فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^
فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^
^part:4^
نویسنده:جونیور از عمارت جیمین رفت و بعدش جیمین و یوری شام شون رو خوردن و رفتن به اتاق که...
جیمین:خب امشب رو تخت باید همراهیم کنی اگر اینکار رو نکنی بیشتر ضرر میکنی
یوری:چییی...یعنی چی؟!
نویسنده:بعد اینکه حرف یوری تموم شد جیمین سریع هولش داد رو تخت و در عرض یک ثانیه هم لباس خودش و هم لباس یوری کامل درآورد...(لطفا هر کسی تمایل نداره نخونه)💢
نویسنده:جیمین رفت سراغش سینه های یوری و شروع کرد به مکیدن سینه هاش و یوری آه و ناله هاش شروع شد...جیمین بعد یه ساعت یوری رو ول کرد و بعدش اونجاش رو وارد اونجای یوری کرد و خیلی سریع اون کار رو انجام میداد و یوری هم بلند جیغ میکشید و آه و ناله هاش بیشتر شد......بعد چهار ساعت جیمین یوری رو ول کرد و همش رو توش خالی کرد بعدش یوری رو بوسید و یوری هم چاره ای نداشت برای همین جیمین رو همراهی کرد و با هم یه بوسه طولانی شروع کردن بوسه ای که اصلا توش احساس عشق نبود و هیچ عشقی بین شون نبود و هنوز به وجود نیومده بود.
(ویو یوری و جیمین صبح)
(ویو جیمین)
از خواب بیدار شدم دیدم که یوری هنوز خوابه بعد خودم رفتم و لباس هام رو پوشیدم و از عمارت رفتم بیرون که برم سراغ کار هایی که داشتم.
(دو ساعت بعد از اینکه جیمین رفته بود)
(ویو یوری)
از خواب بیدار شدم بدنم خیلی بی حال بود و درد میکرد برای همین یه قرص خوردم و بعد رفتم دستشویی و صورتم رو شستم بعد یه آرایش ساده کردم و لباسی که واسه خدمتکار ها داده بودن رو پوشیدم،رفتم پایین
یوری:صبح همگی بخیر
نویسنده:همه تو عمارت به یوری زل زده بودن و یوری هم تعجب کرد.
یوری:چیه؟!!!چرا اینجور بهم زل زدین
لویی:خب راستش دیشب صدای آه و ناله تون کل خونه رو گرفته بود(با خنده)🤣🤭
یوری:زهرمار مگه خنده داره اصلا منه بدبخت کاری نکرد فقط ارباب جنابعای خیلی وحشی بود و بهم رحم نکرد واسه همین اونطور صدام بلند بود(بعد اینکه حرفش تموم شد یه چشم غر ای رفت)😒
لویی:اهم...خب دیگه بسه همگی برید سر کار هاتون(خیلی بلند)
نویسنده:همه رفتن سراغ کارشون و یوری هم کار هایی که باید میکرد رو رفت که انجام بده...
بچه ها خوشحال میشم که فیکم رو حمایت کنید و لایک و بازنشر کنید و کامنت بزارید ممنون🙃♥️
ادامه در پارت بعد......
^part:4^
نویسنده:جونیور از عمارت جیمین رفت و بعدش جیمین و یوری شام شون رو خوردن و رفتن به اتاق که...
جیمین:خب امشب رو تخت باید همراهیم کنی اگر اینکار رو نکنی بیشتر ضرر میکنی
یوری:چییی...یعنی چی؟!
نویسنده:بعد اینکه حرف یوری تموم شد جیمین سریع هولش داد رو تخت و در عرض یک ثانیه هم لباس خودش و هم لباس یوری کامل درآورد...(لطفا هر کسی تمایل نداره نخونه)💢
نویسنده:جیمین رفت سراغش سینه های یوری و شروع کرد به مکیدن سینه هاش و یوری آه و ناله هاش شروع شد...جیمین بعد یه ساعت یوری رو ول کرد و بعدش اونجاش رو وارد اونجای یوری کرد و خیلی سریع اون کار رو انجام میداد و یوری هم بلند جیغ میکشید و آه و ناله هاش بیشتر شد......بعد چهار ساعت جیمین یوری رو ول کرد و همش رو توش خالی کرد بعدش یوری رو بوسید و یوری هم چاره ای نداشت برای همین جیمین رو همراهی کرد و با هم یه بوسه طولانی شروع کردن بوسه ای که اصلا توش احساس عشق نبود و هیچ عشقی بین شون نبود و هنوز به وجود نیومده بود.
(ویو یوری و جیمین صبح)
(ویو جیمین)
از خواب بیدار شدم دیدم که یوری هنوز خوابه بعد خودم رفتم و لباس هام رو پوشیدم و از عمارت رفتم بیرون که برم سراغ کار هایی که داشتم.
(دو ساعت بعد از اینکه جیمین رفته بود)
(ویو یوری)
از خواب بیدار شدم بدنم خیلی بی حال بود و درد میکرد برای همین یه قرص خوردم و بعد رفتم دستشویی و صورتم رو شستم بعد یه آرایش ساده کردم و لباسی که واسه خدمتکار ها داده بودن رو پوشیدم،رفتم پایین
یوری:صبح همگی بخیر
نویسنده:همه تو عمارت به یوری زل زده بودن و یوری هم تعجب کرد.
یوری:چیه؟!!!چرا اینجور بهم زل زدین
لویی:خب راستش دیشب صدای آه و ناله تون کل خونه رو گرفته بود(با خنده)🤣🤭
یوری:زهرمار مگه خنده داره اصلا منه بدبخت کاری نکرد فقط ارباب جنابعای خیلی وحشی بود و بهم رحم نکرد واسه همین اونطور صدام بلند بود(بعد اینکه حرفش تموم شد یه چشم غر ای رفت)😒
لویی:اهم...خب دیگه بسه همگی برید سر کار هاتون(خیلی بلند)
نویسنده:همه رفتن سراغ کارشون و یوری هم کار هایی که باید میکرد رو رفت که انجام بده...
بچه ها خوشحال میشم که فیکم رو حمایت کنید و لایک و بازنشر کنید و کامنت بزارید ممنون🙃♥️
ادامه در پارت بعد......
- ۲۵۸
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط