{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

°○☆save me☆○° °○☆part 6☆○°

°○☆save me☆○° °○☆part 6☆○°

اون شب یوکی یواشکی بدون اینکه کسی مخصوصا میتسویا بفهمه بیرون رفت اما غافل از اینکه قرار چه اتفاقی براش بیوفته......
یوکی هدفون اش رو روی گوشش گذاشت و آهنگی پلی کرد و شروع به راه رفتن کرد همینجور که راه می رفت به کارها و حرف هایی که زده بود فکر می کرد و به اینکه ای کاش اون کارو نمیکرد و چه کار های دیگه ای میتونست انجام بده به جای...... به جای اینکه .... نمیدونه به جای اینکه بگه اونو نمیشناسه به پل رسید روی پل ایستاد هدفون رو از روی گوشش برداشت و به ماه خیره شد
یوکی : حتی وقتی کامل هم نیستی بی نقصی کاش منم مثل تو بی نقص بودم کاش.....کاش.....کاش فقط میتونستن حرف دلم رو بزنم حقیقت رو بگم
*سرش رو آورد پایین و خاروند*
یوکی : چی دارم برای خودم میگم؟ دیوونه شدم! بهتره برگردم
قبل از اینکه یوکی برگرده دو نفر پشت سرش ظاهر شدند و اونو گرفتند تا نتونه تکون بخوره یوکی نتونست اونها رو ببینه اما صدای قدم های یه نفر از دور اومد که داشت همینطور به یوکی نزدیک و نزدیک تر می شد
ایزانا : خب خب خب ببنید کی اینجاست فکر میکردم گفتی منو نمیشناختی؟
کسانی که یوکی رو گرفته بودند اون رو برگردوندن یوکی ایزانا رو دید که داره بهش نزدیک میشه اما هنوز نمیتونست قیافه اون دو نفری که گرفتنش رو ببینه
یوکی : ایزانا من....من متاسفم...‌میتونم.....میتونم توضیح بدم!
ایزانا : لازم نیست خودم همه چی رو میدونم
یوکی : نه اینطور نیست بزار برات توضیح بدم
ایزانا : نه! تو وقتی رفتی اینقدر زندگی خوب و خوشی داشتی که منو فراموش کردی و وقتی پیشت اومدم دیگه منو نمیخواستی چون کلی آدم رو داشتی که دوست داشتن دیگه به من احتیاج نداشتی ولی......ولی تو بهم قول دادی یادته؟

ببخشید که امروز کم گذاشتم فردا قول میدم جبران کنم
دیدگاه ها (۱)

°○☆save me☆○° °○☆part 5☆○°یه روز که ساعت حدوداً ۶ بود یو...

°○☆save me☆○° °○☆part 4.5☆○°بچه ها توی این پارت یه خلاصه...

°○☆save me☆○° °○☆part 3☆○°بعد از اینکه اون زن و شوهر رفت...

°○☆save me☆○° °○☆part 1☆○°یوکی از ۶ سالگی در پرورشگاه بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط