پارت۳
پارت۳
سوجین: اجوما اتاقه اتو بهش نشون بده
اجوما: حتما..
سوجین رفت اتاقه تهیونگ
تهیونگ: بلد نیستی در بزنی؟
سوجین: تهیونگ بس کن
تهیونگ: منظورت چیه ؟
سوجین: نمیخام شاهد مرگ یکی دیگه باشم
تهیونگ: منظورت اته؟
سوجین: اوهوم
تهیونگ: نگران نباش...نمیکشمش
سوجین: و.. واقعا ؟؟؟( ذوق)
تهیونگ: اوهوم
سوجین: تهیونگ
تهیونگ: جونم؟!
سوجین: بابا دوباره گیر داده که باید ازدواج کنی ، اگه ازدواج نکنی تمامه ثروتشو به بقیه میده
تهیونگ: هوففففف الان چیکار کنم
سوجین: نظرت چیه..با......ات..... ازدواج کنی؟
تهیونگ: ها؟ من؟( سرخ شد)
سوجین: اوهوم...میدونم چند ساله عاشقشی ولی نمیفهمم چرا انقدر باهاش بدی
تهیونگ: ر..راستش سوجین من میترسم
سوجین: اولین باره این جمله رو اونم از تو میشنوم
تهیونگ: میترسم که ردم کنه، خودت که میدونی من سادیسمی دارم...و...مافیام اون خیلی ضعیفه نمیتونه این همه درد رو تحمل کنه ( بغض)
سوجین: منظورت چیه ؟
تهیونگ: تو این چند سالی که عاشقش بودم..هر روز از دور میدیدمش...میدیدم که چقدر ضعیفه.... هیچوقت حالش بده به کسی نمیگه...اون قلدرای عوضی هرروز کتکش میزدن و اون سیع میکرد باهاشون دوست بشه ، سوجین..من حتا نفهمیدم کی عاشقش شدم
سوجین: اووو... ولی تو گذاشتی قلدرا همینطور بمونن؟؟
تهیونگ: معلومه که نه...جمجمشونو درآوردم ( پوزخند)
سوجین: خوشم اومد...از من به تو نصیحت باهاش خوب باش...من دیگه میرم
سوجین رفت
تهیونگ هی داشت فکر میکرد که چیکار کنه
تهیونگ: لعنتی اگه انقدر به نابود کردن باند مافیایی بقیه فکر میکردم الان همشونو نابود کرده بودم.....هوفففف...فقط سیع میکنم باهاش خوب باشم همین
ویو ات
واییییی این اتاق چقدر قشنگه ، لباسامو عوض کردم و رفتم که شام بخورم ، روی پله ها بودم که تهیونگو دیدم که داره به سمتم میاد و برعکس تصورم دستمو گرفت
تهیونگ: افتخار میدی..شام بخوریم؟
ات: ب..ب..بله
تهیونگ: بفرمایید مادمازل( لبخند)
ات و تهیونگ داشتن شام میخوردن که ات حالش بد شود
ات: ببخشید....دستشویی کجاست ؟
تهیونگ: اجوما بهش نشون بده
اجوما: همین راه رو سمته راست برو عزیزم
ات: ممنونم اجوما
اجوما: خواهش میکنم
که یهو....
ادامه دارد....
سوجین: اجوما اتاقه اتو بهش نشون بده
اجوما: حتما..
سوجین رفت اتاقه تهیونگ
تهیونگ: بلد نیستی در بزنی؟
سوجین: تهیونگ بس کن
تهیونگ: منظورت چیه ؟
سوجین: نمیخام شاهد مرگ یکی دیگه باشم
تهیونگ: منظورت اته؟
سوجین: اوهوم
تهیونگ: نگران نباش...نمیکشمش
سوجین: و.. واقعا ؟؟؟( ذوق)
تهیونگ: اوهوم
سوجین: تهیونگ
تهیونگ: جونم؟!
سوجین: بابا دوباره گیر داده که باید ازدواج کنی ، اگه ازدواج نکنی تمامه ثروتشو به بقیه میده
تهیونگ: هوففففف الان چیکار کنم
سوجین: نظرت چیه..با......ات..... ازدواج کنی؟
تهیونگ: ها؟ من؟( سرخ شد)
سوجین: اوهوم...میدونم چند ساله عاشقشی ولی نمیفهمم چرا انقدر باهاش بدی
تهیونگ: ر..راستش سوجین من میترسم
سوجین: اولین باره این جمله رو اونم از تو میشنوم
تهیونگ: میترسم که ردم کنه، خودت که میدونی من سادیسمی دارم...و...مافیام اون خیلی ضعیفه نمیتونه این همه درد رو تحمل کنه ( بغض)
سوجین: منظورت چیه ؟
تهیونگ: تو این چند سالی که عاشقش بودم..هر روز از دور میدیدمش...میدیدم که چقدر ضعیفه.... هیچوقت حالش بده به کسی نمیگه...اون قلدرای عوضی هرروز کتکش میزدن و اون سیع میکرد باهاشون دوست بشه ، سوجین..من حتا نفهمیدم کی عاشقش شدم
سوجین: اووو... ولی تو گذاشتی قلدرا همینطور بمونن؟؟
تهیونگ: معلومه که نه...جمجمشونو درآوردم ( پوزخند)
سوجین: خوشم اومد...از من به تو نصیحت باهاش خوب باش...من دیگه میرم
سوجین رفت
تهیونگ هی داشت فکر میکرد که چیکار کنه
تهیونگ: لعنتی اگه انقدر به نابود کردن باند مافیایی بقیه فکر میکردم الان همشونو نابود کرده بودم.....هوفففف...فقط سیع میکنم باهاش خوب باشم همین
ویو ات
واییییی این اتاق چقدر قشنگه ، لباسامو عوض کردم و رفتم که شام بخورم ، روی پله ها بودم که تهیونگو دیدم که داره به سمتم میاد و برعکس تصورم دستمو گرفت
تهیونگ: افتخار میدی..شام بخوریم؟
ات: ب..ب..بله
تهیونگ: بفرمایید مادمازل( لبخند)
ات و تهیونگ داشتن شام میخوردن که ات حالش بد شود
ات: ببخشید....دستشویی کجاست ؟
تهیونگ: اجوما بهش نشون بده
اجوما: همین راه رو سمته راست برو عزیزم
ات: ممنونم اجوما
اجوما: خواهش میکنم
که یهو....
ادامه دارد....
- ۱.۱k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط