برادرخواندهیمن پارت4:
(یه نکته رو یادآور بشم: یوری نوجوونه و 16 سالشه)
یوری از شام خوردن در کنار برادراش لذت برده بود و از شب خوبش راضی بود. تهیونگ با شوخیای بامزهش میخندوندش و حواسش بود که بهش خوش بگذره. در کنار اونها جونگکوک فقط با غذاش ور میرفت و خب حس خوبی نداشت. به اندازه کافی با تهیونگ احساس راحتی نمیکرد و از اینکه باهاش اومده بود بیرون خوشحال نبود. تهیونگ و یوری با هم میگفتن و میخندیدن اما جونگکوک در کنارشون احساس تنهایی میکرد. هر از گاهی به یوری نگاه میکرد و با دیدن خندهش لبخند میزد اما این چیزی از معذب بودنش کم نمیکرد. چند دقیقه ای گذشت. جوکای تهیونگ ته کشیده بود و دیگه صدای خندهشون بلند نمیشد. تهیونگ به اون دو فرد ساکت نگاه کرد. با خودش فکر کرد چطوری میتونه سکوت رو بشکنه و یهو به حرف اومد:
_نظرتون درباره شهربازی چیه؟
جونگکوک یهو سرشو بلند کرد و به تهیونگ که روبهروش نشسته بود نگاه کرد. گویا تهیونگ هم منتظر واکنش اون بود چون مستقیم بهش نگاه میکرد. صدای پر از شوق یوری توی فضا پیچید:
_عالیههه! پدر و مادرم که نیستن پس میتونیم یه کم تفریح کنیم و شب دیرتر به خونه برگردیم!
_اما...
حرف جونگکوک توسط تهیونگ قطع شد.
_اما و اگر نیار یه شبه.
جونگکوک با جدیت به چشماش نگاه کرد.
_حواست هست که فردا کلی کار داریم؟
یوری با چشمای ملتمسی به تهیونگ نگاه کرد و تهیونگ با دیدن وضعیت یوری رو به جونگکوک کرد:
_چیزی نمیشه. شرکت با من. نمیزارم مشکلی پیش بیاد.
_مطمئنی برادر؟
تهیونگ بلند شد و سوئیچش رو سمت جونگکوک گرفت:
_پس تا من میرم حساب کنم ماشین رو آماده کن!
جونگکوک سوئیچ رو ازش گرفت و تهیونگ بدون اینکه منتظر جوابش باشه از میز دور شد.
_اوپا پاشو بریم دیگه. بهت قول میدم خوش میگذره!
جونگکوک با لبخند نامطمئنی بلند شد و به همراه یوری از رستوران خارج شد. با هم به طرف آئودی مشکی رنگ تهیونگ رفتن. یوری زودتر از جونگکوک در ماشین رو باز کرد و روی صندلی های پشت جا گرفت. جونگکوک اجازه نداد در رو ببنده.
_اومدنی جلو نشسته بودی حالا هم برو بشین سر جات.
یوری نگاهی به سر تا پای برادرش انداخت. پیرهن مردونه مشکی، شلوار مشکی، کتونی های مشکی، لباساش تماما مشکی بودن و این در کنار اخم روی پیشونیش و موهای نیمه بلند و حالت گرفتهش جذاب ترش میکرد اما هنوز یه ذات لجباز و بامزه داشت.
_میخوام الان اینجا بشینم.
اخم جونگکوک پررنگ تر شد.
_نمیخوام کنار من بشینی بهت گفتم برو بشین جلو.
به محض تموم شدن جملهش صدای نفر سوم توجهشو جلب کرد:
_خب اگه نمیخوای کنار اون باشی میتونی تو جلو بشینی.
جونگکوک سرشو به طرف تهیونگ که کنار در راننده ایستاده بود چرخوند و نگاش کرد. تهیونگ با دور زدن ماشین به طرفش اومد. در پشت رو بست و در جلویی ماشین رو باز کرد و در حالی که به برادرخوندهش نگاه میکرد گفت:
_کنار من بشین برادر.
جونگکوک چند ثانیه ای نگاش کرد و بعد بدون هیچ حرفی روی صندلی جلو نشست. تهیونگ در رو بست و ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست. با اون پیراهن مردونه آسمونی رنگی که پوشیده بود به شدت جذاب اما مهربون یا به عبارتی جنتلمن به نظر میرسید. ماشین رو روشن کرد و به طرف شهربازیای که قولش رو داده بود حرکت کرد.
(شرط آپلود پارت بعد: 6 لایک)
(یه نکته رو یادآور بشم: یوری نوجوونه و 16 سالشه)
یوری از شام خوردن در کنار برادراش لذت برده بود و از شب خوبش راضی بود. تهیونگ با شوخیای بامزهش میخندوندش و حواسش بود که بهش خوش بگذره. در کنار اونها جونگکوک فقط با غذاش ور میرفت و خب حس خوبی نداشت. به اندازه کافی با تهیونگ احساس راحتی نمیکرد و از اینکه باهاش اومده بود بیرون خوشحال نبود. تهیونگ و یوری با هم میگفتن و میخندیدن اما جونگکوک در کنارشون احساس تنهایی میکرد. هر از گاهی به یوری نگاه میکرد و با دیدن خندهش لبخند میزد اما این چیزی از معذب بودنش کم نمیکرد. چند دقیقه ای گذشت. جوکای تهیونگ ته کشیده بود و دیگه صدای خندهشون بلند نمیشد. تهیونگ به اون دو فرد ساکت نگاه کرد. با خودش فکر کرد چطوری میتونه سکوت رو بشکنه و یهو به حرف اومد:
_نظرتون درباره شهربازی چیه؟
جونگکوک یهو سرشو بلند کرد و به تهیونگ که روبهروش نشسته بود نگاه کرد. گویا تهیونگ هم منتظر واکنش اون بود چون مستقیم بهش نگاه میکرد. صدای پر از شوق یوری توی فضا پیچید:
_عالیههه! پدر و مادرم که نیستن پس میتونیم یه کم تفریح کنیم و شب دیرتر به خونه برگردیم!
_اما...
حرف جونگکوک توسط تهیونگ قطع شد.
_اما و اگر نیار یه شبه.
جونگکوک با جدیت به چشماش نگاه کرد.
_حواست هست که فردا کلی کار داریم؟
یوری با چشمای ملتمسی به تهیونگ نگاه کرد و تهیونگ با دیدن وضعیت یوری رو به جونگکوک کرد:
_چیزی نمیشه. شرکت با من. نمیزارم مشکلی پیش بیاد.
_مطمئنی برادر؟
تهیونگ بلند شد و سوئیچش رو سمت جونگکوک گرفت:
_پس تا من میرم حساب کنم ماشین رو آماده کن!
جونگکوک سوئیچ رو ازش گرفت و تهیونگ بدون اینکه منتظر جوابش باشه از میز دور شد.
_اوپا پاشو بریم دیگه. بهت قول میدم خوش میگذره!
جونگکوک با لبخند نامطمئنی بلند شد و به همراه یوری از رستوران خارج شد. با هم به طرف آئودی مشکی رنگ تهیونگ رفتن. یوری زودتر از جونگکوک در ماشین رو باز کرد و روی صندلی های پشت جا گرفت. جونگکوک اجازه نداد در رو ببنده.
_اومدنی جلو نشسته بودی حالا هم برو بشین سر جات.
یوری نگاهی به سر تا پای برادرش انداخت. پیرهن مردونه مشکی، شلوار مشکی، کتونی های مشکی، لباساش تماما مشکی بودن و این در کنار اخم روی پیشونیش و موهای نیمه بلند و حالت گرفتهش جذاب ترش میکرد اما هنوز یه ذات لجباز و بامزه داشت.
_میخوام الان اینجا بشینم.
اخم جونگکوک پررنگ تر شد.
_نمیخوام کنار من بشینی بهت گفتم برو بشین جلو.
به محض تموم شدن جملهش صدای نفر سوم توجهشو جلب کرد:
_خب اگه نمیخوای کنار اون باشی میتونی تو جلو بشینی.
جونگکوک سرشو به طرف تهیونگ که کنار در راننده ایستاده بود چرخوند و نگاش کرد. تهیونگ با دور زدن ماشین به طرفش اومد. در پشت رو بست و در جلویی ماشین رو باز کرد و در حالی که به برادرخوندهش نگاه میکرد گفت:
_کنار من بشین برادر.
جونگکوک چند ثانیه ای نگاش کرد و بعد بدون هیچ حرفی روی صندلی جلو نشست. تهیونگ در رو بست و ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست. با اون پیراهن مردونه آسمونی رنگی که پوشیده بود به شدت جذاب اما مهربون یا به عبارتی جنتلمن به نظر میرسید. ماشین رو روشن کرد و به طرف شهربازیای که قولش رو داده بود حرکت کرد.
(شرط آپلود پارت بعد: 6 لایک)
- ۱۳۴
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط