برادرخواندهیمن پارت6:
چند باری در زد و بدون اینکه منتظر جواب باشه وارد شد. در کمال تعجب با فردی مواجه شد که سرشو روی میز گذاشته بود و خوابیده بود. صحنه مقابلش بیش از حد کیوت و بامزه بود.دقیقا سایدی که توی بیداری نمیتونست از جونگکوک ببینه. لبخندی زد و با احتیاط جلو رفت. رئیس جئون جونگکوکش توی کیوت ترین حالت ممکن به خواب رفته بود و همهش تقصیر خودش و یوری بود پس حق نداشت بهش اعتراض کنه. با اتفاقات شب قبل یه جورایی نسبت به هم یخشون باز شده بود و از دو برادر خوندهی خشک و منظم به دو دوست تبدیل شده بودن و تهیونگ از این موضوع خوشحال بود. البته دوستیشون خیلی هم صمیمی نبود اما فعلا همین کفایت میکرد. کنار صندلی جونگکوک ایستاد و با گذاشتن دستش روی میزکارش تکیهشو به میز داد. با دست دیگهش آروم کتف جونگکوک رو نوازش کرد و منتظر موند خودش با اون لمس های سطحی و ساده از خواب بیدار بشه. بعد از چند ثانیه پلکای جونگکوک تکون خورد و آروم چشماشو باز کرد. وقتی به خودش اومد و متوجه وضعیت شد هل شده سرشو از روی میز برداشت و روی صندلیش صاف نشست. تهیونگ دستشو روی شونه برادرخوندهش کشید.
_بی نظمی از آقای جئون بعید بود!
جونگکوک سرشو بالا گرفت و از اون فاصله نیم متری به تهیونگی که کمی به سمتش خم شده بود نگاه کرد.
_زمانی که با کیم تهیونگ و جئون یوری نیمه شب توی خیابونای سئول رفت و آمد نمیکرد، بله، بعید بود!
تهیونگ با صدای بلندی خندید.
_خیلی خب. قبول، مقصر منم. الان اومدم جلسه رو یادآوری کنم میدونستم خستهای و...
جونگکوک بین حرفش پرید:
_الان داری میگی من بی مسئولیتم؟ آره؟
_نه نه نه نه من به هیچ عنوان همچین فکری نمیکنم جناب رئیس. منظورم این بود که بنده و خواهر کوچیکم باعث شدیم خواب شما به هم بخوره و الان وظیفهم بود مسئولیت کارمو به عهده بگیرم.
_خیلی خب چرب زبونی کافیه!
اینو گفت و بعد نگاهی به ساعتش انداخت و با خودش زمزمه کرد:
_ده دقیقه دیگه...
و سراسیمه شروع به گشتن بین برگه های روی میزش کرد. تهیونگ لبخند زد:
_دنبال چی میگردی؟
_طرحی که دیروز از جیمین گرفتم.
تهیونگ خندهش گرفت:
_همونی که دادیش به من؟
جونگکوک که تازه متوجه خنگ بازیش شده بود دست از گشتن کشید و با قیافه پوکری به قهقهه زدن تهیونگ چشم دوخت. تهیونگ خودشو جمع کرد.
_میدونم بخاطر خستگیه. اوکی تقصیر منه.
جونگکوک که سعی در لبخند نزدن داشت با لحن بامزه ای صداشو بم کرد و اداشو در آورد:
_اوکی تقصیر منه!
تهیونگ اخم تصنعی ای کرد.
_ادای منو در میاری؟
جونگکوک راضی از حرص دادنش لبخند زد و به ساعتش نگاه کرد.
_پنج دقیقه دیگه جلسه شروع میشه.
تهیونگ رو کنار زد و به سمت در اتاق حرکت کرد.
_طرح جیمین رو یادت نره آقای کیم!
و در حالی که از اتاق خارج میشد با لبخند چشمکی زد و گفت:
_میبینمت.
با رفتنش در رو بست. تهیونگ بر خلاف چند لحظه قبل که به دروغ اخم کرده بود لبخندی زد و سری به نشونه تاسف تکون داد.
_واسه همین کاراته که دیوونتم!
(شرط آپلود پارت بعد: هیچ)
چند باری در زد و بدون اینکه منتظر جواب باشه وارد شد. در کمال تعجب با فردی مواجه شد که سرشو روی میز گذاشته بود و خوابیده بود. صحنه مقابلش بیش از حد کیوت و بامزه بود.دقیقا سایدی که توی بیداری نمیتونست از جونگکوک ببینه. لبخندی زد و با احتیاط جلو رفت. رئیس جئون جونگکوکش توی کیوت ترین حالت ممکن به خواب رفته بود و همهش تقصیر خودش و یوری بود پس حق نداشت بهش اعتراض کنه. با اتفاقات شب قبل یه جورایی نسبت به هم یخشون باز شده بود و از دو برادر خوندهی خشک و منظم به دو دوست تبدیل شده بودن و تهیونگ از این موضوع خوشحال بود. البته دوستیشون خیلی هم صمیمی نبود اما فعلا همین کفایت میکرد. کنار صندلی جونگکوک ایستاد و با گذاشتن دستش روی میزکارش تکیهشو به میز داد. با دست دیگهش آروم کتف جونگکوک رو نوازش کرد و منتظر موند خودش با اون لمس های سطحی و ساده از خواب بیدار بشه. بعد از چند ثانیه پلکای جونگکوک تکون خورد و آروم چشماشو باز کرد. وقتی به خودش اومد و متوجه وضعیت شد هل شده سرشو از روی میز برداشت و روی صندلیش صاف نشست. تهیونگ دستشو روی شونه برادرخوندهش کشید.
_بی نظمی از آقای جئون بعید بود!
جونگکوک سرشو بالا گرفت و از اون فاصله نیم متری به تهیونگی که کمی به سمتش خم شده بود نگاه کرد.
_زمانی که با کیم تهیونگ و جئون یوری نیمه شب توی خیابونای سئول رفت و آمد نمیکرد، بله، بعید بود!
تهیونگ با صدای بلندی خندید.
_خیلی خب. قبول، مقصر منم. الان اومدم جلسه رو یادآوری کنم میدونستم خستهای و...
جونگکوک بین حرفش پرید:
_الان داری میگی من بی مسئولیتم؟ آره؟
_نه نه نه نه من به هیچ عنوان همچین فکری نمیکنم جناب رئیس. منظورم این بود که بنده و خواهر کوچیکم باعث شدیم خواب شما به هم بخوره و الان وظیفهم بود مسئولیت کارمو به عهده بگیرم.
_خیلی خب چرب زبونی کافیه!
اینو گفت و بعد نگاهی به ساعتش انداخت و با خودش زمزمه کرد:
_ده دقیقه دیگه...
و سراسیمه شروع به گشتن بین برگه های روی میزش کرد. تهیونگ لبخند زد:
_دنبال چی میگردی؟
_طرحی که دیروز از جیمین گرفتم.
تهیونگ خندهش گرفت:
_همونی که دادیش به من؟
جونگکوک که تازه متوجه خنگ بازیش شده بود دست از گشتن کشید و با قیافه پوکری به قهقهه زدن تهیونگ چشم دوخت. تهیونگ خودشو جمع کرد.
_میدونم بخاطر خستگیه. اوکی تقصیر منه.
جونگکوک که سعی در لبخند نزدن داشت با لحن بامزه ای صداشو بم کرد و اداشو در آورد:
_اوکی تقصیر منه!
تهیونگ اخم تصنعی ای کرد.
_ادای منو در میاری؟
جونگکوک راضی از حرص دادنش لبخند زد و به ساعتش نگاه کرد.
_پنج دقیقه دیگه جلسه شروع میشه.
تهیونگ رو کنار زد و به سمت در اتاق حرکت کرد.
_طرح جیمین رو یادت نره آقای کیم!
و در حالی که از اتاق خارج میشد با لبخند چشمکی زد و گفت:
_میبینمت.
با رفتنش در رو بست. تهیونگ بر خلاف چند لحظه قبل که به دروغ اخم کرده بود لبخندی زد و سری به نشونه تاسف تکون داد.
_واسه همین کاراته که دیوونتم!
(شرط آپلود پارت بعد: هیچ)
- ۹۱۲
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط