خوببببب چه بخواین چه نخواین میزارم
خوببببب چه بخواین چه نخواین میزارم!
پارت ۱
قار،قار،قار،قار
گفتم: این هم از این ...آقا کلاغه! و در همان لحظه آخرین باند را به کلاغ می بستم و آرام اورا در قفس می گذاشتم.
پرنده بینوا می کوشید بال شکسته اش را حرکت دهد،ولی از شدت درد نالید: قار...قار...)
رو به پدرم کردم و گفتم: پدر...فمر می کنی بالش خوب می شود؟
پدر جواب نداد.فقط مجله ای را که می خواند،ورق زد.
_((پدر؟ شما چی فکر می کنید؟ ))
مدادی را برداشت و دور کلمه ای در صفحه ی روبرویش خط کشید.
_((پدر؟ ))
پدرم نگاه اش را از روی مجله اش برداشت و از پشت شیشه های کلفت عینک به من نگاه کرد و گفت: ((لورا...عزیزم تو چیزی گفتی؟))
دوباره پرسیدم: ((پدر...فکر می کنی بالش خوب می شود؟))
پدر همان طور که به سراغ مجله اش می رفت،گفت:((کدام بال؟)) و شروع کرد به یادداشت مطلبی در حاشیه مجله.
حیرت را در چهره دوستم الین می دیدم.او تاکنون این شخصیت جدید و بی اعتنایی به جمع.
این بهترین توصیف پدرم در این روزها بود.حتی وقتی هم در
یک اتاق و باهم بودیم،به نظر می رسید حواس او جای دیگراست.
لاکی،گربه گنده ی آواره ای که در جنگل پیدا کرده بودم،به قفس تنه زد که آن را تقریباً انداخت و به سمت پدرم رفت.
پدرم با ناراحتی دستش را پس کشید و با خشم گفت: ((خواهش می کنم این گربه رو ببر بیرون ...من می خواستم فکرم را متمرکز کنم...))
بعد دور چند جمله یدیگر خط کشید.مدادش را چنان محکم روی کاغذ می کشید که نوکش شکست.
آهی کشیدم و گفتم:((آخه کجا ببرمش؟ از آلونک که نمی توانم استفاده کنم چون شما دارید آن جا کار می کنید!))
پدر چنان به کلاغ و لاکی نگاه کرد انگار بار اول است که آن هارا می بیند.گفت:((لورا! چرا من نباید بتوانم در خانه زندگی کنم؟
چرا همیشه مجبورم در باغ وحش زندگی کنم؟))
با حیرت گفتم: ((پدر! تو دامپزشکی! یادت باشد که تو سوگند خورده ای که به حیوانات عشق بورزی!))
الین زورکی خندید.
اما من می دیدم که واقعاً احساس شرم می کند.
پارت ۱
قار،قار،قار،قار
گفتم: این هم از این ...آقا کلاغه! و در همان لحظه آخرین باند را به کلاغ می بستم و آرام اورا در قفس می گذاشتم.
پرنده بینوا می کوشید بال شکسته اش را حرکت دهد،ولی از شدت درد نالید: قار...قار...)
رو به پدرم کردم و گفتم: پدر...فمر می کنی بالش خوب می شود؟
پدر جواب نداد.فقط مجله ای را که می خواند،ورق زد.
_((پدر؟ شما چی فکر می کنید؟ ))
مدادی را برداشت و دور کلمه ای در صفحه ی روبرویش خط کشید.
_((پدر؟ ))
پدرم نگاه اش را از روی مجله اش برداشت و از پشت شیشه های کلفت عینک به من نگاه کرد و گفت: ((لورا...عزیزم تو چیزی گفتی؟))
دوباره پرسیدم: ((پدر...فکر می کنی بالش خوب می شود؟))
پدر همان طور که به سراغ مجله اش می رفت،گفت:((کدام بال؟)) و شروع کرد به یادداشت مطلبی در حاشیه مجله.
حیرت را در چهره دوستم الین می دیدم.او تاکنون این شخصیت جدید و بی اعتنایی به جمع.
این بهترین توصیف پدرم در این روزها بود.حتی وقتی هم در
یک اتاق و باهم بودیم،به نظر می رسید حواس او جای دیگراست.
لاکی،گربه گنده ی آواره ای که در جنگل پیدا کرده بودم،به قفس تنه زد که آن را تقریباً انداخت و به سمت پدرم رفت.
پدرم با ناراحتی دستش را پس کشید و با خشم گفت: ((خواهش می کنم این گربه رو ببر بیرون ...من می خواستم فکرم را متمرکز کنم...))
بعد دور چند جمله یدیگر خط کشید.مدادش را چنان محکم روی کاغذ می کشید که نوکش شکست.
آهی کشیدم و گفتم:((آخه کجا ببرمش؟ از آلونک که نمی توانم استفاده کنم چون شما دارید آن جا کار می کنید!))
پدر چنان به کلاغ و لاکی نگاه کرد انگار بار اول است که آن هارا می بیند.گفت:((لورا! چرا من نباید بتوانم در خانه زندگی کنم؟
چرا همیشه مجبورم در باغ وحش زندگی کنم؟))
با حیرت گفتم: ((پدر! تو دامپزشکی! یادت باشد که تو سوگند خورده ای که به حیوانات عشق بورزی!))
الین زورکی خندید.
اما من می دیدم که واقعاً احساس شرم می کند.
- ۲.۵k
- ۱۹ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط