و کاش هرگز ندانی ،
و کاش هرگز ندانی ،
هوا چه بارانی است...
نفس چه سنگین ،
و کوچه ها چه بی حادثه اند...
و خانه زندانی ،
که پشتِ زنگار پنجره اش...
انتظار ماسیده ،
و کاش ندانی تمام این سال ها ،
مرگبارترین فصلها پاییز بوده است...
که بعد از تو...
رو به جاده ی شمال که میروم ،
نه عطرِ دریا سرشار ترم میکند...
نه بوییدن ساقه های برنج عاشق ترم...
نه اندوهِ پر ابهتِ سبزِ جنگل ،
شاعر ترم...
و کاش هرگز ندانی ،
مشقتِ شبهای بی تو را مانوس شدن ،
مرگی ست هزار باره...
محو شدنی غم انگیز...
آرام آرام بی امان ،
و هزار باره...
هوا چه بارانی است...
نفس چه سنگین ،
و کوچه ها چه بی حادثه اند...
و خانه زندانی ،
که پشتِ زنگار پنجره اش...
انتظار ماسیده ،
و کاش ندانی تمام این سال ها ،
مرگبارترین فصلها پاییز بوده است...
که بعد از تو...
رو به جاده ی شمال که میروم ،
نه عطرِ دریا سرشار ترم میکند...
نه بوییدن ساقه های برنج عاشق ترم...
نه اندوهِ پر ابهتِ سبزِ جنگل ،
شاعر ترم...
و کاش هرگز ندانی ،
مشقتِ شبهای بی تو را مانوس شدن ،
مرگی ست هزار باره...
محو شدنی غم انگیز...
آرام آرام بی امان ،
و هزار باره...
- ۹۴۰
- ۰۹ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط