در خــیالات خــودم در زیــــر بـــارانــی که نیست
در خــیالات خــودم در زیــــر بـــارانــی که نیست می رســم با تو به خــانه، از خیـــابانی که نیست
می نشــینی روبرویــم، خستـــگی در می کنــی چای می ریــزم برایــت، تــوی فنـــجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر اســت باز می خندم که خیلی،گرچه می دانی که نیست
شــعر می خوانــم برایــت، واژه ها گــل مـی کنند یاس و مریـم می گـذارم ، توی گـلدانی که نیست
چشـم مـی دوزم به چشمت، می شــود آیا کـمی دستهــایم را بگـیری ،بــین دستـانی کــه نیست.؟
وقــت رفــتن میشــود، با بغــض می گویـــم نــــرو پشتت پایت اشک مـی ریـزم،در ایوانــی که نیست
می روی و خــــانه لـــبریز از نبــــودت می شـــــود بـــاز تنــها می شـوم، بــا یــاد مهـمانی که نیست
بـــعد تــــــو ایـــن کـــــــارهر روز مـــــن اســــت بــاور ایــن کــه نــباشـی، کــار آسـانی کــه نیست
می نشــینی روبرویــم، خستـــگی در می کنــی چای می ریــزم برایــت، تــوی فنـــجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر اســت باز می خندم که خیلی،گرچه می دانی که نیست
شــعر می خوانــم برایــت، واژه ها گــل مـی کنند یاس و مریـم می گـذارم ، توی گـلدانی که نیست
چشـم مـی دوزم به چشمت، می شــود آیا کـمی دستهــایم را بگـیری ،بــین دستـانی کــه نیست.؟
وقــت رفــتن میشــود، با بغــض می گویـــم نــــرو پشتت پایت اشک مـی ریـزم،در ایوانــی که نیست
می روی و خــــانه لـــبریز از نبــــودت می شـــــود بـــاز تنــها می شـوم، بــا یــاد مهـمانی که نیست
بـــعد تــــــو ایـــن کـــــــارهر روز مـــــن اســــت بــاور ایــن کــه نــباشـی، کــار آسـانی کــه نیست
- ۷۶۰
- ۱۶ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط