مادربزرگ همیشه دلش میخواست یک نفرازآن خانه ی قدیمینجاتش بدهد چون احساس تنهایی میکرد ما اما آپارتمان نشین های افسرده ای بودیم که شبها دررویا خواب حیاط بزرگ وحوض وایوان میدیدیم...