{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادربزرگ همیشه دلش میخواست

مادربزرگ همیشه دلش میخواست
یک نفرازآن خانه ی قدیمی
نجاتش بدهد
چون احساس تنهایی میکرد
ما اما آپارتمان نشین های
افسرده ای بودیم که شبها دررویا
خواب حیاط بزرگ وحوض وایوان
میدیدیم...
دیدگاه ها (۳)

part55. . maybe love? در اثر تکون های یونجون و صدا زدناش چشم...

پارت اول._*بی گناهان*_

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی رزی...

پارت ۱

* حکم عشق *part : 1۱۴۰۵/۳/۲۰وارد کتابخونه شدم که صدای زنگوله...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۲: سکوتِ سردِ پاریسهواپیمای اختص...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

دلم می‌خواست برگردم به همان عصر تابستانی که داشتم توی حیاط و...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط