{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادربزرگ همیشه دلش میخواست

مادربزرگ همیشه دلش میخواست
یک نفرازآن خانه ی قدیمی
نجاتش بدهد
چون احساس تنهایی میکرد
ما اما آپارتمان نشین های
افسرده ای بودیم که شبها دررویا
خواب حیاط بزرگ وحوض وایوان
میدیدیم...
دیدگاه ها (۳)

در کتاب چار فصل زندگیصفحه ها پشت سرِ هم می روندهر یک از این ...

بی وفا خاطر شیرین تو بیمارم کردبی هدف رهروی این کوچه و بازار...

بفرمایبد انار ساوه همین الان یهویی

𝑴𝒚 𝑳𝒐𝒗𝒆نور ماه روی بدن اون تو میرقصید شب شد و هر کسی به خانه...

پارت ۲۲چک چک چکصدای چکیدن قطرات اب را میشنید. ایتاچی اهسته چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط