آخریننگاه پارت
#آخرین_نگاه پارت ۸
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مایکی وقتی سینی را در دستان کارل دید کمی عصبانی شد ولی خونسردی خودش را حفظ کرد
مایکی:(سرد) مگه نگفتم اگه گفت نمیخوام سینی رو بزار همونجا و بیا پایین؟
کارل:(کمی دستپاچه) خواب بود..... میزاشتم یا نمیزاشتم فرقی نمیکرد، وقتی بیدار شد براش میبرمش.
مایکی: که اینطور
از روی مبل بلند شد و رو به کارل کرد
مایکی: میرم بخوابم هروقت سانزو اومد بیدارم کن داخل اتاقمم.
کارل: چشم!
#میوا
" مدام با عرق سرد و وحشت از خواب بیدار میشدم..... پام خیلی درد میکرد و نمیدونستم چیکار کنم..... بخاطر کابوسام دیگه اصلا دلم نمیخواست بخوابم و از یه طرف دیگه فشاری که داشتم بخاطر اینکه داخل این خونه و با این آدما بودم تحمل میکردم مثل چی عذابم میداد!(😐 دلتم بخواد بچه) درسته که کلاسای دفاعی و آموزشی میرفتم و کلی چیز بلدم ولی در برابر همچین آدمایی به درد لای جرز دیوارم نمیخورن.....
خدایااااااااااااااا...... کم بدبختی داشتم اینم بهش اضاف کردی، اولش که اون هم سن های ک*ص*خلم مسخرم میکردن.... بعدشم که....... "
میوا حرفش را ادامه نداد زیرا خاطره ای از گذشته را به یاد آورد، مکالمه دو نفر که یواشکی به آن گوش میداد.
(خاطره میوا-مکالمه اون دو نفر)
«نکته: من اسم اون دو نفر رو نمیگم چون باید در ادامه اسمشون آشکار بشه برای همین یکیشون رو با؟ و اون یکی رو با***نشون میدم»
؟: فهمیدی چی گفتم.... این به صلاح خودتو خانوادته.
***: میدونم ولی نمیتونم که همینجوری بزارم برم!
؟: درسته.... دل کندن ازشون سخته ولی مجبوری.... ما اطلاعات مربوط به خودت و خادوادتو دستکاری کردیم... اینطوری که نه تو پدر و مادری به این اسم داشتی نه اونا بچه ای به این اسم ، ولی اگه پیششون باشی و بفهمن که همه چی در موردت دروغ بوده یا همشونو میکشن یا میدزدنشون و انقدر شکنجشون میدن تا بیمرن، در ضمن خانوادت میدونن بهشون همه چی رو گفتیم ...
***: اما نگرانی من میواست...... خودت که میدونی تو چه شرایطیه این روزا به من نیاز داره.... اگه برم.... اگه از پیشش برم وعضش از اینم بدتر میشه! نمیخوام بیشتر از این عذاب بکشه!( شروع میکنه گریه کردن)
؟: بابت میوا میتونیم کاری کنیم که هفته ای حداقل سه بار ببینیش ، البته اونم با احتیاط زیاد(دستشو گذاشت روی شونه ی *** ) خودت که میدونی هر لحظه امکان داره که بخوان بگیرنت پس باید خیلی مراقب باشی.... من فعلا میرم، فردا صبح میام دنبالت تا ببرمت جایی که باید از این به بعد توش زندگی کنی.(و رفت)
میوا وقتی به خودش آمد گونه هایش خیس از اشک بودند و شروع به پاک کردن آنها کرد، همانطور که اشک هایش را پاک میکرد شروع به خندید کرد؛
میوا:(نقطه ها خنده) مسخرست..... چرا باید تو همچین موقعیت مزخرفی همچین چیزی یادم بیاد..... اصلا منطقی نیست.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب مینا های من....
اینم از پارت هشتم رمانم که بعد از قرنی دادمش🤗
نمیدونم چرا روزایی که امتحان دارم میفهمم باید ادامه رمانمو چی بنویسم😅
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مایکی وقتی سینی را در دستان کارل دید کمی عصبانی شد ولی خونسردی خودش را حفظ کرد
مایکی:(سرد) مگه نگفتم اگه گفت نمیخوام سینی رو بزار همونجا و بیا پایین؟
کارل:(کمی دستپاچه) خواب بود..... میزاشتم یا نمیزاشتم فرقی نمیکرد، وقتی بیدار شد براش میبرمش.
مایکی: که اینطور
از روی مبل بلند شد و رو به کارل کرد
مایکی: میرم بخوابم هروقت سانزو اومد بیدارم کن داخل اتاقمم.
کارل: چشم!
#میوا
" مدام با عرق سرد و وحشت از خواب بیدار میشدم..... پام خیلی درد میکرد و نمیدونستم چیکار کنم..... بخاطر کابوسام دیگه اصلا دلم نمیخواست بخوابم و از یه طرف دیگه فشاری که داشتم بخاطر اینکه داخل این خونه و با این آدما بودم تحمل میکردم مثل چی عذابم میداد!(😐 دلتم بخواد بچه) درسته که کلاسای دفاعی و آموزشی میرفتم و کلی چیز بلدم ولی در برابر همچین آدمایی به درد لای جرز دیوارم نمیخورن.....
خدایااااااااااااااا...... کم بدبختی داشتم اینم بهش اضاف کردی، اولش که اون هم سن های ک*ص*خلم مسخرم میکردن.... بعدشم که....... "
میوا حرفش را ادامه نداد زیرا خاطره ای از گذشته را به یاد آورد، مکالمه دو نفر که یواشکی به آن گوش میداد.
(خاطره میوا-مکالمه اون دو نفر)
«نکته: من اسم اون دو نفر رو نمیگم چون باید در ادامه اسمشون آشکار بشه برای همین یکیشون رو با؟ و اون یکی رو با***نشون میدم»
؟: فهمیدی چی گفتم.... این به صلاح خودتو خانوادته.
***: میدونم ولی نمیتونم که همینجوری بزارم برم!
؟: درسته.... دل کندن ازشون سخته ولی مجبوری.... ما اطلاعات مربوط به خودت و خادوادتو دستکاری کردیم... اینطوری که نه تو پدر و مادری به این اسم داشتی نه اونا بچه ای به این اسم ، ولی اگه پیششون باشی و بفهمن که همه چی در موردت دروغ بوده یا همشونو میکشن یا میدزدنشون و انقدر شکنجشون میدن تا بیمرن، در ضمن خانوادت میدونن بهشون همه چی رو گفتیم ...
***: اما نگرانی من میواست...... خودت که میدونی تو چه شرایطیه این روزا به من نیاز داره.... اگه برم.... اگه از پیشش برم وعضش از اینم بدتر میشه! نمیخوام بیشتر از این عذاب بکشه!( شروع میکنه گریه کردن)
؟: بابت میوا میتونیم کاری کنیم که هفته ای حداقل سه بار ببینیش ، البته اونم با احتیاط زیاد(دستشو گذاشت روی شونه ی *** ) خودت که میدونی هر لحظه امکان داره که بخوان بگیرنت پس باید خیلی مراقب باشی.... من فعلا میرم، فردا صبح میام دنبالت تا ببرمت جایی که باید از این به بعد توش زندگی کنی.(و رفت)
میوا وقتی به خودش آمد گونه هایش خیس از اشک بودند و شروع به پاک کردن آنها کرد، همانطور که اشک هایش را پاک میکرد شروع به خندید کرد؛
میوا:(نقطه ها خنده) مسخرست..... چرا باید تو همچین موقعیت مزخرفی همچین چیزی یادم بیاد..... اصلا منطقی نیست.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب مینا های من....
اینم از پارت هشتم رمانم که بعد از قرنی دادمش🤗
نمیدونم چرا روزایی که امتحان دارم میفهمم باید ادامه رمانمو چی بنویسم😅
- ۴۴۶
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط