{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[عمارت عشق]

[عمارت عشق]
Part: 4
لباس هومیکا بهم ریخته بود....نکنه دازای .... کاری کرده؟ نکنه گرفته لباساشو....هی چویا به تو ربطی نداره ولش
دازای:«چویا حالت خوبه؟چرا اونطوری نگاه میکنی؟چیزی شده؟»
چویا :«نه نه چیزی نشده داشتم فکر میکردم.»
یوری :«هی دازای با اون هر*زه حرف نزن !! و تو زنیکه از نامزد من دور شو!!!!»
رفتم جلو یوری وایسادم و با لگد یکی زدم تو شکمش !
یوری :«زنیکه!!!!!! دازای .... اخخخ اخ شکمم وای خدا! دازای زد معشوقتو به فنا داد و تو الان با خونسردی وایسادی؟؟؟مثلا من قراره بچه ی تورو بدنیا بیارم!!»
دازای بهم نگاه کرد . یه لبخند زد و منم سرخ شدم و نگاهمو دزدیم.
یکم گذشت. موری سان اومد داخل و همه چیز رو توضیح داد و منم خودمو معرفی کردم و جلسه تموم شد.
الان 3 روز از روز جلسه گذشته.
به من یه دفتر دادن و هر روز دارم با دازای تمرین تیر اندازی میکنم که کمی پیشرفت داشتم.
[مکان: محل تمرین تیراندازی]
دازای:«چویا....! چشماتو نبند!! چند بار بگم؟!»
چویا:«متاسفم!!..»
در باز شد*
هومیکا:«او چویا؟! اینجایی داری تمرین میکنی؟! آفرین!» رفت و یه کلت برداشت و وسط انگشتاش یکم با کلت بازی کرد و شلیک کرد مستقیم خورد به وسط هدف!
هومیکا:«اوفف خیلی خوب زدم!!»
بعد خندید. خیلی دختر ارومی به نظر میرسه.
هومیکا:«چویا...اگه میخوای هومیکو صدام کن اسم اصلیم اینه!»
سرمو به معنی باشه تکون دادم. هومیکو رفت سمت دازای و بغلش کرد و رفت. و دوباره منو دازای تنها موندیم.
دازای:«بیا اینجا!»
رفتم جلوش وایسادم که کمروو از جلو گرفت و سرمو از پشت به سینش فشار داد و دستمو گرفت و رو به هدف گرفت.
دازای:«خب چویا حالا شلیک کن!»
شلیک کردم بدون اینکه چشمامو ببندم ذوق کردم و بالا پایین پریدم.
دازایم بغلم کرد و گفت «روشی که به هومیکو یاد دادم همین بود که رو تو هم تاثیر گذاشت!! ای عوضی باهوش عمدا اومد اینجا تا یادم بندازه!»
چویا:«دازای سان...؟»

دازای:«بله!؟»

چویا:«ببینم شما با هومیکو رابطه دارید؟ روابط جنـ*ـسی!»

دازای:«گهگداری اره وقتی حوصلم سر میره انجامش میدم!!»

خشکم زد ..... مگه این لنگ دراز نامزد نداره؟ چرا با هومیکو رابطه داره پس؟
دازای:«چویا دو روز دیگه تولد هومیکوعه لباس خوب داری؟»

چویا:«اگه تولد هومیکوعه پس باید یه لباس خوب بخرم!»
برام عجیب بود این همه حرف زدیم و این دستاش دور کمر منه ، ولم کن!
دازای:«من و یوری یه یک ساعت دیگه میریم خرید میخوای بیای؟ به یوری میگم باهات کاری نداشته باشه حله؟»
اخم کردم ولی سرمو به معنی باشه تکون دادم.
چویا:«باشه!»
{تایم: 6 بعد از ظهر}
دازای:«خب چویا بریم!!»
_«دازای!!! عشقم!!! بریم!»
یوری تا منو دید اخم کرد. منم یه پوزخند زدم تا اعصابشو بهم بریزم و راه افتادم.
.
.
.
.
ادامه؟!
#عمارت‌ـ‌عشق
دیدگاه ها (۰)

اسلاید دوم رو هومیکا در نظر بگیرید (اوسی خودمه) ولی خب دیدم ...

[عمارت عشق] part: 2 به سمت اون خانم رفتم. چویا:«خانم دازای س...

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط