قرار نبود عاشقش بشم
قرار نبود عاشقش بشم
پارت: 22 «آخر»
*بعد چند دقیقه جیمین به کوک گفت*
_من عاشق ا.ت شدم و امروز ازش معذرت خواهی می کنم و سعی می کنم که دلش رو بدست بیارم
*جونگکوک شوکه شد و برگشت سمت جیمین*
=دیونه شدی پسر؟ یعنی چی عاشق شدی؟ اون دختر مافیاست میفهمی مافیااا اون ملکه آینده مافیا هست اون یعنی خود دردسر
_برام مهم نیست من عاشقشم و همین کافیه امروز بهش عتراف می کنم
=هر غلطی می خوای بکن برام مهم نیست تو گاویییی
_هر اتفاقی بیفته من عاشقش میمونم
*بعد چند دقیقه رسیدن به دانشگاه مثل همیشه ماشین رو پارک کردن و پیاده شدن و ا.ت رو دیدن که داشت با خونسردی با یه بادیگارد حرف می زد جیمین از جونگکوک خداحافظ کرد و رفت سمت ا.ت*
_ا.ت میشه با هم حرف بزنیم؟ لطفاً
+چرا باید باهات حرف بزنم؟ به چه دلیل ها؟
_لطفاً ا.ت برای اون عشقی که هنوز درونت مونده برام لطفاً خواهش می کنم
+من عاشقت نیستم و هیچ عشقی درونم نیست
_ا.ت لطفاً به حرفام گوش کن
+خیلی خب حالا که زار میزنی بگو گوش میدم بنال ببینم
_ا.ت میشه دوباره دوست دخترم بشی؟ لطفاً قول میدم دیگه هیچوقت بهت خیانت نکنم اون آدم سابق نمیشم قول میدم
+دیونه شدی جیمین ها؟ چرا باید قبول کنم تو خیانتکاری
_گفتم قول میدم دیگه خیانت نکنم لطفاً دیگه تکرار نمی کنم لطفاً
+نه گفتم که نه هر کاری می خوای بکنی
*ا.ت رفت و جیمین آروم زیر لب گفت *
_من عاشقم و هر کاری می کنم برای به دست آوردن تو
ویو 3 ماه بعد
* 3 ماه گذشت بود جیمین تونسته بود خیلی کم دل ا.ت رو نرم کنه و امروز ازش خواسته بود برن سر قرار و بعد از کلی تلاش کردن ا.ت قبول کرده بود برن سر قرار و امروز جیمین خیلی استرس داشت به خاطر قرار*
ویو جیمین
امروز خیلی استرس داشتم بعد مدت ها ا.ت قبول کرده بود توی این ۳ ماه هر کاری براش کرده بودم گل خریده بودم هر روز در خونش می رفتم براش کادو می خریدم و تلاش می کردم تا دلش رو بدست بیارم اصلا هیچوقت فکر نمی کردم اینطوری عاشق کسی بشم پس عشق یعنی اینکه حاضری برای عشقت هر کاری کنی تا اون خوش حال باشه
*جیمین بیخیال شد و رفت سوار ماشینش شد استایل شیکی زده بود ماشین رو روشن کرد و رفت به سمت محل قرار که یه رستوران با کلاس شیک بود بعد چند مین رسید و ماشین پارک کرد و رفت داخل و به سمت پذیرش رفت با صدای محکم و آروم شروع کرد به حرف زدن*
_سلام من میز رزرو کرده بودم میشه لطف کنید و شماره میز رو بهم بگید
*مسئول پذیرش که دختری آراسته و معدب بود گفت*
دختره: سلام آقای پارک بله میز شماره 18 هست اگه چیزی لازم دارید بگید براتون حاضر کنیم یا بیاریم خدمتتون
_نه ممنون لازم نیست
*جیمین رفت سمت میز شماره ۱۸ که کنار پنجره بود و نشست منتظر ا.ت موند که بعد چند مین بالاخره ا.ت لعنتی.....قلب جیمین شروع کرد به تند زدن اما جیمین مجبور شد ساکت بمونه و بلند شد لبخند زد*
_خوش آمدی ا.ت بیا بشین اینجا
+ممنون میشم بگی برای چی گفتی بیام اینجا؟ کاری داری بگو
_ا.ت من عاشقت هستم خودت دیدی که چقدر دوستت دارم میشه یه فرصت دوباره بهم بدی لطفاً؟ من خیلی دوستت دارم
+جیمین تو اعتماد منو از بین بردی نمیتونم بهت اعتماد کنم برام کار سختیه زمان لازم دارم
_من بهت زمان میدم ولی لطفا منو رد نکن باشه؟
+اگر دوباره بهت اعتماد کنم رو نمیشکنی؟ دوباره این کارو نمی کنی؟ بهم صدمه نمی زنی؟
_قول میدم دیگه این اتفاق ها تکرار نشه فقط بهم اعتماد کن و بزار تمام عشقم رو در اختیارت بزارم لطفاً
+باشه قبول می کنم
*جیمین یه دفعه از خوش حالی ا.ت رو بوسید با عشق و ا.ت شوکه شد از این کارش ولی بعد همراهی کرد حتی دیگه براش مهم نبود که توی رستوران هستن فقط یه چیزی مهم بود اینم همین بوسه بود دیگه هیچکس جز خودشون اهمیت نمی دادن.....یک لحظه از هم جدا شدن و پیشونی هاشون رو به هم دیگه چسبوند*
_ا.ت نا آخرین نفسم عاشقت میمونم
+دوستت دارم موچی«خنده»
*یهو جیمین بلند شد و جلوی ا.ت زانو زد و جعبه کوچیک به رنگ مشکی مخملی رو بیرون آورد و بازش کرد که داخلش یه انگشتر زیبا بود با یه الماس کوچیک و خوش تراش وسطش خیره کننده که بالاخره جیمین شجاعتش رو جمع کرد گفت*
_خانم کیم ا.ت باهام ازدواج می کنید؟ میشه شما رو خانم پارک صدا بزنم؟ امکانش هست برای همیشه مال من شوید؟
*ا.ت از خوش حالی نزدیک بود گریه کنه با هیجان ذوق زده گفت*
+بله حاضرم باهات ازدواج کنم
*بلند شدن و همدیگرو بغل کردن و جیمین حلقه رو دستش کرد و بوسیدش*
(و بله بالاخره ا.ت و جیمین ازدواج کردن و صاحب یه دختر خوشگل شدن ولی ا.ت کار های مافیایی رو ادامه می داد در کنارش اما پیش جیمین اونا یه خوانواده شاد شدن)
پایان
بالاخره تموم شد 🥺
نظرتون رو بگید چطور بود🙂
از حمایت هاتون ممنونم 🙏🏻😘
پارت: 22 «آخر»
*بعد چند دقیقه جیمین به کوک گفت*
_من عاشق ا.ت شدم و امروز ازش معذرت خواهی می کنم و سعی می کنم که دلش رو بدست بیارم
*جونگکوک شوکه شد و برگشت سمت جیمین*
=دیونه شدی پسر؟ یعنی چی عاشق شدی؟ اون دختر مافیاست میفهمی مافیااا اون ملکه آینده مافیا هست اون یعنی خود دردسر
_برام مهم نیست من عاشقشم و همین کافیه امروز بهش عتراف می کنم
=هر غلطی می خوای بکن برام مهم نیست تو گاویییی
_هر اتفاقی بیفته من عاشقش میمونم
*بعد چند دقیقه رسیدن به دانشگاه مثل همیشه ماشین رو پارک کردن و پیاده شدن و ا.ت رو دیدن که داشت با خونسردی با یه بادیگارد حرف می زد جیمین از جونگکوک خداحافظ کرد و رفت سمت ا.ت*
_ا.ت میشه با هم حرف بزنیم؟ لطفاً
+چرا باید باهات حرف بزنم؟ به چه دلیل ها؟
_لطفاً ا.ت برای اون عشقی که هنوز درونت مونده برام لطفاً خواهش می کنم
+من عاشقت نیستم و هیچ عشقی درونم نیست
_ا.ت لطفاً به حرفام گوش کن
+خیلی خب حالا که زار میزنی بگو گوش میدم بنال ببینم
_ا.ت میشه دوباره دوست دخترم بشی؟ لطفاً قول میدم دیگه هیچوقت بهت خیانت نکنم اون آدم سابق نمیشم قول میدم
+دیونه شدی جیمین ها؟ چرا باید قبول کنم تو خیانتکاری
_گفتم قول میدم دیگه خیانت نکنم لطفاً دیگه تکرار نمی کنم لطفاً
+نه گفتم که نه هر کاری می خوای بکنی
*ا.ت رفت و جیمین آروم زیر لب گفت *
_من عاشقم و هر کاری می کنم برای به دست آوردن تو
ویو 3 ماه بعد
* 3 ماه گذشت بود جیمین تونسته بود خیلی کم دل ا.ت رو نرم کنه و امروز ازش خواسته بود برن سر قرار و بعد از کلی تلاش کردن ا.ت قبول کرده بود برن سر قرار و امروز جیمین خیلی استرس داشت به خاطر قرار*
ویو جیمین
امروز خیلی استرس داشتم بعد مدت ها ا.ت قبول کرده بود توی این ۳ ماه هر کاری براش کرده بودم گل خریده بودم هر روز در خونش می رفتم براش کادو می خریدم و تلاش می کردم تا دلش رو بدست بیارم اصلا هیچوقت فکر نمی کردم اینطوری عاشق کسی بشم پس عشق یعنی اینکه حاضری برای عشقت هر کاری کنی تا اون خوش حال باشه
*جیمین بیخیال شد و رفت سوار ماشینش شد استایل شیکی زده بود ماشین رو روشن کرد و رفت به سمت محل قرار که یه رستوران با کلاس شیک بود بعد چند مین رسید و ماشین پارک کرد و رفت داخل و به سمت پذیرش رفت با صدای محکم و آروم شروع کرد به حرف زدن*
_سلام من میز رزرو کرده بودم میشه لطف کنید و شماره میز رو بهم بگید
*مسئول پذیرش که دختری آراسته و معدب بود گفت*
دختره: سلام آقای پارک بله میز شماره 18 هست اگه چیزی لازم دارید بگید براتون حاضر کنیم یا بیاریم خدمتتون
_نه ممنون لازم نیست
*جیمین رفت سمت میز شماره ۱۸ که کنار پنجره بود و نشست منتظر ا.ت موند که بعد چند مین بالاخره ا.ت لعنتی.....قلب جیمین شروع کرد به تند زدن اما جیمین مجبور شد ساکت بمونه و بلند شد لبخند زد*
_خوش آمدی ا.ت بیا بشین اینجا
+ممنون میشم بگی برای چی گفتی بیام اینجا؟ کاری داری بگو
_ا.ت من عاشقت هستم خودت دیدی که چقدر دوستت دارم میشه یه فرصت دوباره بهم بدی لطفاً؟ من خیلی دوستت دارم
+جیمین تو اعتماد منو از بین بردی نمیتونم بهت اعتماد کنم برام کار سختیه زمان لازم دارم
_من بهت زمان میدم ولی لطفا منو رد نکن باشه؟
+اگر دوباره بهت اعتماد کنم رو نمیشکنی؟ دوباره این کارو نمی کنی؟ بهم صدمه نمی زنی؟
_قول میدم دیگه این اتفاق ها تکرار نشه فقط بهم اعتماد کن و بزار تمام عشقم رو در اختیارت بزارم لطفاً
+باشه قبول می کنم
*جیمین یه دفعه از خوش حالی ا.ت رو بوسید با عشق و ا.ت شوکه شد از این کارش ولی بعد همراهی کرد حتی دیگه براش مهم نبود که توی رستوران هستن فقط یه چیزی مهم بود اینم همین بوسه بود دیگه هیچکس جز خودشون اهمیت نمی دادن.....یک لحظه از هم جدا شدن و پیشونی هاشون رو به هم دیگه چسبوند*
_ا.ت نا آخرین نفسم عاشقت میمونم
+دوستت دارم موچی«خنده»
*یهو جیمین بلند شد و جلوی ا.ت زانو زد و جعبه کوچیک به رنگ مشکی مخملی رو بیرون آورد و بازش کرد که داخلش یه انگشتر زیبا بود با یه الماس کوچیک و خوش تراش وسطش خیره کننده که بالاخره جیمین شجاعتش رو جمع کرد گفت*
_خانم کیم ا.ت باهام ازدواج می کنید؟ میشه شما رو خانم پارک صدا بزنم؟ امکانش هست برای همیشه مال من شوید؟
*ا.ت از خوش حالی نزدیک بود گریه کنه با هیجان ذوق زده گفت*
+بله حاضرم باهات ازدواج کنم
*بلند شدن و همدیگرو بغل کردن و جیمین حلقه رو دستش کرد و بوسیدش*
(و بله بالاخره ا.ت و جیمین ازدواج کردن و صاحب یه دختر خوشگل شدن ولی ا.ت کار های مافیایی رو ادامه می داد در کنارش اما پیش جیمین اونا یه خوانواده شاد شدن)
پایان
بالاخره تموم شد 🥺
نظرتون رو بگید چطور بود🙂
از حمایت هاتون ممنونم 🙏🏻😘
- ۷۰۶
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط