LISOO
LISOO | کامبک
در چشم او، غمی پنهان، نگاهی بیقرار،
دلی تنها، پر از سودا، لبی خاموش و زار.
به هر سو میکشد آهی، ز دردی بیدوا،
عشق او یک طرفه، حسرت او بیانتها.
شبها بیدار میماند، به یاد روی دوست،
در دل او، شور عشقی، که او را آرزوست.
نمیداند، نمیفهمد، که این دل بیخبر،
چگونه سوخت در آتش، ز داغی شعلهور.
درون سینهاش، رازی، نهان از چشم غیر،
قصهی عشق پنهانی، ز دردی ناگزیر.
نه امیدی به وصل یار، نه شوقی به دیدار،
فقط نقشی ز یاری، مانده در این روزگار.
بگو با او، که این دنیا، همیشه این چنین نیست،
که خورشید محبت، پشت ابری در کمین نیست.
روزی آید، که این دل هم، به کام خود رسد،
و آن عشق یک طرفه، به پایان خوش رسد.
در چشم او، غمی پنهان، نگاهی بیقرار،
دلی تنها، پر از سودا، لبی خاموش و زار.
به هر سو میکشد آهی، ز دردی بیدوا،
عشق او یک طرفه، حسرت او بیانتها.
شبها بیدار میماند، به یاد روی دوست،
در دل او، شور عشقی، که او را آرزوست.
نمیداند، نمیفهمد، که این دل بیخبر،
چگونه سوخت در آتش، ز داغی شعلهور.
درون سینهاش، رازی، نهان از چشم غیر،
قصهی عشق پنهانی، ز دردی ناگزیر.
نه امیدی به وصل یار، نه شوقی به دیدار،
فقط نقشی ز یاری، مانده در این روزگار.
بگو با او، که این دنیا، همیشه این چنین نیست،
که خورشید محبت، پشت ابری در کمین نیست.
روزی آید، که این دل هم، به کام خود رسد،
و آن عشق یک طرفه، به پایان خوش رسد.
- ۱.۶k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط