{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 108
تکیه اشو از دیوار گرفت و دستاشو وارد جیبش کرد و سرشو بالا گرفتو با اخم غلیظی گفت
_ تا فردا یه کاریش میکنی نکنی مجبورم من دست به کار بشم
چویا برای لحظه ای ترسید اما دازای قرار نبود آسیبی بهش بزنه مگه نه؟
یک قدم عقب رفت و گفت
+ من نگهش میدارم
_ تو نگهش میداری...ولی من نه
+ کسی نیازی به تو نداره
_ این بچه نمیخواد بگه پدرش کیه؟
+ یه پدر بهتر براش پیدا میکنم
_ منظور؟
+ فئودور بهتر از...
دازای با شنیدن اسم فئودور با تشر داد زد
_ خفه شو!!!
+ چرا سر من داد میزنی وقتی خودت عرضه نداری بچتو قبول کنی؟؟؟
_ وضعیت من طوری نیست که بخوام یه بچه رو نگه دارم
+ نکنه از زنت میترسی؟
_ رو عصابم نرو
+ هر کاری دلت میخواد بکن این بچه میمونه
_ نمیمونه...سقطش میکنی
+ عمرا
_ چرا؟؟
+ چون...باباش مامانشو دوست نداره...من دلم میخواد حداقل ورژن کوچیک دازای رو داشته باشم
دازای برای چند لحظه نرم شد اما سریع خودشو جمع کرد و برای اینکه بتونه چویا رو راضی کنه به دیوار چسبوندش و دستشو کنار سرش رو دیوار گذاشت و سمت گوشش خم شد و با لحن نرمی گفت
_ وقت اومدنش نیست...اگه انقدر دلت میخواد بچه ی منو نگه داری بزار این اتفاق ها رو پشت سر بزارم...
انگشتش رو از رو لباس به روی شکمش کشید که چویا نفسش بند اومد...چرا انقدر هیجان داشت؟ اولین بار نبود لمس میشد
_ خودم یکی دیگه واست این تو میزارم...چویا...
با مکث پیشونیش رو روی شونه اش گذاشت و ادامه داد
_ لطفا
چویا دستاشو بالا آورد و جسم بزرگشو به آغوش کشید...تصور اینکه واقعا بخواد بچه ی دازای رو داشته باشه اونو به وج می‌آورد
+ متاسفم اما نه...این بچه نه ماه زمان میبره تا بدنیا بیاد و تو تا اون موقع حتی رئیس هم شدی
چیزی سرد رو روی شکمش حس کرد که برای لحظه ای خشکش زد
_ یک بار دیگه میپرسم...سقطش میکنی یا نه
حضور کسیو حس کرد و فورا عقب کشید و اسلحه رو از رو شکمش به روی سرش گرفت که لویی رسید و با دیدن صحنه متعجب شد...دازای رو چویا اسلحه کشیده بود!!
" داری چیکار میکنی؟ "
سمت دازای رفت و اسلحه شو پایین آورد
" دیوونه شدی؟ "
دازای حالا که اشکارا میدونست چویا عاشقشه چهره نگرانی به خودش گرفت و اسلحه شو رو زمین انداخت و اشکای لویی رو پاک کرد
_ تو...چرا گریه میکنی؟
" دازای...داداشم... "
دازای لویی رو بغل کرد و دستشو رو موهای مشکی رنگش کشید
_ هیش آروم باش...کی اون احمقو کشته؟
" ب...بابا...بابام داداشمو کشت "
چویا تچی زیر لب گفت و از کنارشون رد شد
+ زنیکه حقه باز...بنظرت دازای نمی‌فهمه داری ادا در میاری...تو کی به داداشت توجه کردی که این بار دومت باشه
دلش می‌خواست پیشش می‌بود و راضی به بحث بود اما...روش واقعا اسلحه کشید؟ فقط میخواست بترسونه آره...همینطوره!
وارد اتاقش شد و روی تخت دراز کشیدو سرشو وارد بالشت کرد و جیغ کشید
+ از جفتتون حالم بهم میخوره
.............................................
انگو سریع اومد پیش دازای و گفت
" دازای عجله کن...رئیس نمیدونیم کجاست "
_ یعنی چی؟
" اتاقشو خون گرفته اما خبری از خودش نیست "
_ باید همون اطراف باشه
لویی رو کنار زد و اسلحه رو از رو زمین برداشت و سمت اتاق رئیس دوید...با تموم توانش دوید و در رو با شتاب باز کرد
_ اوضاع خیلی نیست...
سمت تخت رفت و برق رو روش کرد با دیدن انگشتر روی تخت سریع اونو برداشت و خوب بر اندازش کرد...
_ انگو
" بله؟ "
_ رئیس تو مافیاست...به همه بگو همه جا رو بگردن همه طبقات باید از اول تا آخر چک بشه
" اطاعت میشه "
انگو از اتاق بیرون رفت و دازای رو تخت نشست
_ اجازه نمیدم رئیس بمیره
از رو تخت بلند شد و انگشتر رو توی جیبش گذاشت و در حموم رو باز کرد و رو اینه نوشته ای با رد قرمز رو دید و تک خنده ای کرد
_ شبیه فیلم ترسناکا شده...میدونم صدامو میشنوی ولی محض اطلاعت از همه نقشه هات باخبرم
زیر چشمی نگاهی به اطراف انداخت و با سر اسلحه شیشه رو شکوند و دست خودشو زخمی کرد و رو دیوار برای تمسخر نوشت ' دارم از بازی ای که راه انداختی لذت میبرم...دست دست منه '
چشمکی رو کنارش با شکلک کشید و با خنده دست تکون دادو رفت
_ دیگه قضیه داره خنده دار میشه
خون باقی مونده رو دستش رو به زبونش کشید و از اتاق رئیس بیرون رفت که اوداساکو سمتش برگشت
_ چیشد؟
" رئیس تو شکنجه گاهه "
_ اون با من...دوربین ها رو چک کنید
" بله "
سمت شکنجه گاه زیرزمین رفت و وقتی درو باز کرد رئیس رو دید که زخمی بی جون رو صندلی بسته شده
بند ها رو باز کرد و خواست کمکش کنه بلند شه اما نشد
_ رئیس بلند شو
" دازای...پسرم... "
دازای چشماشو رو هم فشرد و گفت
_ بلند شو باید بریم
" من نمیتونم..."
______________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۲)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط