زندگی عذاب اور
زندگی عذاب اور « ۷»
وقتی چاقو به سمتم پرت شد چیفویو اومد جلوم و چاقو فرو رفت تو ی پاش)( چجوری رفت رو نمیدونم یا یارو کَج پرت کرد یا برادر یه مشکلی داشت نمیدونم به هر حال ذهنتون به جاهای منحرفی کشیده نشه ~( ̄▽ ̄~)~)
باجی و کازوتورا سری اومدن و اون جن غیب شد*
کازوتورا:: اینجا چه خبرهه؟؟
باجی:: چاقو؟ چرا برقا رفتهه
چیفویو:: بعدا میگمم( چاقو رو کشید بیرون
چند روز گذشت و هیچ اتفاقی نیوفتاد*
من داشتم بازی میکردم*
باجی:: اون داستانارو فک کنم فراموش کرده
چیفویو:: اره ولی هنوز میترسه تنها باشه
باجی:: راستی زخمت بهتره؟
چیفویو:: تقریبا
باجی:: امروز که داریم میریم طومان چیکو هم ببریمممم؟؟
چیفویو:: یه بچرو ببریم اونجاا؟
باجی:: بزار بیادد
چیفویو:: وایی باشه😮💨
چیفویو لباسامو عوض کرد و خودش لباس مخصوص طومان رو پوشید)
باجی هم همین تور)
فلش بک:: رسیدیم طومان*
مایکی با دیدنم خر ذوق شد*
مایکی:: وایییییی کوچولوووووو بازم خواهرتو اوردییییی چیفویوو ( درحال چلوندنم)
چیفویو:: بچرو خفه کردی بسه😐
مایکی::: تو حسودی میکنی
دراکن:: اروم بگیر راست میگه بچه خفه شد
مایکی:: دراکن خیلی بدییییی
باجی گفت این چند روز چی شده)
مایکی:: چه عجیب این اتفاقا برای منو ایزانا و اِما هم افتاده ( من تو بغلشم*
دراکن:: برای منم همین تور
تاکمیچی:: همچنین
چیفویو:: چییی؟؟
من:: یعنی جنه همَمونو میخاد بخوره؟ ( درحال خوردن خوراکی که مایکی برام خریده*
مایکی:: کسی دستش به تو بخوره میکشمش پس کاری با تو نداره فسقلی من 😊🔪 ( درحال ناز کردن سرم)
چیفویو:: ما هم که هویجیم
مایکی:: خاک تو سرت کنن حسود
چیفویو:: حسود نیستمممم ( داره حسودی میکنه ฅ´ω`ฅ)
تاکمیچی:: حالا بس کنین
دراکن:: بهتره خونه یکیمون جمع بشیم ببینیم بازم این اتفاقا میوفته یا نه
چیفویو:: بهتره بریم خونه من و باجی چون اتفاقا از اونجا شروع شد
فلش بک:: رفتیم خونه*
مایکی:: خوب حالا حالاها باید صبر کنیم
چند ساعت گذشت تا ساعت ۲ شب شد*
داشتیم کارامونو میکردیم *
من:: مایکییی تنهایی خوراکی نخورر
مایکی:: چشم کوچولوو الان به تو هم میدم
چیفویو:: چقدر شبیه همینن😐
دراکن:: واقعا😂
تو حال خودمون بودیم که یهو دره زیر شیر وونی جایی که از همون جا داستان شروع شد باز میشه...*
ادامه دارد...
وقتی چاقو به سمتم پرت شد چیفویو اومد جلوم و چاقو فرو رفت تو ی پاش)( چجوری رفت رو نمیدونم یا یارو کَج پرت کرد یا برادر یه مشکلی داشت نمیدونم به هر حال ذهنتون به جاهای منحرفی کشیده نشه ~( ̄▽ ̄~)~)
باجی و کازوتورا سری اومدن و اون جن غیب شد*
کازوتورا:: اینجا چه خبرهه؟؟
باجی:: چاقو؟ چرا برقا رفتهه
چیفویو:: بعدا میگمم( چاقو رو کشید بیرون
چند روز گذشت و هیچ اتفاقی نیوفتاد*
من داشتم بازی میکردم*
باجی:: اون داستانارو فک کنم فراموش کرده
چیفویو:: اره ولی هنوز میترسه تنها باشه
باجی:: راستی زخمت بهتره؟
چیفویو:: تقریبا
باجی:: امروز که داریم میریم طومان چیکو هم ببریمممم؟؟
چیفویو:: یه بچرو ببریم اونجاا؟
باجی:: بزار بیادد
چیفویو:: وایی باشه😮💨
چیفویو لباسامو عوض کرد و خودش لباس مخصوص طومان رو پوشید)
باجی هم همین تور)
فلش بک:: رسیدیم طومان*
مایکی با دیدنم خر ذوق شد*
مایکی:: وایییییی کوچولوووووو بازم خواهرتو اوردییییی چیفویوو ( درحال چلوندنم)
چیفویو:: بچرو خفه کردی بسه😐
مایکی::: تو حسودی میکنی
دراکن:: اروم بگیر راست میگه بچه خفه شد
مایکی:: دراکن خیلی بدییییی
باجی گفت این چند روز چی شده)
مایکی:: چه عجیب این اتفاقا برای منو ایزانا و اِما هم افتاده ( من تو بغلشم*
دراکن:: برای منم همین تور
تاکمیچی:: همچنین
چیفویو:: چییی؟؟
من:: یعنی جنه همَمونو میخاد بخوره؟ ( درحال خوردن خوراکی که مایکی برام خریده*
مایکی:: کسی دستش به تو بخوره میکشمش پس کاری با تو نداره فسقلی من 😊🔪 ( درحال ناز کردن سرم)
چیفویو:: ما هم که هویجیم
مایکی:: خاک تو سرت کنن حسود
چیفویو:: حسود نیستمممم ( داره حسودی میکنه ฅ´ω`ฅ)
تاکمیچی:: حالا بس کنین
دراکن:: بهتره خونه یکیمون جمع بشیم ببینیم بازم این اتفاقا میوفته یا نه
چیفویو:: بهتره بریم خونه من و باجی چون اتفاقا از اونجا شروع شد
فلش بک:: رفتیم خونه*
مایکی:: خوب حالا حالاها باید صبر کنیم
چند ساعت گذشت تا ساعت ۲ شب شد*
داشتیم کارامونو میکردیم *
من:: مایکییی تنهایی خوراکی نخورر
مایکی:: چشم کوچولوو الان به تو هم میدم
چیفویو:: چقدر شبیه همینن😐
دراکن:: واقعا😂
تو حال خودمون بودیم که یهو دره زیر شیر وونی جایی که از همون جا داستان شروع شد باز میشه...*
ادامه دارد...
- ۹.۹k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط