I loved be angel
I loved be angel
PART 27
ویو فردا
تهیونگ. صبح زود بیدار شدم و لباسمو عوض کردم دکمه داخل کشو رو زدم و در اتاق مخفیم باز شد و رفتم داخل و به برد نگاه کردم....
روی برو عکس تمام افرادی که باید میکشتم و کشته بودم رو چسبونده بودم و به عنوان یادگاری از کسایی که کشته بودم یه ظرف شیشه ای کوچک از خونشون رو برداشته بودم و با خون خودشون روی عکسشون خط کشیدم و این نشان دهند این بود که کارشون تموم شده .....
هنوز عکس های زیادی روی برد هست ...
نمونش...این سونگبین و پارک یورا ست .
و حتی برنامه هایی که برای کشته شدنشون داشتم رو هم روی میز چیده بودم به همراه اسلحه ای که مخصوصی همین دو نفر آماده کردم....
چند مین بعد از اتاق مخفی اومدم بیرون و دکمه رو زدم و در اتاق مخفی بسته شد ...
بعد رفتم پایین و طبق معمول منتظر خانم دکتر بودم امروز قرار بیشتر وارد نقشه هام بشی لیم ا/ت ...
ا/ت . بیدار شدم اما حال بلند شدن نداشتم چند دقیقه ای رو روی تخت موندم و سعی کردم دوباره بخوابم اما مگه فکر و خیال گذاشت ؟
کفری بلند شدم و به تصویر خودم توی اینه نگاه کردم ...
امروز هر طور شده باید از اینجا برم ....!
لباس خودم که باهاش به اینجا اومده بودم و رفتم پایین و تهیونگ رو دیدم که کاملا خنثی نشسته و بهم نگاه میکنه ...
تهیونگ. بهت سلام کردن یاد ندادن خانم دکتر؟
ا/ت . به افرادی که نمک نشاسن نه ... یاد ندادن ( سرد
تهیونگ. خوبه زبونتم که درازه....اگه همین طور بمونه مجبور میشم به روش خودم کوتاهش کنم خانم دکتر ( پوزخندی زد که نمی شد تشخیص داد داره تهدیدش میکنه یا مسخره و این داشت کم کم ا/ت رو عصبی میکرد...
ا/ت . میخام برم ...
تهیونگ. صبحانه و بخور میریم..
ا/ت . خونه ام رو گفتم نه شرکت ..
تهیونگ. منم شرکت رو گفتم نه خونت...
ا/ت . من نمیام..
تهیونگ. من میبرمت...
ا/ت . عه جدی می فرمائید چطور اونوقت ؟
تهیونگ . میخای بدونی چطور اره؟ ( عصبی و روانی طور نگاش کرد و اومد سمتش و تو یه لحظه بلندش کرد و انداختش روی شونه اش و به سمت یکی از اتاق ها که تو آخرین طبقه بود بردش و .......
ادامه دارد.....
#تابع_قوانین_ویسگون
PART 27
ویو فردا
تهیونگ. صبح زود بیدار شدم و لباسمو عوض کردم دکمه داخل کشو رو زدم و در اتاق مخفیم باز شد و رفتم داخل و به برد نگاه کردم....
روی برو عکس تمام افرادی که باید میکشتم و کشته بودم رو چسبونده بودم و به عنوان یادگاری از کسایی که کشته بودم یه ظرف شیشه ای کوچک از خونشون رو برداشته بودم و با خون خودشون روی عکسشون خط کشیدم و این نشان دهند این بود که کارشون تموم شده .....
هنوز عکس های زیادی روی برد هست ...
نمونش...این سونگبین و پارک یورا ست .
و حتی برنامه هایی که برای کشته شدنشون داشتم رو هم روی میز چیده بودم به همراه اسلحه ای که مخصوصی همین دو نفر آماده کردم....
چند مین بعد از اتاق مخفی اومدم بیرون و دکمه رو زدم و در اتاق مخفی بسته شد ...
بعد رفتم پایین و طبق معمول منتظر خانم دکتر بودم امروز قرار بیشتر وارد نقشه هام بشی لیم ا/ت ...
ا/ت . بیدار شدم اما حال بلند شدن نداشتم چند دقیقه ای رو روی تخت موندم و سعی کردم دوباره بخوابم اما مگه فکر و خیال گذاشت ؟
کفری بلند شدم و به تصویر خودم توی اینه نگاه کردم ...
امروز هر طور شده باید از اینجا برم ....!
لباس خودم که باهاش به اینجا اومده بودم و رفتم پایین و تهیونگ رو دیدم که کاملا خنثی نشسته و بهم نگاه میکنه ...
تهیونگ. بهت سلام کردن یاد ندادن خانم دکتر؟
ا/ت . به افرادی که نمک نشاسن نه ... یاد ندادن ( سرد
تهیونگ. خوبه زبونتم که درازه....اگه همین طور بمونه مجبور میشم به روش خودم کوتاهش کنم خانم دکتر ( پوزخندی زد که نمی شد تشخیص داد داره تهدیدش میکنه یا مسخره و این داشت کم کم ا/ت رو عصبی میکرد...
ا/ت . میخام برم ...
تهیونگ. صبحانه و بخور میریم..
ا/ت . خونه ام رو گفتم نه شرکت ..
تهیونگ. منم شرکت رو گفتم نه خونت...
ا/ت . من نمیام..
تهیونگ. من میبرمت...
ا/ت . عه جدی می فرمائید چطور اونوقت ؟
تهیونگ . میخای بدونی چطور اره؟ ( عصبی و روانی طور نگاش کرد و اومد سمتش و تو یه لحظه بلندش کرد و انداختش روی شونه اش و به سمت یکی از اتاق ها که تو آخرین طبقه بود بردش و .......
ادامه دارد.....
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۶.۹k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط