فیک یونمینp
فیک یونمین(p13)
از کجا به کجا...؟
بعد از اون روز، دیگه استودیو یه جای معمولی نبود. انگار یه جادویی تو هواش بود. یونگی هنوز همون روال همیشگی رو داشت، ولی حالا یه جور نظم جدیدی پیدا کرده بود. جیمین هم دیگه فقط یه شاگرد نبود، یه جور همکار بود. وقتی یونگی داشت روی یه ملودی کار میکرد، جیمین کنارش مینشست و گوش میداد. نه اینکه نظر تخصصی بده، نه، بیشتر شبیه این بود که حضورش یه جور آرامش خاصی به یونگی میداد.
یه روز که یونگی داشت روی یه قطعهی جدید کار میکرد، یه چیزی که خیلی ذهنش رو درگیر کرده بود، جیمین مثل همیشه کنارش نشسته بود و داشت به نتهایی که از پیانو بیرون میاومد گوش میداد. ملودی یه جور حس دلتنگی داشت، یه حس گمشده، یه چیزی که انگار یونگی سالها بود تو خودش نگه داشته بود. یونگی دست از نواختن کشید و یه آه بلند کشید.
«نمیدونم چیه...» زیر لب گفت، جوری که انگار داشت با خودش حرف میزد. «انگار یه چیزی کمه. یه چیزی گم شده. نمیتونم پیداش کنم.»
جیمین که تا اون موقع فقط گوش میداد، آروم گفت: «شاید... شاید زیادی داری بهش فکر میکنی هیونگ؟»
یونگی سرش رو بلند کرد و به جیمین نگاه کرد. «من زیاد فکر نمیکنم، من عمیق فکر میکنم.»
جیمین یه لبخند کوچیک زد. «میدونم هیونگ. ولی منظورم اینه که... شاید این قطعه، این حس دلتنگی که داری، مال خودته. شاید لازم نیست دنبال یه چیزی بگردی که پیداش کنی، شاید فقط باید بذاری همونجوری که هست، خودشو نشون بده.»
یونگی چند لحظه به جیمین خیره شد. انگار داشت حرفای جیمین رو توی یه دنیای دیگه پردازش میکرد. معمولاً حرفای بقیه براش مهم نبود، ولی این بار فرق داشت. انگار جیمین یه جورایی تونسته بود اون حس گمشدهی خود یونگی رو لمس کنه.
«منظورت چیه؟» یونگی پرسید، لحنش یه کم نرمتر شده بود.
جیمین آروم گفت: «منظورم اینه که... شاید این دلتنگی، این حس گمشده، بخشی از توئه هیونگ. بخشی که همیشه بوده. شاید موسیقی فقط داره اون رو بلندتر میکنه. لازم نیست چیزی رو اضافه کنی یا کم کنی. فقط باید بذاری شنیده بشه.»
یونگی دوباره برگشت سمت پیانو. دستش رو گذاشت روی کلیدها، ولی این بار نه برای نواختن. فقط گذاشتشون اونجا. انگار داشت به حرفای جیمین فکر میکرد. به اون "زبان موسیقایی" که داشتن با هم میساختن. شاید واقعاً این بود. شاید موسیقی فقط بازتابی از احساسات درونی بود، یه جور آینه. و شاید اون آینه، حالا کمی شفافتر شده بود.
«خب...» یونگی گفت و یه لبخند خیلی خیلی کوچیک، یه لبخند نامحسوس، روی لبش نشست. «شاید حق با تو باشه. حالا... نظرت چیه که این بار، تو یه خط ملودی رو شروع کنی؟ ببینیم این حس گمشده چطور از صدای تو بیرون میاد.»
جیمین با تعجب و هیجان به یونگی نگاه کرد. این یه جور اعتماد بود، یه جور دعوت. دعوتی به شریک شدن در ساختن اون حس گمشده، نه فقط شنیدنش. با لبخندی که رو صورتش پخش شد، رفت پشت پیانو نشست. انگشتهاش رو روی کلیدها گذاشت و شروع کرد به نواختن. این بار، ملودی یه جور دیگه بود. غمگین بود، ولی نه غمگینِ تنها. یه جور غمِ آشنا، یه جور حسِ درک شدن.
بد نشده؟ احساس میکنم خوب نشده خیلی از موضوع دوریم....
از کجا به کجا...؟
بعد از اون روز، دیگه استودیو یه جای معمولی نبود. انگار یه جادویی تو هواش بود. یونگی هنوز همون روال همیشگی رو داشت، ولی حالا یه جور نظم جدیدی پیدا کرده بود. جیمین هم دیگه فقط یه شاگرد نبود، یه جور همکار بود. وقتی یونگی داشت روی یه ملودی کار میکرد، جیمین کنارش مینشست و گوش میداد. نه اینکه نظر تخصصی بده، نه، بیشتر شبیه این بود که حضورش یه جور آرامش خاصی به یونگی میداد.
یه روز که یونگی داشت روی یه قطعهی جدید کار میکرد، یه چیزی که خیلی ذهنش رو درگیر کرده بود، جیمین مثل همیشه کنارش نشسته بود و داشت به نتهایی که از پیانو بیرون میاومد گوش میداد. ملودی یه جور حس دلتنگی داشت، یه حس گمشده، یه چیزی که انگار یونگی سالها بود تو خودش نگه داشته بود. یونگی دست از نواختن کشید و یه آه بلند کشید.
«نمیدونم چیه...» زیر لب گفت، جوری که انگار داشت با خودش حرف میزد. «انگار یه چیزی کمه. یه چیزی گم شده. نمیتونم پیداش کنم.»
جیمین که تا اون موقع فقط گوش میداد، آروم گفت: «شاید... شاید زیادی داری بهش فکر میکنی هیونگ؟»
یونگی سرش رو بلند کرد و به جیمین نگاه کرد. «من زیاد فکر نمیکنم، من عمیق فکر میکنم.»
جیمین یه لبخند کوچیک زد. «میدونم هیونگ. ولی منظورم اینه که... شاید این قطعه، این حس دلتنگی که داری، مال خودته. شاید لازم نیست دنبال یه چیزی بگردی که پیداش کنی، شاید فقط باید بذاری همونجوری که هست، خودشو نشون بده.»
یونگی چند لحظه به جیمین خیره شد. انگار داشت حرفای جیمین رو توی یه دنیای دیگه پردازش میکرد. معمولاً حرفای بقیه براش مهم نبود، ولی این بار فرق داشت. انگار جیمین یه جورایی تونسته بود اون حس گمشدهی خود یونگی رو لمس کنه.
«منظورت چیه؟» یونگی پرسید، لحنش یه کم نرمتر شده بود.
جیمین آروم گفت: «منظورم اینه که... شاید این دلتنگی، این حس گمشده، بخشی از توئه هیونگ. بخشی که همیشه بوده. شاید موسیقی فقط داره اون رو بلندتر میکنه. لازم نیست چیزی رو اضافه کنی یا کم کنی. فقط باید بذاری شنیده بشه.»
یونگی دوباره برگشت سمت پیانو. دستش رو گذاشت روی کلیدها، ولی این بار نه برای نواختن. فقط گذاشتشون اونجا. انگار داشت به حرفای جیمین فکر میکرد. به اون "زبان موسیقایی" که داشتن با هم میساختن. شاید واقعاً این بود. شاید موسیقی فقط بازتابی از احساسات درونی بود، یه جور آینه. و شاید اون آینه، حالا کمی شفافتر شده بود.
«خب...» یونگی گفت و یه لبخند خیلی خیلی کوچیک، یه لبخند نامحسوس، روی لبش نشست. «شاید حق با تو باشه. حالا... نظرت چیه که این بار، تو یه خط ملودی رو شروع کنی؟ ببینیم این حس گمشده چطور از صدای تو بیرون میاد.»
جیمین با تعجب و هیجان به یونگی نگاه کرد. این یه جور اعتماد بود، یه جور دعوت. دعوتی به شریک شدن در ساختن اون حس گمشده، نه فقط شنیدنش. با لبخندی که رو صورتش پخش شد، رفت پشت پیانو نشست. انگشتهاش رو روی کلیدها گذاشت و شروع کرد به نواختن. این بار، ملودی یه جور دیگه بود. غمگین بود، ولی نه غمگینِ تنها. یه جور غمِ آشنا، یه جور حسِ درک شدن.
بد نشده؟ احساس میکنم خوب نشده خیلی از موضوع دوریم....
- ۶۷۶
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط