{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی عذاب اور

زندگی عذاب اور «۱۶»

ذهنم:: الان چی شد؟؟
بیو من::
داشتیم میرفتیم که دلم بستنی خواست*
من:: داداشی میشه برام بستنی بگیری؟؟
چیفویو:: هوم... اره
ذوق کردم»
فلش بک:: فردا*
ساعت ۹:٠٠
چیفویو:: چیکوو عزیزم بیدار شو
من:: عومم.. خوابم میاددد
چیفویو:: پس پنکیک و شیر کاکائو رو خودم میخورم
من:: رو پنکیک عسله با بولوبریی؟؟
چیفویو:: عوهوم
من:: شیر کاکائو هم داغه و روش خامسسس؟؟
چیفویو:: اره
از جام پریدم*
با ذوق خوردم*
چیفویو اومد و کنارم نشست*
باجی هم تکیه داده بود به میز و قهوشو میخورد*
چیفویو:: برا منم درست میکردی خو
باجی:: مگه نگفتی نمیخای؟
چیفویو:: تو اصلا ازم نپرسیدیی😑
باجی:: عه خوب الان درست میکنم😂
باجی لیوانشو گذاشت رو میز کنار شیر کاکائوم*
میخاستم شیر کاکائومو بخورم که اشتباهی قهوه باجی رو خوردم*
من:: نی چاننن چرا انقدر تلخههه
چیفویو:: اون شیر نیس.. قهوه بود ( داره سعی میکنه نخنده*
باجی:: عالیه شبا همینجور پدرمونو در میاره تا بخوابه الان قهوه هم خورد دیگه بدتر
چیفویو بلند شد که آب بخوره ولی یهو بیهوش شد و افتاد زمین....*
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

چشماش دلمو برده🫠🩵

زندگی عذاب اور «۱۷» سری چیفویو رو بردیم بیمارستان*چند ساعت گ...

خوب از خانواده که میخاستم هیچی نسیبم نشد 🗿🚬ولی این سری از با...

کازوتورا

زندگی عذاب اور « ۷» وقتی چاقو به سمتم پرت شد چیفویو اومد جلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط