{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک یونمینp

فیک یونمین(p15)
از کجا به کجا...؟

کار روی قطعه‌ی جدید داشت با سرعت پیش می‌رفت. اون ایده‌ی یونگی برای سکوت قبل از انفجار، مثل یه نقطه‌ی عطف شده بود. جیمین ملودی‌های لطیف و پر از احساسش رو می‌بافت، و یونگی با هوشمندی و جسارتش، ساختار کلی رو شکل می‌داد و اون لحظات دراماتیک رو اضافه می‌کرد. استودیو دیگه فقط یه فضای کاری نبود، بلکه یه جور آزمایشگاه خلاقیت شده بود. هر کدوم ایده‌های خودشون رو می‌آوردن و اون یکی با دقت بررسی می‌کرد، شاید کمی تغییرش می‌داد، یا شاید کلاً یه مسیر جدید رو براش تعریف می‌کرد.

یه روز بعدازظهر، که داشتند روی بخش اوج قطعه کار می‌کردند، یونگی یه دفعه گفت: «صبر کن. اینجا... اینجا یه چیزی کمه. یه صدایی که... که بتونه این حس رو کامل کنه. یه چیزی که هم زمینی باشه، هم آسمانی.»

جیمین ابروهاش رو بالا انداخت. «زمینی و آسمانی؟ منظورت چیه هیونگ؟»

یونگی رفت پشت یکی از سینتی‌سایزرها نشست و شروع کرد به دستکاری کردن دکمه‌ها. «می‌دونی... موسیقی ما خیلی پر از احساسه، پر از اون دلتنگی تو. ولی باید یه چیزی هم باشه که یادآوری کنه این دنیا، همین دنیایی که توش هستیم، چقدر می‌تونه زیبا و در عین حال، چقدر می‌تونه شکننده باشه.»

چند لحظه بعد، یه صدای عجیبی از سینتی‌سایزر بیرون اومد. یه صدایی که انگار نه شبیه هیچ سازی بود که جیمین تا حالا شنیده بود. یه جور زمزمه‌ی الکترونیکی، که هم ارتعاش داشت و هم یه جور سیالیت. انگار صدای باد بود که از یه جایی خیلی دور می‌اومد، ولی نه باد معمولی. بادِ یه دنیای دیگه.

یونگی با هیجان گفت: «این! این صدا رو می‌گم. فکر کن، درست قبل از اون سکوتِ بزرگ، این صدا بیاد. مثل یه نفس عمیقِ قبل از... قبل از همه چی. یه جوری که انگار داری به یه چیز خیلی قدیمی گوش می‌دی، یه چیزی که توی استخونات حسش می‌کنی.»

جیمین با دقت به صدا گوش داد. اولش براش یه کم غریب بود، ولی هر چی بیشتر گوش می‌داد، بیشتر ارتباط برقرار می‌کرد. اون صدا، اون ارتعاش عجیب، انگار داشت یه جور حسِ بودن رو منتقل می‌کرد. حسِ اینکه «من اینجا هستم، دارم نفس می‌کشم، ولی یه بخشی از وجودم انگار به یه جای دیگه وصله.»

«واقعاً جالبه هیونگ.» جیمین گفت. «یه جورایی... یه جور حسِ نوستالژیِ آینده داره. انگار داریم به یه خاطره‌ی خیلی دور نگاه می‌کنیم که هنوز اتفاق نیفتاده.»

یونگی خندید. «دقیقا! همین رو می‌خواستم. یه چیزی که هم حسِ ریشه‌ها رو بده، هم حسِ پرواز رو.»

شروع کردن به ترکیب کردن اون صدا با بقیه‌ی قطعه. یونگی اون رو مثل یه لایه، درست قبل از سکوتِ معروفشون قرار داد. صدای سینتی‌سایزر با ملودی لطیف جیمین ترکیب شد و بعد، اون سکوتِ بزرگ اومد. سکوتی که انگار تمام دنیا رو گرفته بود. و بعد... بعد انفجار.

وقتی بالاخره قطعه رو کامل شنیدن، هر دو ساکت شدن. یه حس رضایت عمیقی بینشون بود. این دیگه فقط یه قطعه موسیقی نبود. یه داستان بود. داستانی از دلتنگی، از پیدا کردن، از اعتماد، و از ترکیبِ تضادها. داستانی که هم زمینی بود، هم آسمانی.

یونگی آروم سرش رو به طرف جیمین برگردوند. «فکر کنم... فکر کنم این همونیه که دنبالش بودیم.»

جیمین لبخند زد. «آره هیونگ. به نظر منم همینطوره. انگار... انگار تونستیم با هم یه دنیای جدید بسازیم.»

یونگی به اطراف استودیو نگاه کرد. به دیوارهای پر از نت، به پیانو، به سینتی‌سایزرها. «دنیای جدید... شاید. ولی این دنیا، از همین جا شروع شد. از همین دیوارها، از همین صداها. و از...» مکث کرد و به جیمین نگاه کرد. «...و از دو تا صدا که تصمیم گرفتن با هم حرف بزنن.»

جیمین لبخندش عمیق‌تر شد. «دو تا صدا که بهتر از یک صدا بود پس چیشد؟»
دیدگاه ها (۰)

فیک یونمین(p16) از کجا به کجا...؟ موسیقی که ساخته بودند، حال...

فیک یونمین(p17) از کجا به کجا...؟ روزهای بعد، فضا بین یونگی ...

فیک یونمین(p14) از کجا به کجا...؟ ملودی‌ای که جیمین شروع کرد...

فیک یونمین(p13) از کجا به کجا...؟ بعد از اون روز، دیگه استود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط