{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 1=

پارت 1=

ویو کلارا:
امروز سه شنبه است روزی که کار ما دوبرابر میشه چون باید به افراد جدید خوش امد بگیم باید سریع برم... بهترین لباسم رو پوشیدم و راه افتادم مثل همیشه اروم قدم بر می داشتم وقتی به اونجا رسیدم ما رو به دو گروه تقسیم بندی کردن و رو به روی هم قرار دادن.
ویو نویسنده:
روبه روی کلارا پسری با لباس های مشکی ایستاده بود که اون رو تا حالا ندیده بود به مارگارت که کنارش ایستاده بود ضربه ای زد
(کسایی که نقش زیادی ندارن رو با •نشون میدم)
•چیه؟
+اون پسر که موهاش سیاهه اسمش چیه؟
•اون؟نمیدونم فکرکنم جدیده
+اوهوم...
ویو کلارا:
اومدم چیزی بگم که ماشین جا به جایی اومد بچه ها با ذوق وارد شدن که توجه ام به ماشین پشت سرش که خیلی مجلل بود جلب شد از داخلش مردی با پسرش بیرون اومدن و به همراهش مردی که خیلی عبوس بود پیاده شد...
دیدگاه ها (۵)

اسلاید 2،3،4=لباس کلارا برای مراسم خوش امد گوییاسلاید 5:ظاهر...

پارت 2=ویو نویسنده:با ورود انها سرپرست ها همه بچه ها رو به ا...

رمان=cursed+heartشخصیت+ها=کلارامگنس_هری_دراکو_تام+ریدل_متیو+...

این جا در خواستاتون رو بگید بزارم

بدون کامنت خوندی خدا از توی هلقومت بکشش بیرون ۳۷

ای کاش مهم بودم ):پارت ۴کلارا : تو چطور تولدم رو یادت مونده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط