{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امیدش از همه جا ناامید بود

امیدش از همه جا ناامید بود
تصور اینکه نتواند دوباره رضا را ببیند او را تا مرر جنون می برد
زندگی بدون رضا .برایش مرگ بود
مرگ رنگ همه زیبایی ها
انچنان رضا با ان اخلاق و معلومات
آن درک و مهربانی و انسانیت
وجود بی کینه اش
در رگ و ریشه اش جای گرفته بود که نبود رضا برایش مرگ بود ..
هر چه توان داشت در خود جمع کرد .نتوانست بلند شود ....
باز هم گریه امانش را گرفت
که صدای رضا در ذهنش طنین گرفت
رژینا جان‌ میدونی ما چه زمانی می فهمیم چقدر عاشق هم هستیم ؟ یعنی به عمق عشق خودمون پی می بریم ؟
رژینا با ان ظرافت زنانه
با آن لوندی خاص خودش
که در دلبری از رضا همیشه برگ برنده را در دست داشت و همیشه با زبان بدن یا جملاتی خاص او را در مقابل هنر زن بودن خود آچمز می کرد و به زانو در می آورد
جلو رفت و در حالی که لباس خود را کم میکرد گفت
کی عزیزم ؟ می فهمیم
من که عمق عشقم را میدوم
بدون تو بودن یعنی بدون قلب بودن ...

رضا که با دیدن آن طراوت و زیبایی و شنیدن بوی خوش رژینا
ان جعد موهای پر کلاغی که صورت رژینا را مانند لعل بدخشان در حصار خود گرفته و چون عقربی جرار جگر هر دست بی اجازه ای را به آتش می کشید
لکنت گرفته بود و نگاهش خیره مانده بود به آن خطی که برای رضا مرز عقل و جنون گشته بود
حرفش یادش رفته بود و گفته بود
رژینا یعنی تو با این زیبایی

یعنی ساعت های با تو بودن
حقیقت ملموس و قابل لمس است یا تجسم خلاق ذهن فعال من و...
رژینا هم با باز گردن دستهای خود او را در اغوش خود کشیده بود و گفته بود تا میتوانی نوازشم کن لمس کن و در سرزمین خودت پادشاهی مقتدر باش و سلطنت کن و شبانی باش که بره ای خسته را به اغوش خوشبختی مادر می برد
تا میتوانی نوازشم کن تا فرق ملموس بودن و تجسم خلاق را دریابی
و بعد از انکه صورت رضا باز هم از اشک شوق تر شده بود و در ستایش ان همه زیبایی واژه ای نیافته بود و با لکنت گاهی کلمه ای میگفت در پاسخ پرسش پر از شیطنت رژینا که چه زمانی عمقش را درک میکنی ....البته قبل از عروسی ....
با لبخندی گفته بود زمانی که زبانم لال میان ما حادثه ای فورس ماژور فاصله ای ناگهانی ایجاد کند وگفته بود در ان استیصال و درماندگی جز امامم هیچ پناهی نیست که کهف و پناه گاهی محکم باشد

رژینا زانو زد و به مناجات نشست
و از مسیح خاست تا اگر ارتباطی حقیقی و معقول بین او و فرزند پیامبر رضا هست رضا را به او بر گرداند
قول داد که بیشتر در مورد موعود در دین رضا تحقیق کند و اگر عاقلانه یافت تسلیم خدا و پیامبر رضا شود

بعد موعود رضا را به نیاز خواند و گفت رضا هیچ وقت به من دروغ نگفت
من به صداقت او ایمان دارم . میدانم انچه او در مورد شما به من گفته حقیقت است . ولی باید صادقانه بگویم ....
پایان ۲۸
دیدگاه ها (۱)

رضا هیچ وقت به من دروغ نگفت من به صداقت او ایمان دارم . میدا...

به اتاق رفته بود و لباس را کم کرده بود و تنها به لباس زیر...

چند مامور خانوم امدند و با احترام رژینا را بلند کردن بر روی...

سرگرد به رژینا گفت ان تماس ها ی تهدید هر چیز مشکوکی برای ما ...

بامااطلاعات خودراافزایش دهید *تشکرازلایک و حضورتون*

عاشقان یک طرفه مظلوم ترین دلباختگان جهان‌اند :)❤️‍🩹بزرگترین ...

یونگ و ونگوگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط