{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سفید و سیاه🤍🖤

سفید و سیاه🤍🖤
پارت چهارم⚡️

# قسمت ۴: «صبح بعد» 🤍🖤

**صحنه ۱ - داخلی: اتاق هتل - صبح**

آتسوشی بیدار میشه. دستشو میذاره روی گردنش - یه حس عجیبی داره، مثل اینکه یه چیزی اونجا بوده.

برمیگرده. آکوتاگاوا پشت میز نشسته، داره چای می‌خوره، کاملاً خونسرد.

**آتسوشی:** *(گیج)* صبح بخیر...

**آکوتاگاوا:** *(بدون نگاه کردن)* دیر کردی. ده دقیقه دیگه حرکت می‌کنیم.

آتسوشی به گردنش دست میزنه. آکوتاگاوا یه لحظه نگاهش می‌کنه، بعد سریع برمیگردونه.

**آتسوشی:** *(با خودش)* دیشب... خواب بود؟

---

**صحنه ۲ - داخلی: لابی هتل - بعد**

دازای با ذوق به آتسوشی و آکوتاگاوا نگاه می‌کنه.

**دازای:** خب! دیشب اتاقتون چطور بود؟

**آتسوشی:** *(سریع)* خوب بود.

**آکوتاگاوا:** *(خشک)* بی‌مشکل.

دازای لبخند عمیق‌تری میزنه. چویا از کنارش رد میشه.

**چویا:** *(زیر لب به دازای)* چرا اینجوری نگاهشون می‌کنی؟

**دازای:** *(زیر لب)* چون یادم میاره ما اول چطور بودیم.

چویا یه لحظه خشکش میزنه، بعد اخم می‌کنه و راه میفته.

**چویا:** خفه شو دازای.

**دازای:** *(با لبخند)* قلبت داره تند میزنه چویا جان!

**پایان قسمت ۴** 🤍🖤
دیدگاه ها (۵)

سفید و سیاه🤍🖤پارت سوم⚡️# قسمت ۳: «شب اول» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی...

دو قطب مخالف💙🧡پارت پانزدهم✨️💫# قسمت ۱۵: «اعتراف» 🔥❄️**صحنه ۱...

سفید و سیاه🤍🖤پارت دوم⚡️# قسمت ۲: «اولین ماموریت» 🤍🖤**صحنه ۱ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط