PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART⁴²
(سوآ+)(کانگ بین¢)(جیسو✿)(جیسوک◍)
سوآ اشک میریخت و رانندگی میکرد در طرف دیگه داستان بچه ها توی ماشین کانگ بین بودن و کم کم داشتن به جنگل میرسیدن و جیسو خواب بود ولی جیسوک خودش رو به خواب زده بود و حرف های کانگ بین به مادرش رو شنیده بود و فهمید که درواقع کانگ بین یه آدم بده...توی فکر بود چطور میتونه خودش و خواهرش رو قبل از اینکه مادرش بیاد نجات بده تا مادرش هم توی خطر نیفته ولی اون فقط یه بچه بود چیکار ازش بر میومد درحال فکر کردن بود که ماشین ایستاد و کانگ بین از آینه ماشین نگاه کرد بچه ها خوابن
¢اوه خوبه بخوابید!کار من رو راحت تر میکنه
جیسوک حتی این رو هم شنید ولی کاری نکرد و منتظر حرکت بعدی اون مرد بود که مرد از ماشین پیاده شد و اومد در صندلی عقب ماشین رو باز کرد و دوتا بچه رو انداخت روی شونه هاش و مشغول پیاده روی به سمت کلبه شد در همین حین از اونجایی که کانگ بین نمیفهمید جیسوک چشماش رو باز کرد تا مسیر رو ببینه و یاد بگیره کم کم میرسن به کلبه و جیسوک میشنوه که کانگ بین داره در کلبه رو باز میکنه...در کلبه با صدای بدی باز شد و بعد کانگ بین با بچه ها روی دوشش رفت داخل و بعد یه جا که در مخفی پشت پله ها بود رو باز کرد و زیر پله ها پله وجود داشت که به سمت زیرزمین میرفت و جیسوک زیرکانه داشت همه چیز رو میدید و بلاخره به زیرزمین رسیدن ولی اونجا شبیه هر زیرزمینی نبود درواقع مثل یه خونه ساخته شده بود کانگ بین بچه ها رو میبره سمت یه اتاق که توش یه تخت بزرگ بود جیسوک حس میکنه الان قراره بزارتش روی زمین پس سریع چشماش رو میبنده و بعد حس میکنه روی یه چیز نرم گذاشته شد و بعد صدای در اتاق میاد و بعد صدای قفل شدن جیسوک چشماش رو باز میکنه و میبینن کانگ بین نیست و توی یه اتاق بودن که نسبتا قشنگ بود ولی قطعا زیر زمین هیچ پنجره ای برای فرار وجود نداشت و توی اتاق یه لامپ روشن بود سریع رفت سرش رو چسبوند به در و صدای قدم هایی که از اونجا دور میشد رو شنید و بعد صدای بسته شدن یه در دیگه رو شنید و گفت حتما یا رفته توی یه اتاق یا از زیرزمین خارج شد و سریع رفت سمت تخت و خواهرش رو بیدار کرد
◍جیسو!جیسو!بیدار شو
جیسو کمی تکون میخوره و چشماش رو باز میکنه
✿چیشده؟
◍جیسو بهت گفتم اون مرده آدم بدیه
✿چی؟
◍اون ما رو نبرد پیش مامان یا بابا اون ما رو آورده اینجا...اینجا زیرزمین یه کلبس
✿جیسوک چرت و پرت نگو
◍چرت و پرت نمیگم!اون ما رو دزدیده!
✿کدوم احمقی وقتی بچه ها رو میدزده بهشون اتاق میده؟
◍داره گولمون میزنه!صحبتاش رو توی ماشین شنیدم داشت پیش مامان یه چیزایی میگفت!
✿چی میگفت؟
جیسوک برای خواهرش همه چیز رو سریع تعریف میکنه و جیسو کمی میترسه و حرف برادرش رو باور میکنه
✿حالا باید چیکار کنیم؟
◍باید وانمود کنیم چیزی نمیدونیم...مثلا بیا فکر کنیم مامان قراره بیاد دنبالمون و باهاش عادی رفتار کنیم
✿باشه...به نظرت کسی میاد نجاتمون بده؟
◍من مطمئنم مامان میاد
✿امیدوارم
در همین حال در طرف دیگه داستان سوآ کم کم داشت به کلبه نزدیک میشد و ماشین رو توی جاده پارک کرد و سریع تصمیم گرفت یه کاری بکنه... لوکیشنش رو برای جین فرستاد و نوشت
+با پلیس بیا
و بعد یه گوشی دیگه که داشت رو برداشت و لوکیشن رو برای اون فرستاد تا اگر کانگ بین گوشیش رو گرفت نفهمه به جین گفته با پلیس بیاد و بعد نفس عمیقی کشید و اشک هایی که در تمام طول مسیر ریخته بود رو با دستمال پاک میکنه و در جنگل قدم برمیداره و میرسه به کلبه...دور و بر کلبه رو نگاه میکنه کسی نبود و بعد میره داخل اونجا هم چیزی نبود و میره سمت طبقه بالا کلبه و داشت اونجا رو نگاه میکرد
+یاااا کانگ بین!کجایی عو..ضی!!
همون لحظه یه نفر از پشت بغلش میکنه و یه دستمال میزاره روی دهنش که آغشته به مایع بیهوشی بود ولی قبل از اینکه سوآ بیهوش بشه در گوشش چیزی زمزمه میکنه
¢آخرش مال خودم شدی!
سوآ میخواست مقابله کنه ولی بدنش دیگه همراهی نمیکرد و توی بغل کانگ بین بیهوش افتاد و کانگ بین براید استایل بغلش کرد و اون رو هم برد سمت زیرزمین وقتی میرسن سوآ رو میزاره توی یه اتاق دیگه و میبندتش به تخت چون اون میتونست فرار کنه و گوشی سوآ رو از جیبش بر می داره و با اثر انگشت خود سوآ بازش میکنه و بعد از اتاق خارج میشه و میره روی مبل میشینه و گوشی سوآ رو چک میکنه و چیز مشکوکی پیدا نمیکنه...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART⁴²
(سوآ+)(کانگ بین¢)(جیسو✿)(جیسوک◍)
سوآ اشک میریخت و رانندگی میکرد در طرف دیگه داستان بچه ها توی ماشین کانگ بین بودن و کم کم داشتن به جنگل میرسیدن و جیسو خواب بود ولی جیسوک خودش رو به خواب زده بود و حرف های کانگ بین به مادرش رو شنیده بود و فهمید که درواقع کانگ بین یه آدم بده...توی فکر بود چطور میتونه خودش و خواهرش رو قبل از اینکه مادرش بیاد نجات بده تا مادرش هم توی خطر نیفته ولی اون فقط یه بچه بود چیکار ازش بر میومد درحال فکر کردن بود که ماشین ایستاد و کانگ بین از آینه ماشین نگاه کرد بچه ها خوابن
¢اوه خوبه بخوابید!کار من رو راحت تر میکنه
جیسوک حتی این رو هم شنید ولی کاری نکرد و منتظر حرکت بعدی اون مرد بود که مرد از ماشین پیاده شد و اومد در صندلی عقب ماشین رو باز کرد و دوتا بچه رو انداخت روی شونه هاش و مشغول پیاده روی به سمت کلبه شد در همین حین از اونجایی که کانگ بین نمیفهمید جیسوک چشماش رو باز کرد تا مسیر رو ببینه و یاد بگیره کم کم میرسن به کلبه و جیسوک میشنوه که کانگ بین داره در کلبه رو باز میکنه...در کلبه با صدای بدی باز شد و بعد کانگ بین با بچه ها روی دوشش رفت داخل و بعد یه جا که در مخفی پشت پله ها بود رو باز کرد و زیر پله ها پله وجود داشت که به سمت زیرزمین میرفت و جیسوک زیرکانه داشت همه چیز رو میدید و بلاخره به زیرزمین رسیدن ولی اونجا شبیه هر زیرزمینی نبود درواقع مثل یه خونه ساخته شده بود کانگ بین بچه ها رو میبره سمت یه اتاق که توش یه تخت بزرگ بود جیسوک حس میکنه الان قراره بزارتش روی زمین پس سریع چشماش رو میبنده و بعد حس میکنه روی یه چیز نرم گذاشته شد و بعد صدای در اتاق میاد و بعد صدای قفل شدن جیسوک چشماش رو باز میکنه و میبینن کانگ بین نیست و توی یه اتاق بودن که نسبتا قشنگ بود ولی قطعا زیر زمین هیچ پنجره ای برای فرار وجود نداشت و توی اتاق یه لامپ روشن بود سریع رفت سرش رو چسبوند به در و صدای قدم هایی که از اونجا دور میشد رو شنید و بعد صدای بسته شدن یه در دیگه رو شنید و گفت حتما یا رفته توی یه اتاق یا از زیرزمین خارج شد و سریع رفت سمت تخت و خواهرش رو بیدار کرد
◍جیسو!جیسو!بیدار شو
جیسو کمی تکون میخوره و چشماش رو باز میکنه
✿چیشده؟
◍جیسو بهت گفتم اون مرده آدم بدیه
✿چی؟
◍اون ما رو نبرد پیش مامان یا بابا اون ما رو آورده اینجا...اینجا زیرزمین یه کلبس
✿جیسوک چرت و پرت نگو
◍چرت و پرت نمیگم!اون ما رو دزدیده!
✿کدوم احمقی وقتی بچه ها رو میدزده بهشون اتاق میده؟
◍داره گولمون میزنه!صحبتاش رو توی ماشین شنیدم داشت پیش مامان یه چیزایی میگفت!
✿چی میگفت؟
جیسوک برای خواهرش همه چیز رو سریع تعریف میکنه و جیسو کمی میترسه و حرف برادرش رو باور میکنه
✿حالا باید چیکار کنیم؟
◍باید وانمود کنیم چیزی نمیدونیم...مثلا بیا فکر کنیم مامان قراره بیاد دنبالمون و باهاش عادی رفتار کنیم
✿باشه...به نظرت کسی میاد نجاتمون بده؟
◍من مطمئنم مامان میاد
✿امیدوارم
در همین حال در طرف دیگه داستان سوآ کم کم داشت به کلبه نزدیک میشد و ماشین رو توی جاده پارک کرد و سریع تصمیم گرفت یه کاری بکنه... لوکیشنش رو برای جین فرستاد و نوشت
+با پلیس بیا
و بعد یه گوشی دیگه که داشت رو برداشت و لوکیشن رو برای اون فرستاد تا اگر کانگ بین گوشیش رو گرفت نفهمه به جین گفته با پلیس بیاد و بعد نفس عمیقی کشید و اشک هایی که در تمام طول مسیر ریخته بود رو با دستمال پاک میکنه و در جنگل قدم برمیداره و میرسه به کلبه...دور و بر کلبه رو نگاه میکنه کسی نبود و بعد میره داخل اونجا هم چیزی نبود و میره سمت طبقه بالا کلبه و داشت اونجا رو نگاه میکرد
+یاااا کانگ بین!کجایی عو..ضی!!
همون لحظه یه نفر از پشت بغلش میکنه و یه دستمال میزاره روی دهنش که آغشته به مایع بیهوشی بود ولی قبل از اینکه سوآ بیهوش بشه در گوشش چیزی زمزمه میکنه
¢آخرش مال خودم شدی!
سوآ میخواست مقابله کنه ولی بدنش دیگه همراهی نمیکرد و توی بغل کانگ بین بیهوش افتاد و کانگ بین براید استایل بغلش کرد و اون رو هم برد سمت زیرزمین وقتی میرسن سوآ رو میزاره توی یه اتاق دیگه و میبندتش به تخت چون اون میتونست فرار کنه و گوشی سوآ رو از جیبش بر می داره و با اثر انگشت خود سوآ بازش میکنه و بعد از اتاق خارج میشه و میره روی مبل میشینه و گوشی سوآ رو چک میکنه و چیز مشکوکی پیدا نمیکنه...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۳۹
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط