{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۰۶ ☆

پارت ۱۰۶ ☆
که یهو دیدم رنگ پرهام پریده و گوشی از دستش افتاد
پریا با گریه -داداش داداش الووو داداش
گوشی برداشتم
من-سلام پریا چی شد چرا پرهام اینطور شد
پریا -پیام تصادف کرده احتمال اینکه بره کما زیاده که زد زیر گریه
من -کدوم بیمارستانید
پریا :☆☆☆☆☆☆
من -باشه الان میایم سمتت
پریا :منتظرم
رادین و رها داشتن کل کل میکردن که به رادین گفتم کلید ماشینو بده
رادین :کلید ماشین واسه چی ؟
من -بده باید بری بیمارستان
رادین -با خودم میرسونمت
من -الان به پرهامم میگم بدو برو ماشین رو از پارکینگ در بیار
پرهام :لازم نیست خودم تنها میرم
من -رنگ و روی خودتو دیدی زورکی رو پات ایستادی لجبازی نکن بیا بریم
پرهام باشه ای زیر لب گفت و سوار ماشین شدیم و روندیم طرف بیمارستان
ماشینو پارک کردیم که پرهام با دو دویید سمت در ورودی و رفت داخل من و رادین و رها هم دنبالش
رفت طبقه بالا که پریا رو دیدیم دویید سمت پرهام و رفت تو بغلش و گریه میکرد پرهام اومد گذاشتش رو صندلی و داشت باهاش حرف میزد
رادین :میشه بگی چی شده که خواهر برادر اینقدر ریختن بهم
رها :راست میگه بگو ماهم بدونیم
نفس عمیقی کشیدم :پیام داداش پرهام تصادف کرده احتمال رفتن به کما زیاده واسه همین اینطورین فضولی تموم شد من برم پیششون
رادین :اهان باشه تو هم آروم باش
رها :بنظرم بزار پریا با داداشش تنها باشه
من -اخه .....
رادین -برو پیششون
رفتم پیششون که دکتر اومد
پرهام بلند شد پریا هم بلند شد ولی نمیتونست رو پاش وایسه گرفتمش و نشوندمش رو صندلی یوقت نیوفته
پرهام و دکتر داشتن حرف میزدن که پرهام یه لبخند زد و تو همین حال لیندا اومد
لیندا با حال پریشون :سلام چی چی شده پیام چطوره ؟ حالش چطوره
هممون رو به پرهام بودیم که پرهام با یه لبخند گفت :خداروشکر حالش بهتره و نیازی به کما نیست
پریا با ذوق پرید تو بغل پرهام :آخ جون خدایا شکرت
من و پرهام زدیم زیر خنده و لیندا هم خوشحال بود
داشتم با پرهام حرف میزدم که یهو رادین و رها با هم اومدن و گفتن :چی شدع
من -خداروشکر پیام حالش خوبه
رادین :عه خداروشکر
رها:من گشنمه
رادین :بشینید برم واسه همه یه چی بیاریم الان میام
رها :میخوای بیام
رادین :نه الان زودی میرم میارم میام دیگه
رها :باشه
با رفتن رادین رها نشست با لیندا و پریا حرف زدن که یهو
چطوره ؟همه کامنت 😉 #به خط خودم
دیدگاه ها (۱۱)

پارت ۱۰۷ ☆که یهو دیدم رادین اومد و کیک و آبمیوه رو داد دست ر...

پارت ۱۰۸ ☆ یهو لیندا گفت :نه دیگه زیادی زحمت میشه دیگه شب بر...

پارت ۱۰۵ ☆پرهام :پاشو آماده شو میخوای بریم من -کجا پرهام :را...

پارت ۱۰۴ ☆داشت جونم در میومد که بالاخره تموم شد پیاده شدیم پ...

🍁رمان : در مسیر عشق🍁p¹⁴ = ا/تتت بیا دست‌های منو هم باز کن من...

𝑬𝒙 𝒅𝒆𝒂𝒓𝑷𝟏𝟏𝑱𝒆𝒐𝒏 𝒌𝒂𝒚𝒍𝒊@lady_jeonstar✩*⢄⢁✧ --------- ✧⡈⡠*✩جی کی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط