+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.36
(از زبون جونگ کوک)
امروز تصمیم گرفتم یه کم آرومتر بشم. واقعاً دیگه دیدن اینکه ا.ت اینقدر ازم میترسه، داشت حالمو بد میکرد. نه اینکه پشیمون شده باشم، ولی... خب، فعلاً نمیخواستم بمیره یا کامل دیوونه بشه.
رفتم جلوی در اتاقش، یه لحظه ایستادم، بعد آروم در رو باز کردم. دستامو کامل بالا بردم، انگار که تسلیم شدم.
ا.ت که منو دید، سریع خودشو کشید عقب روی تخت و بدنش شروع کرد به لرزیدن.
من همونجا تو چارچوب در وایسادم، دستام هنوز بالاست و با صدای آروم و نرم گفتم:
- ببین... دستامو بالا گرفتم. هیچی تو دستام ندارم. اسلحه ندارم، شلاق ندارم، هیچی. قول میدم امروز بهت آسیبی نزنم. فقط میخوام حرف بزنم.
ا.ت هنوز ترسیده بود و به دیوار چسبیده بود، ولی حداقل جیغ نزد این بار.
من آرومتر ادامه دادم:
- میدونم این مدت خیلی بدی باهات رفتار کردم. ولی... فعلاً نمیخوام چیزی بشه. هوسوک گفته باید آروم باشی تا حالِت بهتر شه. پس... منم سعی میکنم فشار نیارم.
یه قدم کوچیک جلو اومدم، ولی وقتی دیدم بدنش بیشتر جمع شد، همونجا وایسادم.
- گرسنهای؟ آجوما سوپ درست کرده. اگه بخوای میگم بیاره برات. یا اگه دوست نداری، مجبورت نمیکنم.
تو دلم داشتم به خودم میگفتم: لعنتی کوک، آروم باش. این دختر الان مثل یه موش وحشتزدهست.
ا.ت هیچی نگفت، فقط با چشمایی پر از ترس نگاهم میکرد. منم یه آه کشیدم و دستامو آروم پایین آوردم (ولی کامل نخوابوندم کنار بدنم).
- باشه... امروز دیگه نمیام نزدیکت. فقط خواستم بگم فعلاً آرومم. استراحت کن.
قبل از اینکه برم، یه بار دیگه نگاهش کردم. واقعاً لاغر و شکسته شده بود. یه لحظه یه حس عجیب اومد تو دلم، ولی سریع سرکوبش کردم.
در رو آروم بستم و رفتم بیرون.
تو راهرو به خودم گفتم: این فقط یه مکثِه. هنوز انتقامم تموم نشده... ولی فعلاً آروم باشم بهتره.........
ادامه دارد...........
-I shouldn't fall in love with you
p.36
(از زبون جونگ کوک)
امروز تصمیم گرفتم یه کم آرومتر بشم. واقعاً دیگه دیدن اینکه ا.ت اینقدر ازم میترسه، داشت حالمو بد میکرد. نه اینکه پشیمون شده باشم، ولی... خب، فعلاً نمیخواستم بمیره یا کامل دیوونه بشه.
رفتم جلوی در اتاقش، یه لحظه ایستادم، بعد آروم در رو باز کردم. دستامو کامل بالا بردم، انگار که تسلیم شدم.
ا.ت که منو دید، سریع خودشو کشید عقب روی تخت و بدنش شروع کرد به لرزیدن.
من همونجا تو چارچوب در وایسادم، دستام هنوز بالاست و با صدای آروم و نرم گفتم:
- ببین... دستامو بالا گرفتم. هیچی تو دستام ندارم. اسلحه ندارم، شلاق ندارم، هیچی. قول میدم امروز بهت آسیبی نزنم. فقط میخوام حرف بزنم.
ا.ت هنوز ترسیده بود و به دیوار چسبیده بود، ولی حداقل جیغ نزد این بار.
من آرومتر ادامه دادم:
- میدونم این مدت خیلی بدی باهات رفتار کردم. ولی... فعلاً نمیخوام چیزی بشه. هوسوک گفته باید آروم باشی تا حالِت بهتر شه. پس... منم سعی میکنم فشار نیارم.
یه قدم کوچیک جلو اومدم، ولی وقتی دیدم بدنش بیشتر جمع شد، همونجا وایسادم.
- گرسنهای؟ آجوما سوپ درست کرده. اگه بخوای میگم بیاره برات. یا اگه دوست نداری، مجبورت نمیکنم.
تو دلم داشتم به خودم میگفتم: لعنتی کوک، آروم باش. این دختر الان مثل یه موش وحشتزدهست.
ا.ت هیچی نگفت، فقط با چشمایی پر از ترس نگاهم میکرد. منم یه آه کشیدم و دستامو آروم پایین آوردم (ولی کامل نخوابوندم کنار بدنم).
- باشه... امروز دیگه نمیام نزدیکت. فقط خواستم بگم فعلاً آرومم. استراحت کن.
قبل از اینکه برم، یه بار دیگه نگاهش کردم. واقعاً لاغر و شکسته شده بود. یه لحظه یه حس عجیب اومد تو دلم، ولی سریع سرکوبش کردم.
در رو آروم بستم و رفتم بیرون.
تو راهرو به خودم گفتم: این فقط یه مکثِه. هنوز انتقامم تموم نشده... ولی فعلاً آروم باشم بهتره.........
ادامه دارد...........
- ۵۴۱
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط