سرگرد به رژینا گفت
سرگرد به رژینا گفت
ان تماس ها ی تهدید
هر چیز مشکوکی برای ما مهم است
ساده ترین نکته ها جواب پیچیده ترین معماها هستند ....پس هر چه در ذهن دارید بگویید
رژینا گفت
دخترانی بودند که بعد از اینکه فهمیدند استاد از من خاستگاری کرده بشدت از استاد متنفر شدند
یک بار هم پسری ب من گفت
رژینا باید مال من می شدی .نمیزارم اب خوش از گلوی تو و عشقت پایین برود
بعد از فارغ التحصیلی البته فعلا درس بخوان ...
من برای اتمام جنگ عجله ندارم ....
یادم هست شبی شخصی تماس گرفت و گفت اگر فرزندم مشروط شود داغ رژینایت را به دلت می گذارم مرتیکه هوس باز
راستی
یک شب هم صدایی شنیدم که گفت
باید از حزب پدر من طرفداری کنی و در دانشگاه با دانشجویان صحبت کنی و .... استاد قطع کرد
بلافاصله شماره مرا گرفت شماره ایران نبود
گفت اگر میخواهی عاشقانه هایت با عشقت ادامه داشته باشد باید او را متقاعد کنی ...
من نمیتوانم شاهد شکست پدرم باشم .گفتم خودتان را معرفی کنید .شماره مرا از کجا گرفتی ...
گفت با پول و نفوذی که من دارم باید پیش من زانو بزنی فقط بدان که من در سیتی زن امریکا هستم و در ایران نیستم و دستم باز است ...
سرگرد به رژینا گفت تمام اطلاعات تماس را در اختیارم قرار دهید و همراهش را برداشت و تماس گرفت
و گفت سردار همانطور که فرمودید
این پرونده کاملا امنیتی است
و شواهد و قرائن با دکتر امرودیان تطبیق دارد سایر مطالب را حضوری به عرض می رسانم .
به تمام افراد حاضر هم تذکرات لازم را اعلامکرد
از جمله این که باهیچ کس درمورد نبود استاد و انچه شنیده و می شنوند صحبت نکنند و درخواست کرد غیر از من و کسی که من معرفی کنم هیچ کس حق پرسش از شما را ندارد پس به سوال هیچ کس حتی اقوام درجه یک خود پاسخ ندهید ...
بعد به رژینا گفت
خانوم دکتر با من بیایید
رژینا با سرگرد همراه شد
در طول مسیر سرگرد سوالاتی را تکرار کرد رژینا گفت اینها را پیش ازین گفتم
سرگرد گفت خسته نشوید اگر استاد را میخواهید فقط تمرکز کنید و پاسخ دهید شاید نکته جدیدی را یاد اوری کنید که من از کنار ان گذشته باشم
رژینا از اولین روز اشنای با استاد گفت البته بدون اشاره به عاشقانه ها
سوالات تمامی نداشت شب شد
که
سرگرد دستور داد تا رژینا را به خانه امن برده و تحت محافظت باشد
رژینا به شدت مخالفت کرد ولی سرگرد جمله ای گفت که عرق سرد بر بدن رژینا نشست و مات و مبهوت به سرگرد نگاه کرد و بعد از سکوتی باز فریاد کشید و گفت رضا چرا .... چرا پیش مرگ من شدی و مقاومتش را از دست داد و چون کودکان بر روی زمین نشست و گریه کرد
چند مامور خانوم امدند و با احترام رژینا را بلند کردن بر روی صندلی نشاندند و و بعد از اوردن اب قند و و شیرینی و انجام معاینات .....
پایان ۲۶
ان تماس ها ی تهدید
هر چیز مشکوکی برای ما مهم است
ساده ترین نکته ها جواب پیچیده ترین معماها هستند ....پس هر چه در ذهن دارید بگویید
رژینا گفت
دخترانی بودند که بعد از اینکه فهمیدند استاد از من خاستگاری کرده بشدت از استاد متنفر شدند
یک بار هم پسری ب من گفت
رژینا باید مال من می شدی .نمیزارم اب خوش از گلوی تو و عشقت پایین برود
بعد از فارغ التحصیلی البته فعلا درس بخوان ...
من برای اتمام جنگ عجله ندارم ....
یادم هست شبی شخصی تماس گرفت و گفت اگر فرزندم مشروط شود داغ رژینایت را به دلت می گذارم مرتیکه هوس باز
راستی
یک شب هم صدایی شنیدم که گفت
باید از حزب پدر من طرفداری کنی و در دانشگاه با دانشجویان صحبت کنی و .... استاد قطع کرد
بلافاصله شماره مرا گرفت شماره ایران نبود
گفت اگر میخواهی عاشقانه هایت با عشقت ادامه داشته باشد باید او را متقاعد کنی ...
من نمیتوانم شاهد شکست پدرم باشم .گفتم خودتان را معرفی کنید .شماره مرا از کجا گرفتی ...
گفت با پول و نفوذی که من دارم باید پیش من زانو بزنی فقط بدان که من در سیتی زن امریکا هستم و در ایران نیستم و دستم باز است ...
سرگرد به رژینا گفت تمام اطلاعات تماس را در اختیارم قرار دهید و همراهش را برداشت و تماس گرفت
و گفت سردار همانطور که فرمودید
این پرونده کاملا امنیتی است
و شواهد و قرائن با دکتر امرودیان تطبیق دارد سایر مطالب را حضوری به عرض می رسانم .
به تمام افراد حاضر هم تذکرات لازم را اعلامکرد
از جمله این که باهیچ کس درمورد نبود استاد و انچه شنیده و می شنوند صحبت نکنند و درخواست کرد غیر از من و کسی که من معرفی کنم هیچ کس حق پرسش از شما را ندارد پس به سوال هیچ کس حتی اقوام درجه یک خود پاسخ ندهید ...
بعد به رژینا گفت
خانوم دکتر با من بیایید
رژینا با سرگرد همراه شد
در طول مسیر سرگرد سوالاتی را تکرار کرد رژینا گفت اینها را پیش ازین گفتم
سرگرد گفت خسته نشوید اگر استاد را میخواهید فقط تمرکز کنید و پاسخ دهید شاید نکته جدیدی را یاد اوری کنید که من از کنار ان گذشته باشم
رژینا از اولین روز اشنای با استاد گفت البته بدون اشاره به عاشقانه ها
سوالات تمامی نداشت شب شد
که
سرگرد دستور داد تا رژینا را به خانه امن برده و تحت محافظت باشد
رژینا به شدت مخالفت کرد ولی سرگرد جمله ای گفت که عرق سرد بر بدن رژینا نشست و مات و مبهوت به سرگرد نگاه کرد و بعد از سکوتی باز فریاد کشید و گفت رضا چرا .... چرا پیش مرگ من شدی و مقاومتش را از دست داد و چون کودکان بر روی زمین نشست و گریه کرد
چند مامور خانوم امدند و با احترام رژینا را بلند کردن بر روی صندلی نشاندند و و بعد از اوردن اب قند و و شیرینی و انجام معاینات .....
پایان ۲۶
- ۷.۳k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط