تکپارتی سونگمین
تکپارتی سونگمین
**سایهی امن**
سونگمین همیشه اون معلمی بود که همه دوستش داشتن؛ همونقدر که توی تدریس جدی و دقیق بود، یه لبخند گرم و یه مدلِ خاصِ مهربون بودن هم داشت که باعث میشد بچهها راحت باهاش حرف بزنن. اما بین این همه دانشآموز، چشمهای سونگمین همیشه بیاختیار دنبال «ا.ت» میگشت. ا.ت اونقدر شیطون و خوشخنده بود که سونگمین بدون اینکه خودش بخواد، خیلی وقته که قلبش رو به اون دخترِ پرانرژی باخته بود. البته این یه رازِ سربهمهر بود که سونگمین اجازه نداشت حتی به زبون بیاره؛ چون هم معلم بود و هم ا.ت دانشآموزش.
توی این مدت، سونگمین یه چیزی رو خیلی خوب فهمیده بود: ا.ت چند وقتیه که دیگه اون آدم سابق نیست. همیشه یه گوشه از حیاط مینشست، کتابش رو میگرفت جلوی صورتش و سعی میکرد کسی نبینتش. سونگمین چند بار دیده بود که بچههای کلاسِ کناری چطور با تیکههای تلخ و مسخره کردنِ درس خوندنِ ا.ت، اذیتش میکنن. ا.ت هم همیشه سرش رو میانداخت پایین و فقط رد میشد، ولی سونگمین اون لرزشِ دستهاش رو وقتی کتاب رو میبست، میدید.
یه روز بعد از زنگِ آخر، سونگمین داشت از کنار کتابخونه رد میشد که صدای گریهی یواشِ ا.ت رو شنید. همون چندتا دخترِ بدجنس، گیر داده بودن بهش و داشتن وسایلش رو میریختن روی زمین و بهش میخندیدن. سونگمین همونجا خشکش زد. تمام خونسردیِ همیشگیش تبدیل شد به یه خشمِ فروخورده.
با قدمهای بلند رفت سمتشون. بچهها تا صدای کفشهای سونگمین رو شنیدن، ساکت شدن. سونگمین با همون صدای آروم ولی بُرنده که وقتی عصبانی بود استفاده میکرد، گفت: «فکر نمیکردم دانشآموزای این مدرسه انقدر سرگرمِ کارهای بیارزش بشن که وقتِ مفیدشون رو اینطوری هدر بدن. برید پیِ کارتون، همین الان!»
دخترها که از نگاهِ سردِ سونگمین ترسیده بودن، سریع وسایل رو ول کردن و در رفتن. سونگمین نفس عمیقی کشید و چرخید سمت ا.ت که داشت با آستینش صورتش رو پاک میکرد. وقتی چشمشون توی هم افتاد، سونگمین نرم شد. دستش رو دراز کرد و کیفِ ا.ت رو از روی زمین برداشت.
ا.ت با صدای لرزون گفت: «آقا... ببخشید، من...»
سونگمین نذاشت حرفش رو تموم کنه. کیف رو داد دستش و آروم گفت: «اشکالی نداره ا.ت. لازم نیست برای چیزی که تقصیر تو نیست عذرخواهی کنی.»
بعد یه نگاه به راهروِ خلوت انداخت و نیمقدم نزدیکتر شد. «از این به بعد، اگه کسی اذیتت کرد، یا حتی اگه حس کردی کسی داره نگاهت میکنه، مستقیم بیا دفتر من. یادت باشه، لازم نیست تنهایی با این آدما بجنگی. من... من حواسم بهت هست، خب؟»
ا.ت سرش رو بلند کرد و با تعجب به سونگمین نگاه کرد. اون گرمایی که توی صدای معلمش بود، فراتر از یه حمایتِ معلم و شاگردیِ ساده بود. سونگمین هم که فهمیده بود شاید زیادی صمیمی شده، دستش رو پشت گردنش کشید و با دستپاچگی گفت: «یعنی... منظورم اینه که وظیفهی منه که امنیتِ دانشآموزام رو تامین کنم. برو خونه، هوا داره سرد میشه.»
از اون روز به بعد، سونگمین مثل یه سایهی نامرئی همهجا بود. اگه ا.ت توی حیاط تنها بود، سونگمین یهو یادش میافتاد که باید از اون مسیر رد بشه. اگه توی کلاس کسی میخواست با تیکهپرونی ا.ت رو اذیت کنه، سونگمین با یه سوالِ سخت وسطِ حرفشون میپرید و حواسِ کلاس رو پرت میکرد.
سونگمین میدونست که این راهِ درستی نیست، میدونست که باید مرزها رو حفظ کنه، ولی دیدنِ لبخندِ دوبارهی ا.ت که کمکم داشت برمیگشت، براش از هر چیزی مهمتر بود. اون فقط میخواست از دور هم که شده، مراقبِ اون قلبی باشه که به امانت توی سینهاش برای ا.ت میتپید....
لایک؟👀
**سایهی امن**
سونگمین همیشه اون معلمی بود که همه دوستش داشتن؛ همونقدر که توی تدریس جدی و دقیق بود، یه لبخند گرم و یه مدلِ خاصِ مهربون بودن هم داشت که باعث میشد بچهها راحت باهاش حرف بزنن. اما بین این همه دانشآموز، چشمهای سونگمین همیشه بیاختیار دنبال «ا.ت» میگشت. ا.ت اونقدر شیطون و خوشخنده بود که سونگمین بدون اینکه خودش بخواد، خیلی وقته که قلبش رو به اون دخترِ پرانرژی باخته بود. البته این یه رازِ سربهمهر بود که سونگمین اجازه نداشت حتی به زبون بیاره؛ چون هم معلم بود و هم ا.ت دانشآموزش.
توی این مدت، سونگمین یه چیزی رو خیلی خوب فهمیده بود: ا.ت چند وقتیه که دیگه اون آدم سابق نیست. همیشه یه گوشه از حیاط مینشست، کتابش رو میگرفت جلوی صورتش و سعی میکرد کسی نبینتش. سونگمین چند بار دیده بود که بچههای کلاسِ کناری چطور با تیکههای تلخ و مسخره کردنِ درس خوندنِ ا.ت، اذیتش میکنن. ا.ت هم همیشه سرش رو میانداخت پایین و فقط رد میشد، ولی سونگمین اون لرزشِ دستهاش رو وقتی کتاب رو میبست، میدید.
یه روز بعد از زنگِ آخر، سونگمین داشت از کنار کتابخونه رد میشد که صدای گریهی یواشِ ا.ت رو شنید. همون چندتا دخترِ بدجنس، گیر داده بودن بهش و داشتن وسایلش رو میریختن روی زمین و بهش میخندیدن. سونگمین همونجا خشکش زد. تمام خونسردیِ همیشگیش تبدیل شد به یه خشمِ فروخورده.
با قدمهای بلند رفت سمتشون. بچهها تا صدای کفشهای سونگمین رو شنیدن، ساکت شدن. سونگمین با همون صدای آروم ولی بُرنده که وقتی عصبانی بود استفاده میکرد، گفت: «فکر نمیکردم دانشآموزای این مدرسه انقدر سرگرمِ کارهای بیارزش بشن که وقتِ مفیدشون رو اینطوری هدر بدن. برید پیِ کارتون، همین الان!»
دخترها که از نگاهِ سردِ سونگمین ترسیده بودن، سریع وسایل رو ول کردن و در رفتن. سونگمین نفس عمیقی کشید و چرخید سمت ا.ت که داشت با آستینش صورتش رو پاک میکرد. وقتی چشمشون توی هم افتاد، سونگمین نرم شد. دستش رو دراز کرد و کیفِ ا.ت رو از روی زمین برداشت.
ا.ت با صدای لرزون گفت: «آقا... ببخشید، من...»
سونگمین نذاشت حرفش رو تموم کنه. کیف رو داد دستش و آروم گفت: «اشکالی نداره ا.ت. لازم نیست برای چیزی که تقصیر تو نیست عذرخواهی کنی.»
بعد یه نگاه به راهروِ خلوت انداخت و نیمقدم نزدیکتر شد. «از این به بعد، اگه کسی اذیتت کرد، یا حتی اگه حس کردی کسی داره نگاهت میکنه، مستقیم بیا دفتر من. یادت باشه، لازم نیست تنهایی با این آدما بجنگی. من... من حواسم بهت هست، خب؟»
ا.ت سرش رو بلند کرد و با تعجب به سونگمین نگاه کرد. اون گرمایی که توی صدای معلمش بود، فراتر از یه حمایتِ معلم و شاگردیِ ساده بود. سونگمین هم که فهمیده بود شاید زیادی صمیمی شده، دستش رو پشت گردنش کشید و با دستپاچگی گفت: «یعنی... منظورم اینه که وظیفهی منه که امنیتِ دانشآموزام رو تامین کنم. برو خونه، هوا داره سرد میشه.»
از اون روز به بعد، سونگمین مثل یه سایهی نامرئی همهجا بود. اگه ا.ت توی حیاط تنها بود، سونگمین یهو یادش میافتاد که باید از اون مسیر رد بشه. اگه توی کلاس کسی میخواست با تیکهپرونی ا.ت رو اذیت کنه، سونگمین با یه سوالِ سخت وسطِ حرفشون میپرید و حواسِ کلاس رو پرت میکرد.
سونگمین میدونست که این راهِ درستی نیست، میدونست که باید مرزها رو حفظ کنه، ولی دیدنِ لبخندِ دوبارهی ا.ت که کمکم داشت برمیگشت، براش از هر چیزی مهمتر بود. اون فقط میخواست از دور هم که شده، مراقبِ اون قلبی باشه که به امانت توی سینهاش برای ا.ت میتپید....
لایک؟👀
- ۳۵۷
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط