{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 109
دازای متوجه شد و تلفنش رو برداشتو با اکوتاگوا تماس گرفت
_ بیا زیرزمین و رئیس رو به اتاقش ببر...محض اطلاع نمیتونه راه بره
منتظر جواب نشد و از زیر زمین بیرون رفت که رئیس بار ها صداش کرد اما اهمیت نداد.
تو اتاقش نشسته بود و به این فکر کرد که دیشب چه اتفاقی افتاد.
_ چطور ممکنه...
صدای چویا یهو تو ذهنش پلی شد که ' باباش مامانشو دوست نداره ' در لحظه غم تو دلش نشست...نباید اینطور میشد...
لویی وارد اتاق شد و لباسشو در آورد و یه چیز راحتی پوشید و بی توجه به دازای رو تخت دراز کشید و پتو رو روی سرش کشید
_ لویی
" هوم؟ "
_ وقتی باهات حرف میزنم این کوفتیو بکش کنار
پتو رو از روش کشید که لویی نشست و بهش نگاه کرد
" چی میخوای ؟ "
_ طلاق
لویی گیج نگاهش کرد
" تو این شرایط...ازم واقعا میخوای جدا شم؟ کمتر از یک ماهه ازدواج کردیمو تو...اره...بخاطر چویاست هوم؟ "
_ اره بخاطر اونه
" ولی بهتره طلاقو از سرت بیرون کنی...من همچین کاری نمیکنم "
_ تا هفته اینده توافق بین پدرامون تمومه...یک هفته میتونی زنم باشی
" منظورت چیه؟ تا وقتی پدرت زنده ست توافق ادامه داره "
_ درسته
از جاش بلند شد و گفت
_ برنمیگردم...بخواب!
..................................................
توی دفترش نشسته بود و فکر میکرد...خودکار رو توی دستش تاب میداد اما با صدای تقه در به خودش اومد و پاهاش رو که روی میزش بود جمع کردو اجازه ورود داد. با دیدنش نگاهش نرم شد و اجازه داد بیاد داخل
+ بهم گفتن...تو دفتر کارتی...مزاحم که نشدم؟
_ میخوای بشین
چویا روی صندلی نشست و نگاهشو دزدید
_ چیکارش کردی؟
+ چ...چیو؟
_ بچه رو
+ هیچی سرجاشه
_ قصد سقطش رو نداری؟
+ نه
_ پس نگهش دار
چویا متعجب شد
+ چه اتفاقی افتاد که راضی شدی؟
_ وقتی نمیخوای سقطش کنی...من نمیتونم بهت آسیب بزنم عوضش وقتی بدنیا اومد مرگشو میبینی
چویا تند تند پلک زد
+ تو...تو حاضری بچه خودتو بکشی؟
_ تنها کسی که مزاحمه و نمیتونم کاریش کنم تویی...اون موجود کوچیک هیچ ارزشی نداره
+ چطور میتونی انقدر بی رحم باشی؟
_ حالا متوجه ای عاشق کی شدی؟
+ تو...
_ منم همینطور
+ چرا داری این حرفا رو میزنی؟
_ از اینکه همش به ساز بقیه رقصیدم...احساس حقیر بودن میکنم...از رئیس پیروی کردم فکر کردم بابامه...حفظ حال لویی رو کردم چون تو توافق دست داره...از خودم گذشتم هیچی بدست نیاوردم تازه یه چی از دست دادم...چویا اینا ارزش ندارن...من هفته ی دیگه طلاق میگیرم...لویی این کارو نکنه کاری جز اینکه بکشمش ندارم نمیتونم هیچ جوره تحملش کنم وجودش حالمو بهم میزنه اون زن باز با اینکه الان متاهله بازم شبا شو با بقیه میگذرونه...میفهمم همه چیو میدونم...چویا من به تو اعتماد دارم
چویا با شنیدن کلمه اعتماد از خودش خجالت کشید و سرشو پایین انداخت
+ تو...بهم اعتماد داری؟
_ اونقدری که اطلاعات مهم رو باهات درمیون میزارم
+ دازای من...من حامله نیستم
دازای لبخند مهربونی زد و گفت
_ خوبه
چویا تعجب کرد و با حیرت سرشو بالا آورد و به چشمای نرم و رام شده اش نگاه کرد
+ چرا...انتظار داشتم عصبی شی ازم
_ میدونستم...منتظر بودم اعتراف کنی که خبری نیست...دروغ گفتن به من کار آسونی نیست
چویا هم متقابل لبخند زد
_ ولی تو بازم منو ول میکنی
با شنیدن این جمله قلبش سنگین شد...درست بود!
+ پس باهم دوستیم
_ دوستیم!
چویا به طور خاصی شیفته ی این ورژن مهربون دازای بود...وقتی شب باشه و فقط دو نفری تو یه فضای خلوت باشن...دازای همیشه تسلیم چویا میشه همیشه!
......................................................
" ماموریت کشتن یه قاتل رو دارید "
دازای اهی کشید و نگاهشو به چویا داد
_ این کارو تنهاییم میتونم انجام بدم
" بی سرو صدا باید این کارو کنید... "
جلوی یه سازمان ایستاده بودن و دازای خواست بره که چویا کتشو کشید
+ صبر کن...همینطوری نمیشه نشنیدی رئیس گفت بی سرو صدا...بعد توی احمق میخوای از در اصلی وارد بشی؟
دازای آهی کشید و با بیخیالی گفت
_ حالا سرو صدا کنیم مگه چی میشه...مثل مامانا رفتار میکنی چیبی
+ تو ماموریتیم مسخره بازیو بزار کنار
سه روزی میشد که دوباره کنار هم کار می‌کردن و در کنارش با مدیر هم درگیر بودن اما دازای انگار آزادانه تر کار می‌کرد...چویا برگشته بود سر کار خودش و رئیس هم نصف قدرتش رو از دست داده بود و گونه ای پاهاشو از دست داده بود و کم کم ریاستش داشت به عنوان رئیس مافیا کمرنگ میشد.
+ دازای از بالا پشت بوم نمیشه بیا از این جا بریم
_ ولی میخوام مثل تو فیلما بشم
چویا بهش خندید و دستشو گرفت و دنبال خودش کشوند
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۱)

اهم

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط