{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[عمارت عشق]

[عمارت عشق]
part: 2
به سمت اون خانم رفتم.
چویا:«خانم دازای سان کار منو گفت گفت که خدمتکار شخصی‌ـشم!»
_«او عزیزم حله پس هرچی گفت گوش کن!!»
چویا:«چشم!»
_«اتاقت هم اون در مشکیه هست میخوای استراحت کن اونجا چیزی نیاز داشتی بهم بگو!»
تعظیم کردم و رفتم به سمت اتاق در رو باز کردم اتاق بزرگی بود.
پریدم رو تختم.
یکم بعد در اتاقم خورد.
چویا:«بله؟»
_«دازای ساما باهاتون کار داره!!»
این دراز لندهور چرا دست از سر من برنمیداره؟؟
چویا:«چشم الان بیام!» با یه لحن مهربون گفتم که شک نکنن
لباسمو عوض کردم و در اتاقشو زدم.
با یه صدای بیجون گفت بیا تو. در رو باز کردم و رفتم داخل. تا دیدمش سرخ شدم و نگاهمو دزدیدم. بالا تنه لختش و عضلات بدنش بود با اون بانداژ ها و موهای شلخته جذاب تر شده بود.
دازای:«ببینم گفتی تو دبیرستان عاشق شده بودی؟!»
چویا:«اره!»
دازای:«اگه به حرفام گوش کنی میدونم اون پسر کجاست و میتونم بهش بگم که باهات ازدواج کنه!!»
ذوق زده شدم.
چویا:«شوخی میکنید دیگه؟»
سرشو بلند کرد و گفت «نه»
دستشو دراز کرد و یه شلوار و یه پیراهن سفید دکمه دار و دستکش (استایل چویا تو انیمه) و یه کت کوچیک و یه کت بزرگتر داد بهم.
دازای:«بپوششون!!» با یه لحن تند و عصبانی و سرد گفت.
بهم برخورد من یجورایی از این دراز لندهور خوشم اومده این لحنش بهم برخورد.
لباسارو گرفتم تا خواستم از اتاق برم بیرون...
دازای:«اینجا بپوششون!!»
خشکم زد.
چویا:«چییی اینجا بپوشم؟ خیلی ببخشید ولی نمیشه!!»
دازای:«همین الان چی گفتم؟»
چویا:«باشه ولی روتو بکن اونور!»
یه پوففف کشدار گفت و پشتشو کرد بهم.
یکم بعد لباسارو پوشیدم.
«پوشیدم!»
به سمتم برگشت و بلند شد و اومد طرفم. عقب نرفتم.
دستشو برد تو جیبش و یه قلاده بیرون اورد و دستشو دراز کرد و اونو انداخت دور گردنم
دازای:«هیچوقت این قلاده رو در نیار این یعنی تو مال منی!»
خشکم زد ولی لبخند زدم
چشم! با قاطعیت گفتم.
رفت سمت کمدش و لباساشو پوشید و گفت «دنبالم بیا هویج!» چیزی نگفتم و دنبالش رفتم.
[مکان: جلوی ساختمان مافیا]
چند تا سرباز اونجا بودن تا دیدنش خشک شدن و خودشونو صاف کردن از کنارشون رد شدیم میتونستم بوی عرقی که از استرس کرده بودن رو حس کنم.
یکم دیگه رفتیم جلوی یه اتاق ایستاد. در رو باز کرد و رفت داخل.
دازای:«اینجا دفتر منه!»
دستمو گرفت و کشید و به یه اتاق دیگه منو برد این مرتیکه چشه؟ چرا یهو رفتارش اینطوری شد. داشتیم راه میرفتیم که یه دختر پرید رو دازای و دازایم تعادلشو از دست داد و افتاد زمین. من عقب رفتم تا زمین نخورم. دختره بهم نگاه کرد.
+«چیه؟؟....نکنه دنبال نامزد منی؟ البته بگما خیلی زشتی!!» با پر رویی گفت. چشمامو بستم و لبخند زدم
چویا:«اره خب زشتم....دیدم شما زشتی گفتم ازت عقب نمونم!»
روی لباسش نوشته شده بود "یوری اومیکو" پس اسمش یوری‌ـه.
یوری:«زنیــکه!!! با من درست حرف بزن!! دازای تو یچیزی بگو!!» دازای هیچی نگفت ولی قشنگ معلوم بود میخواد چی بگه راهمو گرفتم و رفتم.
چویا:«مزاحم عشق و عاشقی بازیاتون نمیشم!» از اونجا رفتم و یجا نشستم منتظر موندم دازای بیاد و اونجا رو نشونم بده که به پسر با موهای سیاه از اونجا رد شد پایین موهاش سفید بود....
.
.
.
ادامه؟
#عمارت‌ـ‌عشق
دیدگاه ها (۳)

اسلاید دوم رو هومیکا در نظر بگیرید (اوسی خودمه) ولی خب دیدم ...

[عمارت عشق]Part: 4لباس هومیکا بهم ریخته بود....نکنه دازای .....

رمان

میخوام یه رمان بنویسم اسم رمان "عمارت عشق" هست. تا جایی ادام...

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط