پارت
☆.\𝒯ℎℯ 𝓇ℯ𝒹 𝓇ℴ𝓈ℯ./☆
پارت⁴
از زبان نویسنده/
《از آن ماجرا سال های بسیاری گذشته ومیشه گفت این داستان به یک افسانه ی کم اهمیت تبدیل شده.》
☆الان ما در سال ۲۰۲۶ زندگی میکنیم.(سالی بسیار تخم-). در نیویورک. داخل کوچهای خلوت،و یک آپارتمان کوچیک و ارزون.☆
از زبان؟؟؟/
☆با صدای بیب ساعتم از خواب پریدم. ساعت۴ صبح بود.
چمام خمار بود و بازور باز میشد. با کلی زحمت از روی تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. چون تو این آپارتمان ارزون اتاقها فضای بزرگی ندارند،دستشویی و توی اتاقم قرار دادن. دست و صورتم و شستم،مسواک زدم و به حموم رفتم. وقتی بیرون اومدم سریع موهام و خشک کردم و به آشپزخونه رفتم. کمی پنکیک درست کردم تا انرژی کافی برای کار داشته باشم. صبحانم و خوردم و ظرفش و تو سینک گذاشتم. به اتاقم برگشتم و کیفم که وسایلم توش بود و برداشتم،توش چندتا شکلات گذاشتم تا موقع کار بهم انرژی بده. بعد از آن لباسهای خوابم و عوض کردم و همون هودی مشکی و با شلوارک و کفش های کتونیم و پوشیدم. کمی آرایش کردم و کیفم و برداشتم.
از آپارتمان خارج شدم. آفتاب هنوز طلوع نکرده بود و هوا هنوز حس سرما بهخاطر بارون دیشب و می داد.
سرما رو نادیده گرفتم و به سمت محل کارم راه افتادم.
خیابونها خلوت بود و حس خطر بهم میداد. با اینحال به روی خودم نیاوردم و طوری رفتار کردم که انگار از چیزی نمی ترسم. پس از ۲۰دقیقه به محل کار رسیدم.☆
°○_____________________________________○°
شرایط پارت بعد::
لایک:۱۵
کامنت:۱۰
پارت⁴
از زبان نویسنده/
《از آن ماجرا سال های بسیاری گذشته ومیشه گفت این داستان به یک افسانه ی کم اهمیت تبدیل شده.》
☆الان ما در سال ۲۰۲۶ زندگی میکنیم.(سالی بسیار تخم-). در نیویورک. داخل کوچهای خلوت،و یک آپارتمان کوچیک و ارزون.☆
از زبان؟؟؟/
☆با صدای بیب ساعتم از خواب پریدم. ساعت۴ صبح بود.
چمام خمار بود و بازور باز میشد. با کلی زحمت از روی تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. چون تو این آپارتمان ارزون اتاقها فضای بزرگی ندارند،دستشویی و توی اتاقم قرار دادن. دست و صورتم و شستم،مسواک زدم و به حموم رفتم. وقتی بیرون اومدم سریع موهام و خشک کردم و به آشپزخونه رفتم. کمی پنکیک درست کردم تا انرژی کافی برای کار داشته باشم. صبحانم و خوردم و ظرفش و تو سینک گذاشتم. به اتاقم برگشتم و کیفم که وسایلم توش بود و برداشتم،توش چندتا شکلات گذاشتم تا موقع کار بهم انرژی بده. بعد از آن لباسهای خوابم و عوض کردم و همون هودی مشکی و با شلوارک و کفش های کتونیم و پوشیدم. کمی آرایش کردم و کیفم و برداشتم.
از آپارتمان خارج شدم. آفتاب هنوز طلوع نکرده بود و هوا هنوز حس سرما بهخاطر بارون دیشب و می داد.
سرما رو نادیده گرفتم و به سمت محل کارم راه افتادم.
خیابونها خلوت بود و حس خطر بهم میداد. با اینحال به روی خودم نیاوردم و طوری رفتار کردم که انگار از چیزی نمی ترسم. پس از ۲۰دقیقه به محل کار رسیدم.☆
°○_____________________________________○°
شرایط پارت بعد::
لایک:۱۵
کامنت:۱۰
- ۱.۹k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط