{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمان نانحس

اسم رمان: نانحس
اسم نویسندگان: gandom , zari dokht
ژانر رمان: عاشقانه_ اجتماعی
خلاصه:
و درد وقتی معنا پیدا می‌کند که در گیر و دار افکار پوسیده‌ی اطرافیان، انگ نحس بخوری. از طوفان‌های همه جانبه بریده باشی، از حرف‌های بی‌اساس دیگران و رسومات پوسیده و به دنبال سر پناه پیش کسی بروی که فکر می‌کنی هم‎خانه‌ات است اما یک جاذبه و نیرو همه چیز را تغییر می‌دهد و رازهای زیادی فاش می‌شود.مقدمه:
وقتی که نبض زندگی با من
درخون نشست و غم دهن وا کرد
چشمانمان درهم گره خورد و
آیینه را آیینه پیدا کرد
«علیرضا آذر»
***

دانلود رمان نودهشتیا

آروم در ورودی رو بستم و به داخل رفتم. صدای پچ پچ می‌اومد. یکم جلوتر رفتم و پشت دیواری که راهروی ورودی رو به نشیمن متصل می‌کرد قایم شدم.
مامان و آقاجون روی مبل‌های سلطنتی طلایی رنگ، نشسته بودن و خیلی آروم مشغول صحبت بودن.
حس فضولیم که همیشه کار دستم می‌داد گل کرد.
چادرم رو از سرم برداشتم، مقنعه‌ام رو از روی گوش سمت چپم کنار زدم و تمام تمرکزم رو روی شنیدن حرفاشون گذاشتم.
آقاجون: من نمی‌تونم بهش بگم حاج خانم. کار، کار خودته.
مامان: من می‌دونم مخالفت می‌کنه.
آقاجون کنترل تلویزیون دستش بود و کانال‌ها رو بالا پایین می‌کرد و در همون حال حواسش به حرفای مامان بود.
آقاجون: حالا شما باهاش صحبت کن؛ شاید قبول کرد!
مامان: من که چشمم آب نمی‌خوره ولی چشم.
آقاجون: بی‌بلا حاج خانم! حالا یه چای به ما میدی؟
مامان بلند شد. سریع مقنعه‌ام رو درست کردم و با سلام بلندی وارد نشیمن شدم. مامان ترسید و هین بلندی کشید.
آقاجون: بچه جان ۲۵ سالت شده، کی می‌خوای بزرگ شی؟
لبخند دندون نمایی زدم و هردوشون رو بوسیدم.
– چاکر حاج آقا!
کلاه شاپوری خیالی‌ام رو برای احترام برداشتم و دوباره رو سرم گذاشتم. آقاجون خنده‌ای کرد و سری تکون داد. از کنار آشپزخونه گذشتم و دیدم مامان داره ناهار رو آماده می‌کنه.
به طرف تراس بزرگمون که کنار آشپزخونه بود رفتم. اتاقم توی تراسمون بود و جالبی‌اش همین جاست. البته قبلنا انباری بوده ولی خب از وقتی که رفتم سوم راهنمایی، این جا رو به اصرار، اتاق خودم کردم. برای همین خیلی دوسش دارم.
خوبیش این بود کسی اصلا طرف اتاقم نمی‌اومد. مامان که می‌گفت من اگه بمیرم هم پام رو تو اتاقت نمی‌ذارم.
البته حق میدم بهش. یه بار اومد تو اتاقم تا یه هفته سرگیجه داشت.
آقاجونم هم که فقط تو کار نصیحته و قربونش برم به این چیزا کاری نداره.
حرفاشون فکرم رو مشغول کرده بود. نکنه باز همون قضایا باشه!



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%86%d8%ad%d8%b3-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

به نام آفریدگار جهان، که آفرید گیاه بابونه را درآن”نویسنده: ...

نام رمان:بمیر(جلد اول)نویسنده:نرگس زنده بودیژانر:عاشقانه/ترس...

نام کتاب:مبتلا به عشق تونام نویسنده: فاطمه رنجبرکاربرانجمن ن...

آخرین بشقابی را که خشک میکنم و توی کابینت میگذارم پایانی می ...

پارت۲خب ادامه ی رمان مارینا و موزانراستی چند روز دیگه عروسی ...

نام فیک: عشق مخفیPart: 34ویو ات*یکساعت طول کشید امتحانمو داد...

part:13name:عشق و جداییویو کوک بعد از رفتن تهیونگ و بورا بلن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط