دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗
دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗
پارت 8️⃣
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[چند ساعت بعد... حیاط عمارت پروانه🌸]
{تانجیرو، زنیتسو و اینوسکه برای آماده شدن جهت مأموریت جدید به حیاط اومده بودن.🍃}
تانجیرو:*وسایلش رو مرتب کرد.* به نظر مأموریت سختی نیست.🙂
زنیتسو:*آه کشید.* امیدوارم هیچ شیطان ترسناکی سر راهمون نباشه...🥲
اینوسکه:*با هیجان.* مهم نیست! هرچی باشه شکستش میدیم!🗿💥
{همون موقع...}
آئویی:*از داخل عمارت بیرون اومد و یه بسته کوچیک به سمت اینوسکه گرفت.*...اینو بگیر.
اینوسکه:*متعجب شد.* هه؟🗿
آئویی:*آروم گفت.* یه مقدار غذاست... ممکنه توی راه گرسنه بشی.
زنیتسو:*با تعجب به اون دوتا نگاه کرد.* نهههههه! این بار نوبت آئویی-سانه که نگران اینوسکه شده!🗿💥
تانجیرو:*لبخند زد.* چه فکر خوبی.
اینوسکه:*چند لحظه به بسته نگاه کرد، بعد خیلی آروم گفت.* ...ممنون.
{آئویی برای چند لحظه جا خورد.}
آئویی:...خواهش میکنم.
{اینوسکه بسته رو خیلی بااحتیاط داخل وسایلش گذاشت.}
زنیتسو:*تو ذهنش: نه... اینوسکه تشکر هم کرد؟! دنیا واقعاً داره تموم میشه!🗿💔*
{کلاغ قاصد بالای سرشون به پرواز دراومد.🐦}
کلاغ:قار! زمان حرکت فرا رسیده است! قار!
تانجیرو:*لبخند زد.* پس بریم.
اینوسکه:*قبل از حرکت، به آئویی نگاه کرد.* ...وقتی برگشتم، دوباره کمکت میکنم.🗿✨
آئویی:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...منتظرم.
{زنیتسو و تانجیرو آروم به هم نگاه کردن و لبخند زدن.🙂}
زنیتسو:*تو ذهنش: نهههههه... فکر کنم پروندهی جدیدی هم باید برای این دوتا باز کنم!🗿📚✨*
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
{اون سه نفر به سمت مأموریت جدید حرکت کردن و آئویی تا وقتی از دیدش خارج شدن، آروم به رفتنشون نگاه میکرد.🌸🍃}
ادامه دارد...🌸🐗
نویسنده ✍️: خوووووووووو🥹🌸 این بار آئویی برای اینوسکه غذا آماده کردددددد🍱✨ و اینوسکه هم نه تنها تشکر کرد، بلکه قول داد بعد از برگشت دوباره کمکش کنههههه😭💖 زنیتسو بیچاره هم فکر کنم کمکم داره برای همه پرونده عاشقانه باز میکنههههه🤣🗿📚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت 8️⃣
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[چند ساعت بعد... حیاط عمارت پروانه🌸]
{تانجیرو، زنیتسو و اینوسکه برای آماده شدن جهت مأموریت جدید به حیاط اومده بودن.🍃}
تانجیرو:*وسایلش رو مرتب کرد.* به نظر مأموریت سختی نیست.🙂
زنیتسو:*آه کشید.* امیدوارم هیچ شیطان ترسناکی سر راهمون نباشه...🥲
اینوسکه:*با هیجان.* مهم نیست! هرچی باشه شکستش میدیم!🗿💥
{همون موقع...}
آئویی:*از داخل عمارت بیرون اومد و یه بسته کوچیک به سمت اینوسکه گرفت.*...اینو بگیر.
اینوسکه:*متعجب شد.* هه؟🗿
آئویی:*آروم گفت.* یه مقدار غذاست... ممکنه توی راه گرسنه بشی.
زنیتسو:*با تعجب به اون دوتا نگاه کرد.* نهههههه! این بار نوبت آئویی-سانه که نگران اینوسکه شده!🗿💥
تانجیرو:*لبخند زد.* چه فکر خوبی.
اینوسکه:*چند لحظه به بسته نگاه کرد، بعد خیلی آروم گفت.* ...ممنون.
{آئویی برای چند لحظه جا خورد.}
آئویی:...خواهش میکنم.
{اینوسکه بسته رو خیلی بااحتیاط داخل وسایلش گذاشت.}
زنیتسو:*تو ذهنش: نه... اینوسکه تشکر هم کرد؟! دنیا واقعاً داره تموم میشه!🗿💔*
{کلاغ قاصد بالای سرشون به پرواز دراومد.🐦}
کلاغ:قار! زمان حرکت فرا رسیده است! قار!
تانجیرو:*لبخند زد.* پس بریم.
اینوسکه:*قبل از حرکت، به آئویی نگاه کرد.* ...وقتی برگشتم، دوباره کمکت میکنم.🗿✨
آئویی:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...منتظرم.
{زنیتسو و تانجیرو آروم به هم نگاه کردن و لبخند زدن.🙂}
زنیتسو:*تو ذهنش: نهههههه... فکر کنم پروندهی جدیدی هم باید برای این دوتا باز کنم!🗿📚✨*
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
{اون سه نفر به سمت مأموریت جدید حرکت کردن و آئویی تا وقتی از دیدش خارج شدن، آروم به رفتنشون نگاه میکرد.🌸🍃}
ادامه دارد...🌸🐗
نویسنده ✍️: خوووووووووو🥹🌸 این بار آئویی برای اینوسکه غذا آماده کردددددد🍱✨ و اینوسکه هم نه تنها تشکر کرد، بلکه قول داد بعد از برگشت دوباره کمکش کنههههه😭💖 زنیتسو بیچاره هم فکر کنم کمکم داره برای همه پرونده عاشقانه باز میکنههههه🤣🗿📚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۴۵۵
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط