
سوآ زودتر بیدار شده بود و مشغول درست کردن صبحانه بود که جیسو وارد آشپزخونه میشه...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۱۴۵
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط