{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" سه شنبه "

" سه شنبه "

" ویو لیا "

امروز روز عروسی بود و من واقعا دلم نمیخواست به هیچ‌ وجه پامو توی اون سالن کوفتی بزارم ولی خب

ساعت ۶:۰۰ از خواب بلند شدم یه لباس همین جوری پوشیدم رفتم پایین سوئیچ ماشین رو برداشتم و رفتم سمت ماشین روشنش کردم و به سمت قبرستون روندم سر راه یه گل فروشی هم رفتم و دوتا دسته گل گرفتم و...
دیدگاه ها (۰)

لیا : کوک راست میگه بابابزرگ ما نمیتونیم بابابزرگ از سر میز ...

پدربزرگ : خیلی خب توافق کردیم کسی توی عروسی نباشه جونگ هو ت...

‌ گفت وقتی مصاحبه تموم شد بریم خونه کوک: باشه پس سوار شو لیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط