{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹⁹

تهیونگ: ا/ت؟
ا/ت: یادم اومد…
تهیونگ: چی؟
بهش خیره شدم.
ا/ت: من بهت گفتم خودت ببندش.
تهیونگ لب‌هاش از هم باز موند، بعد خیلی آروم گفت:
تهیونگ: آره…
ا/ت: بعد تو گفتی… صبر کن… گفتی…
دستم رفت روی سرم. کلمه‌ها نزدیک بودن ولی کامل نمی‌شدن.
تهیونگ: آروم باش. زور نزن.
ا/ت: نه، نزدیکه… خیلی نزدیکه…
چند ثانیه گذشت و بعد بالاخره یادم اومد.
ا/ت: گفتی… «اگه ببندمش، دیگه حق نداری هیچ‌وقت ازم دور شی.»
همون لحظه سکوت عجیبی بینمون افتاد. تهیونگ فقط نگام می‌کرد. این بار توی چشم‌هاش یه چیزی شبیه ناباوری بود.
ا/ت: من درست گفتم؟
تهیونگ خیلی آروم سرش رو تکون داد.
تهیونگ: کلمه به کلمه.
نفسم لرزید. باورم نمی‌شد. دستم رو آوردم روی صورتم و چند ثانیه هیچ حرفی نزدم.
ا/ت: یعنی این واقعاً داشت برمی‌گشت…
تهیونگ نزدیک‌تر شد.
تهیونگ: آره. داره برمی‌گرده.
سرم رو بردم پایین. یه قطره اشک افتاد روی دستم.
تهیونگ: ا/ت… چرا گریه می‌کنی؟
ا/ت: چون… چون برای اولین بار حس کردم اون آدمی که تو ازش حرف می‌زنی، واقعاً خودمم.
تهیونگ چیزی نگفت. فقط منو کشید توی بغلش. منم بدون فکر سرم رو گذاشتم روی شونه‌ش و آروم گریه کردم. نه از ناراحتی کامل، نه از خوشحالی کامل. یه چیزی بین این دوتا.
چند دقیقه بعد که یکم آروم‌تر شدم، از بغلش فاصله گرفتم.
ا/ت: ببخشید.
تهیونگ: باز واسه چی معذرت می‌خوای؟
ا/ت: نمی‌دونم… هی الکی می‌گم.
تهیونگ: پس از این به بعد کمتر بگو.
لبخند کمرنگی زدم.
ا/ت: باشه.
تهیونگ با انگشت اشک کنار چشمم رو پاک کرد.
تهیونگ: بهت افتخار می‌کنم.
ا/ت: به خاطر چی؟
تهیونگ: به خاطر اینکه داری با همه اینا کنار میای. و اینکه داری برمی‌گردی.
یه لحظه فقط نگاهش کردم. بعد خیلی آروم گفتم:
ا/ت: من هنوز کامل یادم نمیاد… ولی دلم خیلی بیشتر از قبل می‌خواد کنارت باشم.
تهیونگ بدون اینکه نگاه ازم بگیره، گفت:
تهیونگ: همین برای من کافیه.
دیدگاه ها (۰)

...

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط